معجزات حضرت علي
معجزات حضرت علي
وجه يازدهم: معجزات باهرات آن جناب است:
بدان که معجزه آن است که بر دست بشري امري ظاهر گردد که از حدّ بشر بيرون باشد و مردمان از آوردن به مثل آن عاجز باشند لکن واجب نمي کند که از صاحب معجزه همواره معجزه اش آشکار باشد و هر وقت که صاحب معجزه ديدار گردد معجزه او نيز ديده شود بلکه صاحب معجزه چون از درِ تَحَدّي بيرون شدي يا مدّعي از وي معجزه طلبيدي اجابت فرمودي و امري به خارق عادت ظاهر نمودي. امّا بسياري از معجزات اميرالمؤمنين عليه السّلام همواره ملازم آن حضرت بود و دوست و دشمن نظاره مي کرد و هيچ کس را نيروي انکار آن نبوده و آنها زياده از آن است که نقل شود؛ از جمله شجاعت و قوّت آن حضرت است که به اتّفاق دوست و دشمن کَرّار غير فَرّار و غالب کلّ غالب است. و اين مطلب بر ناظر غزوات آن حضرت مانند بدر و اُحُد و جنگهاي بصره و صِفّين و ديگر حُروب آن حضرت واضح و ظاهر است و در ليلةُ الهَرير [1] زياده از پانصد کس و به قولي نُهصد کس را با شمشير بکشت و به هر ضربتي تکبير گفت و معلوم است که شمشير آن حضرت بر درع آهن و «خُودِ» فولاد فرود مي آمد و تيغ آن جناب آهن و فولاد مي دريد و مرد مي کشت، آيا هيچ کس اين را تواند يا در خور تمناي اين مقام تواند بود؟ و اميرالمؤمنين عليه السّلام در اين غزوات اظهار خرق عادت و معجزات نخواست بنمايد بلکه اين شجاعت و قوّت ملازم قالب بشريّت آن حضرت بود.
ابن شهر آشوب قضاياي بسيار در باب قوّت آن حضرت نقل نموده مانند دريدن آن حضرت قماط [2] را در حال طفوليّت و کشتن او ماري را به فشار دادن گردن او را به دست خود در اوان صِغَر که در مهد جاي داشت، و مادر او را حيدره ناميد و اثر انگشت آن حضرت در اسطوانه در کوفه و مشهد، اثر کف او در تکريت و موصول و غيره و اثر شمشير او در صخره جبل ثور در مکّه و اَثَر نيزه او در کوهي از جبال باديه و در سنگي در نزد قلعه خيبر معروف بوده است. و حکايت قوّت آن حضرت در باب قطب رحي [3] .
اما قصّه فشار دادن آن حضرت خالد را به دو انگشت سَبّابه و وُسْط ي، معروف است در قضيّه مأمور شدن خالد به کشتن آن حضرت، پس خالد تصميم عزم نمود و با شمشير به مسجد آمد و در نزد آن حضرت مشغول نماز شد تا پس از سلام ابي بکر آن حضرت را بکشد، ابوبکر در تشهّد نماز فکر بسياري در اين امر نموده پيوسته تشهّد را مکرّر مي کرد تا نزديک شد که آفتاب طالع شود آنگاه پيش از سلام گفت: اي خالد! مکن آنچه را که مأموري و سلام نماز را داد؛ حضرت پس از نماز از خالد پرسيد به چه مأمور بودي؟ گفت: آنکه گردنت بزنم، فرمود: مي کردي؟ گفت: بلي به خدا سوگند اگر مرا نهي نمي کرد. پس حضرت او را گرفته بر زمين زد و موافق روايات ديگر او را با دو انگشت وُسْطي و سَبّابه فشاري داد که خالد در جامه خود پليدي کرد و نزديک به هلاکت رسيد، پس آن حضرت به شفاعت عباس عموي خويش دست از او برداشت. الخ. (شيخ عبّاس قمّي رحمه اللّه). «مناقب» ابن شهر آشوب 326:2، تحقيق: دکتر بقاعي.@ و طوق کردن آن را در گردن خالدبن الوليد و فشار دادن آن جناب خالد را به انگشت سبابه و وسطي به نحوي که خالد نزديک به هلاکت رسيد و صيحه منکره کشيد و در جامه خويش پليدي کرد بر همه کس معلوم است و برداشتن آن جناب سنگي عظيم را از روي چشمه آب در راه صِفّين و چند ذراع بسيار او را دور افکندن در حالتي که جماعت بسيار از قلع [4] .
آن عاجز بودند و حکايت قَلْع باب خيبر و قتل مرحب اَشْهَر است از آنکه ذکر شود و ما در تاريخ احوال حضرت پيغمبر صلي اللّه عليه و آله و سلّم به آن اشاره کرديم.
ابن شهر آشوب فرموده چيزي که حاصلش اين است که از عجايب و معجزات اميرالمؤمنين عليه السّلام آن است که آن حضرت در ساليان دراز که در خدمت حضرت رسول صلي اللّه عليه و آله و سلّم جهاد همي کرد و در ايّام خلافت خود که با ناکثين و قاسطين و مارقين جنگهاي سخت همي کرد هرگز هزيمت نگشت و او را هرگز جراحتي منکر نرسيد و هرگز با مبارزي قتال نداد الاّ آنکه بر وي ظفر جست و هرگز قِرْني از وي نجات نيافت و در تحت هيچ رايت قتال نداد الاّ آنکه دشمنان را مغلوب و ذليل ساخت و هرگز از انبوه لشکر خوفناک نگشت و همواره به جانب ايشان هَرْوَله کنان رفت؛ چنانکه روايت شده که در يوم خندق به آهنگ عَمْروبن عبدود چهل ذراع جستن کرد و اين از عادت خارج است و ديگر قطع کردن او پاهاي عمرو را با آن ثياب و سلاح که عمرو پوشيده بود، و ديگر دو نيمه کردن مرحب جهود را از فرق تا به قدم با آنکه همه تن او محفوف در آهن و فولاد بود [5] الخ.
ديگر فصاحت و بلاغت آن حضرت است که به اتفاق فُصَحاي عرب و علماي ادب کلام آن جناب فوق کلام مخلوق و تحت کلام خالق است؛ چنانکه به اين مطلب اشاره شد.
ديگر علم و حکمت آن حضرت است که اندازه او را جز خدا و رسول کسي نداند و شرح کردن آن نتواند؛ چنانکه به برخي از آن اشاره شد؛ پس کسي که بي معلّمي و مدرّسي به صورت ظاهر در مَعارج علم و حکمت چنان عُروج کند که هيچ آفريده تمنّاي آن مقام نتواند کرد، معجزه آشکار باشد.
ديگر جود و سخاوت آن حضرت است که هر چه به دست کرد بذل کرد و با فاطمه و حَسَنَيْن عليهماالسّلام سه شب رُوزه با روزه پيوستند و طعام خويش را به مسکين و يتيم و اسير دادند و در رکوع انگشتري قيمتي انفاق کرد و حق تعالي در شأن او و اهل بيت او سوره «هَلْ اَتي» و آيه اِنَّما نازل فرمود و گذشت که آن حضرت به رشح جبين و کدّ يمين هزار بنده آزاد فرمود.
و ديگر عبادت و زهد آن حضرت است که به اتّفاق علماي خبر هيچ کس آن عبادت نتوانست کرد و در تمامي عمر به نان جوين قناعت فرمود و از نمک و سرکه خورشي افزونتر نخواست و با آن قوت آن قوّت داشت که به برخي از آن اشارت نموديم و اين نيز معجزه باشد؛ زيرا که از حدّ بشر بيرون است. و از اين سان است عفو و علم و رحمت او و شدّت و نقمت او و شرف او و تواضع او که تعبير از او مي شود به «جمع بين الاضداد» و «تأليف بين الاَشْتات» و اين نيز از خوارق عادات و فضائل شريفه آن حضرت باشد؛ چنانکه سيّد رضي رضي اللّه عنه در افتتاح «نهج البلاغه» به اين مطلب اشاره کرده و فرموده: اگر کسي تأمّل و تدبر کند در خُطَب و کلمات آن حضرت و از ذهن خود خارج کند که اين کلمات از آن مشرع فصاحت است که عظيم القدر و نافذ الامر و مالک الرّقاب بوده شکّ نخواهد کرد که صاحب اين کلمات بايد شخصي باشد که غير از زهد و عبادت حظّ و شغل ديگر نداشته باشد و بايد کسي باشد که در گوشه خانه خود غنوده يا در سر کوهي اعتزال نموده باشد که غير از خود کسي ديگر نديده باشد و ابدا تصوّر نخواهد کرد و يقين نخواهد نمود که اين کلمات از مثل آن حضرت کسي باشد که با شمشير برهنه در درياي حَرْب غوطه خورده و تن هاي اَبْطال را بي سر نموده و شجاعان روزگار را به خاک هلاک افکنده و پيوسته از شمشيرش خون مي چکيده و با اين حال زاهِدُ الزُّهاد و بَدَلُ الاَبْدال بوده و اين از فضايل عجيبه و خصايص لطيفه آن جناب است که ما بين صفتهاي متضادّه جمع فرموده انتهي. [6] .
وَلَنعمَ ما قالَ الصَّفِيّ الحلّي في مدح اميرالمؤمنين عليه السّلام:
جُمِعَتْ في صِفاتِکَ الاَضْدادُ
فَلِهذا عَزَّتْ لَکَ الاَنْدادُ
زاهِدٌ حاکِمٌ حَليمٌ شُجاعٌ
فاتِکٌ ناسِکٌ فَقيرٌ جَوا دٌ
شِيَمٌ ما جُمِعْنَ في بَشَرٍ قَطُّ
وَلا حازَ مِثْلَهُنَّ الْعِبادُ
خُلُقٌ يُحْجِلُ النَّسيمَ مِنَ
اللُّطْفِ وَبَاْسٌ يَدوبُ مِنْهُا لْجَمادُ
بالجمله؛ آن حضرت در جميع صفات از همه مخلوقات جز پسر عمّش برتري دارد لاجرم وجود مبارکش اندر آفرينش محيط ممکنات و بزرگترين معجزات است و هيچ کس را مجال انکار آن نيست بِاَبي اَنْتَ وَاُمّي يا آيَةَ اللّهِ الْعُظْمي وَالنَّبَأ الْعَظيمَ. امّا معجزاتي که گاهي از آن حضرت ظاهر شده زياده از حَدّ و عَدّ است و اين احقر در اين مختصر به طور اجمال اشاره به مختصري از آن مي نمايم که فهرستي باشد از براي اهل تميزّ و اطّلاع.
از جمله معجزات آن حضرت، معجزات متعلّقه به انقياد حيوانات و جنّيان است آن جناب را؛ چنانچه اين مطلب ظاهر است از حديث شير و جُوَيْرِيَة ابْنِ مُسْهِرْ [7] و مخاطبه فرمودن آن جناب با ثعبان بر منبر کوفه [8] .
و تکلّم کردن مرغان و گرگ و جرّي با آن حضرت و سلام دادن ماهيان فرات آن جناب را به امارت مؤمنان [9] و برداشتن غراب کفش آن حضرت را و افتادن ماري از آن [10] و قضيّه مرد آذربايجاني و شتر سرکش او [11] و حکايت مرد يهودي و مفقود شدن مالهاي او و آوردن جنّيان آنها را به امر اميرمؤمنان [12] و کيفيت بيعت گرفتن آن جناب از جنّها به وادي عقيق و غيره. [13] .
ديگر معجزات آن حضرت است تعلّق به جمادات و نباتات مانند رَدّ شَمْس براي آن حضرت در زمان رسول خدا صلي اللّه عليه و آله و سلّم و بعد از ممات آن حضرت در ارض بابل و بعضي در جواز ردّ شمس کتابي نوشته اند و ردّ شمس را در مواضِع عديده براي آن حضرت نگاشته اند. [14] و ديگر تکلّم کردن شمس است با آن جناب در مواضع متعدّده و ديگر حکم آن حضرت به سکون زمين هنگامي که زلزله حادث شد در زمين مدينه زمان ابوبکر و از جنبش باز نمي ايستاد و به حکم آن جناب قرار گرفت و ديگر تنطّق کردن حِصي در دست حق پرستش و ديگر حاضر شدن آن حضرت به طيّ الارض در نزد جنازه سلمان در مدائن و تجهيز او نمودن و تحريک آن حضرت ابوهريره را به طيّ الارض و رسانيدن او را به خانه خويش هنگامي که شکايت کرد به آن حضرت کثرت شوق خويش را به ديدن اهل و اولاد خود. [15] .
ديگر حديث بساط است که سير دادن آن جناب باشد جمعي از اصحاب را در هوا و بردن ايشان را به نزد کهف اصحاب کهف و سلام کردن اصحاب بر اصحاب کهف و جواب ندادن ايشان جز اميرالمؤ منين عليه السّلام را و تکلّم نمودن ايشان با آن حضرت و ديگر طلا کردن آن جناب کلوخي را براي وام خواه [16] و حکم کردن او به عدم سقوط جِداري که مُشْرِف بر انهدام بود و آن حضرت در پاي آن نشسته بود و ديگر نرم شدن آهن زره در دست او چنانچه خالد گفته که ديدم آن جناب حلقه هاي درع خود را با دست خويش اصلاح مي فرمود و به من فرمود که اي خالد، خداوند به سبب ما و به برکت ما آهن را در دست د اوُد نرم ساخت. و ديگر شهادت نخلهاي مدينه به فضليت آن جناب و پسر عمّ و برادرش رسول خدا صلي اللّه عليه و آله و سلّم و فرمودن پيغمبر صلي اللّه عليه و آله و سلّم به آن حضرت که يا علي! نخل مدينه را «صيحاني» نام گذار، که فضيلت من و تو را آشکار کردند. و ديگر سبز شدن درخت امرودي به معجزه آن حضرت و اژدها شدن کمان به امر آن حضرت و از اين قبيل زياده از آن است که اِحْصاء شود و سلام کردن شَجَر و مدر به آن جناب در اراضي يمن و کم شدن فرات هنگام طغيان آن به امر آن حضرت. [17] .
و ديگر معجزات آن حضرت است متعلّق به مَرضي و مَوْتي مانند ملتئم شدن دست مقطوع هشام بن عديّ همداني در حرب صفّين و ملتئم فرمودن او دست مقطوع آن مرد سياهي که از محبّان آن جناب بود و به امر آن حضرت قطع شده بود هنگامي که سرقت کرده بود. و ديگر سخن گفتن جمجمه يعني کلّه پوسيده با آن حضرت در اراضي بابل و در آن و موضع مسجدي بنا کردند [18] و الحال آن موضع در نزديکي مسجد ردّ شمس در نواحي حلّه معروف است. [19] .
و در «تحيّة الزّائر» و «هديّه» به مسجد ردّ شمس و جمجمه اشارتي به شرح رفته [20] و ديگر حکايت زنده کردن آن سام بن نوح را و زنده گردانيدن اصحاب کهف را در حديث بساط چنانکه به آن اشارت شد.
و از حضرت امام محمد باقر عليه السّلام منقول است که وقتي رسول خدا صلي اللّه عليه و آله و سلّم مريض شد اميرالمؤمنين عليه السّلام جماعتي از انصار را در مسجد ديدار کرد و فرمود: دوست داريد که حاضر خدمت رسول خدا صلي اللّه عليه و آله و سلّم شويد؟ گفتند: بلي، پس ايشان را بر در سراي آن حضرت آورد و اجازه خواسته حاضر مجلس ساخت و خود بر بالين حضرت مصطفي صلي اللّه عليه و آله و سلّم در نزد سر آن بزرگوار نشست و دست مبارک بر سينه پيغمبر صلي اللّه عليه و آله و سلّم گذاشت و فرمود: اُمَّ مِلدَمٍ! اُخْرُجي عَنْ رَسُولِ اللّهِ صَلّي اللّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ. و تب را فرمود که بيرون شو، در زمان تب از بدن پيغمبر صلي اللّه عليه و آله و سلّم بيرون شد و آن حضرت برخاست و نشست و فرمود: اي پسر ابوطالب! خداوند چندان ترا خصال خير عطاء فرمود که تب از تو هزيمت مي کند. وَلَنِعْمَ ما قيلَ: (قائل مَقْصُوره عَبْدي است).
مَنْ زالَتِ الْحُمّي عَنِ الطُهْرِبِهِ
مَنْ رُدَّتِ الشَّمْسُ لَهُ بَعْدَ الِعِشا
مَنْ عَبَّرَ الْجَيْشَ عَنِ الْمآءِ وَلَمْ
يُخْشَ عَلَيْهِ بَلَلٌ وَلا نَدي [21] .
و نيز ابن شهر آشوب رحمه اللّه روايت کرده است از عبدالواحد بن زيد که گفت: در خانه کعبه مشغول به طواف بودم دختري را ديدم که براي خواهر خود سوگند ياد کرد به اميرالمؤمنين عليه السّلام به اين کلمات:
لا وَحَقِّ الْمُنْتَجَبِ بِالْوَصِيَّةِ، الْحاکِمِ بِالسَّوِيَّةِ، الْع ادِلِ فيِ الْقَضِيَّةِ، الْع الي الْبَيِّنَةِ زَوْج فاطِمَةِ الْمَرْضِيَّةِ م ا کانَ کذَا.
من در تعجّب شدم که دختر به اين کودکي چگونه اميرالمؤمنين عليه السّلام را به اين کلمات مدح مي کند، از او پرسيدم که آيا علي عليه السّلام را مي شناسي که بدين تمجيد او را ياد مي کني؟ گفت: چگونه نشناسم کسي را که پدرم در جنگ صِفّين در ياري او کشته گشت و از پس آن که ما يتيم گشتيم آن حضرت روزي به خانه ما درآمد و به مادرم فرمود: چون است حال تو اي مادر يتيمان؟ مادرم عرض کرد: به خير است؛ پس مرا و خواهرم را که اينک حاضر است به نزد آن حضرت حاضر ساخت و مرض آبله چشم مرا نابينا ساخته بود چون نگاهش به من افتاد آهي کشيد و اين دو شعر را قرائت فرمود:
ما اِنْ تَاَوَّهْتُ مِنْ شَيْءٍ رُزِئْتُ بِهِ
کَما تَاَوَّهْتُ لِلاَطفالِ فيِ الصِّغَرِ
قَدْ ماتَ والِدُهُم مَنْ کانَ يَکْفِلُهُمْ
فيِ النّآئب اتِ وَفيِ الاَسْفارِ وَالحَضَرِ
آنگاه دست مبارک بر صورت من کشيد، در زمان به برکت دست معجز نماي آن حضرت چشم من بينا شد چنانکه در شب تاريک شتر رميده را از مسافت بعيده ديدار مي کنم. [22] .
ديگر معجزات آن حضرت است در تعذيب و هلاکت جماعتي که به خصومت و دشمني آن حضرت قيام نمودند مانند هلاکت مردي که سبّ آن حضرت مي نمود به زير پاي شتر و کور شدن ابوعبداللّه المحّدث که منکر فضل آن حضرت بود و به صورت سگ شدن خطيب دمشقي و به صورت خنزيز شدن ديگري و سياه شدن روي مرد ديگر و بيرون آمدن گاوي از شطّ و کشتن خطيب بدگو را در واسط و فشردن آن حضرت گلوي بدگوئي را در خواب و قطران شدن بول مرد بدگوئي و هلاک جمع بسياري در خواب که آن حضرت را ناسزا مي گفتند مانند احمد بن حمدون موصلي و مذبوح شدن همسايه محمّد بن عَبّاد بصراوي و غير ايشان از جماعت ديگر که در دنيا چاشني عذاب الهي را چشيدند به جهت آنکه آن حضرت را سَبّ مي کردند. و کور شدن مردي که تکذيب آن حضرت مي نمود و تعذيب حارث بن نعمان فِهْري [23] که از قبولي مولائيت جناب امير عليه السّلام سرتافت و کراهت شديد از آن ظاهر نمود. و احقر قضيّه آن را از ثَعْلَبي و سائر ائمّه سنّيّه در «فيض قدير» نقل نمودم و عقد اعتراضات ابن تيميّه حرّاني را بر اين حديث شريف مبتور و خرافات او را هبأً منثور نمودم.
و ديگر از معجزات آن حضرت است که بعد از شهادت آن بزرگوار و جمله اي از آنها از قبر شريفش ظاهر شده.
و ديگر از معجزات آن حضرت اِخبار آن حضرت است از اَخبار غيب که بعد از اين به جمله اي از آنها اشارت خواهد شد ان شاء اللّه تعالي.
بالجمله؛ معجزات آن حضرت واضح و روشن است که هيچ کس را مجال انکار آن نيست، يا اباالحَسَن! يا اميرالمؤمنين! بِاَبي اَنْتَ وَ اُمّي، توئي آن کس که دشمنانت پيوسته سعي مي کردند در خاموش کردن نور فضايل تو و دوستانت را يارائي ذکر مناقب نبود و به جهت ترس و تقيّه کتمان فضل تو مي نمودند و با اين حال اين قدر از معجزات و فضائل جنابت بر مردم ظاهر شد که شرق و غرب عالم را فرا گرفت و دوست و دشمن به ذکر مدائح و مناقب رطب اللسان و عذب البيان گشتند. عَرَبيّه:
شَهِدَ الاَنامُ بِفَضْلِهِ حَتَّي الْعِد ي
وَالْفَضْلُ ما شَهِدَتْ بِهِ الاَعْد اءُ
ابن شهر آشوب نقل کرده که اعرابيّه را در مسجد کوفه ديدند که مي گفت: اي آن کسي که مشهوري در آسمانها و مشهوري در زمينها و مشهوري در دنيا و مشهوري در آخرت، سلاطين جور و جبابره زمان همّت بر آن گماشتند که نور ترا خاموش کنند خدا نخواست و روشني آن را زيادتر گردانيد. گفتند: از اين کلمات چه کس را قصد کرده اي؟ گفت: اميرالمؤمنين عليه السّلام را، اين بگفت و از ديده ها غايب گشت. [24] .
به روايات مستفيضه از شَعْبي روايت شده که مي گفت پيوسته مي شنيدم که خُطباي بني اميّه بر منابر سَبّ اميرالمؤمنين عليه السّلام مي کردند و از براي آن حضرت بد مي گفتند با اين حال، گويا کسي بازوي آن جناب را گرفته به آسمان بالا مي برد و رفعت و رتبت او را ظاهر مي نمود. و نيز مي شنيديم که پيوسته مدائح و مناقب اسلاف و گذشتگان خويش را مي نمودند و چنان مي نمود که مرداري را بر مردم مي نمودند و جيفه اي را ظاهر مي کردند يعني هرچه مدح و خوبي گذشتگان خود مي کردند بدي و عفونت آنها بيشتر ظاهر مي شد و اين نيز خرق عادت و معجزه آشکار است و اگرنه با اين حال، بايد فضيلتي از آن جناب ظاهر نشود و نور او خاموش شود بلکه بَدَل مناقب مثالب موضوعه منتشر شود نه آنکه فضائل و مناقب او شرق و غرب عالم را مملو کند و جمهور مردم و کافّه ناس از دوست و دشمن قهرا مدح او را گويند:(يُريدوُنَ اَنْ يُطْفِؤُا نُورَ اللّهِ بِاَفْواهِهِمْ وَيَاْبَي اللّهُ اِلاّ اَنْ يُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ کَرِهَ الْکافِرُونَ.) [25] .
از اين سان است کثرت نسل و ذَراري و اولادهاي آن جناب که پيوسته خلفاي جور و دشمنان و جبابره زمان همّت بر آن گماشتند که ايشان را از بيخ برکنند و نام و نشاني از ايشان باقي نگذارند و چه بسيار از علويّين را شهيد کردند و به انواع سختيها ايشان را عذاب نمودند بعضي را به تيغ و شمشير و برخي را به جوع و عطش کشتند و کثيري را زنده در بين اسطوانه و جِدار و تحت اَبْنِيَه نهادند و بسياري را در حبس و نکال مسجون نمودند [26] و قليلي که از دست ايشان جستند از ترس جان از بلاد خويش غربت و دوري اختيار کردند و در مواضع نائيه و بيابان قفر دور از آباداني و عمران متفرق شدند و مردم نيز از ترس جان خويش و به جهت تقرّب نزد جبابره زمان از ايشان دوري کردند و با اين حال، بحمدللّه تعالي در تمام بلاد و در هر شهر و قريه و در هر مجلس و مجمعي آن قدر مي باشند که حصر ايشان نتوان نمود و از تمامي ذَراري پيغمبران و اولياء و صالحان بلکه از ذَراري هر يک از مردمان بيشتر و فزونتر مي باشند و اين نيز خرق عادت و معجزه باهره باشد. [27] .
پی نوشته ها :
[1] يکي از شبهاي مشهور جنگ صِفّين است.
[2] حکايت دريدن آن حضرت قماط را: چنان است که جماعتي حديث کرده اند از فاطمه مادر آن جناب که فرمود: چون علي عليه السّلام متولّد شد او را در قماط پيچيده و سخت ببستم، علي عليه السّلام قوت کرد و او را پاره ساخت! من قماط را دو لايه و سه لايه نمودم او را پاره همي نمود تا گاهي که شش لايه کردم پارچه بعضي از حرير و بعضي از چرم بود چون آن حضرت را در لاي آن قماط ببستم باز قوّت نموده آن قماط را پاره کرد آنگاه گفت: اي مادر! دستهاي مرا مبند که مي خواهم با انگشتان خود از براي حق تعالي تبصبص و تضرّع و ابتهال کنم. ( شيخ عباس قمي رحمه اللّه) «مناقب» ابن شهر آشوب 323:2.
[3] در باب قُطْب رَحي: و مجمل آن حديث چنين است که وقتي خالد با لشکر خويش اميرالمؤ منين عليه السّلام را در اراضي خود ديدار کرد و اراده جسارتي نمود،آن جناب او را از اسب پياده کرد و او را کشانيد به جانب آسياي حارث بن کلده و ميله آهنين آن سنگ را بيرون کرد و مثل طوقي بر گردن او کرد و اصحاب خالد تمام از او بترسيدند و خالد نيز آن جناب را قسم داد که مرا رها کن، پس حضرت او را رها کرد در حالتي که آن ميله آهنين به گردن او بود مثل قلاّده و نزد ابوبکر رفت آهنگران را فرمان کرد تا او را از گردن خالد بيرون کنند، گفتند ممکن نيست مگر آنکه به آتش برده شود و خالد را تاب حديد محماة نيست و هلاک خواهد شد و پيوسته آن قلاّده آهنين در گردن خالد بود و مردم از او مي خنديدند تا حضرت اميرالمؤمنين عليه السّلام از سفر خويش مراجعت فرمود پس به نزد آن حضرت رفتند و شفاعت خالد نمودند آن حضرت قبول فرمود و آن طوق آهن را مثل خمير قطعه کرد و بر زمين ريخت! «مناقب» ابن شهر آشوب 325:2.
[4] فقير گويد: که تفصيل اين معجزه در مجلّد دوّم در احوال حضرت امام رضاعليه السّلام بيايد. و مرحوم ملا محمّد طاهر به اين مطلب اشاره فرموده در شعر خود:
بُوَد امام اميري که کند سنگ گران
از روي چشمه به تأييد حضرت جبّار
به گوش راهب دير اين قضيّه چون برسيد
برون دويد شتابان ز معبد کفّار
فتاد چون نظرش بر رخ علي بنمود
به دين احمد مختار در زمان اقرار
برفت از پي آن شاه از سر اخلاص
نمود در قدمش نقد جان خود ايثار.
[5] «مناقب آل ابي طالب» ابن شهر آشوب 2 :333 -334.
[6] «نهج البلاغه» ترجمه شهيدي ص «لب».
[7] حديث شير و جويريه چنان است: که حضرت اميرالمؤمنين عليه السّلام به او فرمود هنگامي که عازم خروج به سفر شده بود که اي جويريه در عرض راه شيري با تو دچار خواهد شد عرض کرد: تدبير چيست که از او سلامت جويم؟ فرمود: او را سلام برسان و بگو که اميرالمؤمنين عليه السّلام مرا از آسيب تو امان داده است؛ پس جويريه بيرون شد و چون در اثناي راه شير را ملاقات کرد سلام رسانيد و امان خويش را از حضرت اميرعليه السّلام بگفت چون شير اين بشنيد روي برتافت و همهمه کرد و برفت، چون جويريه از سفر مراجعت کرد حکايت شير را براي آن حضرت نقل نمود آن جناب فرمود که شير ترا گفت که وصي محمد صلي اللّه عليه و آله را از من سلام برسان و از دست مبارک پنج عقد شمرده يعني پنج مرتبه سلام رسانيد و به طريق ديگر نيز اين قضيّه نقل شده لکن اين نقل موافق روايت حضرت باقرعليه السّلام بود. (شيخ عباس قمي رحمه اللّه) «مناقب» ابن شهر آشوب 340:2.
[8] قضيّه ثعبان: چنان است که روزي حضرت اميرالمؤمنين عليه السّلام بر منبرکوفه خطبه مي خواند که ثعباني از نزد منبر ظاهر شد و به آهنگ اميرالمؤمنين عليه السّلام برفراز شد مردمان ترسيدند و مهيّاي دفع آن شدند، حضرت اشاره کرد که به حال خود باشيد؛ پس آن ثعبان به نزديک آن حضرت شد حضرت سر را به جانب او برد و او دهان خود را بر گوش آن حضرت نهاد وصيحه زد و از مکان خود نازل شد و مردم ساکت و متحيّر بودند و اميرالمؤمنين عليه السّلام لبهاي مبارک خود را حرکت داد و آن ثعبان اصغأ مي کرد و پائين شده و از ديده ها غايب گشت چنانچه گوئي زمين او را بلع کرد، پس اميرالمؤمنين عليه السّلام رجوع به خطبه خويش نمود و بعد از فراغ از خطبه و نزول از منبر، مردم نزد آن جاب جمع شدند و از حال ثعبان پرسش کردند؛ فرمود که حاکمي بود از حُکّام جنّيان قضيّه بر او مشتبه شده بود نزد من آمد و از من استفهام کرد من حکم را ياد او دادم دعا کرد و رفت.
و بدين مطلب اشاره کرده مرحوم ملاّ محمّد طاهر در شعر خود:
بود خليفه حقّ آنکه بر سر منبر
جواب مشکل ثعبان دهد سليمان وار
نه جاهلي که چو مشکل شد بر او وارد
ز ننگ جهل بر او پيچها زدي چون مار.
[9] تکلم خبري که مارماهي باشد چنان است که اميرالمؤمنين عليه السّلام روزي در کنار فرات آمد و ايستاد و فرمود: يا هناش! مارماهي سر از آب بيرون کرد حضرت فرمود: کيستي؟ عرض کرد: من از اُمّت بني اسرائيلم که ولايت شما را قبول نکردم مسخ شدم و بدين صورت درآمدم. (شيخ عباس قمي).
[10] قضيه برداشتن کلاغ کفش آن حضرت را: چنان است که صاحب «اَغاني» از مدايني نقل کرده که يک روز سيّد حميري سوار بر اسب در کناسه کوفه بايستاد و گفت: اگر کسي در فضيلت علي عليه السّلام حديثي گويد که من آن را نشنيده باشم و به شعر در نياورده باشم، اسب خويش را با آنچه با من است عطا کنم. جماعتي که حاضر بودند حديث از فضائل علي عليه السّلام کردند و سيّد شعرهاي خويش را که موافق آن حديث بوده انشاد مي کرد تا آنکه مردي روايت کرد از ابوالرّعل مرادي که گفت: حاضر خدمت حضرت اميرالمؤمنين عليه السّلام شدم و آن حضرت خُفّ خويش را از براي نماز بيرون کرد در زمان ماري ميان آن رفت پس چون فارغ شد و کفش خويش را طلبيد غرابي از هوا به زير آمد و آن خُفّ را به منقار گرفت و به هوا برد و از فراز به زمين افکند آن مار از خُفّ بيرون آمد. سيّد حميري گفت که تاکنون اين حديث را نشنيده بودم پس اسب خود را و آنچه به او وعده کرده عطا کرد و اشعار متضمّن اين فضيلت انشاد کرد که صدر آنها اين شعر است:
اَلا ياقَوم للعَجَب الْعُجاب
لِخفِّ اَبي الحُسَيْن وَللجِبابِ
«مناقب» ابن شهر آشوب 343:2.
[11] حکايت مرد آذربايجاني چنان است: که آن مرد روزي به خدمت اميرالمؤمنين عليه السّلام آمد و عرض کرد که مرا شتري سرکش و شموش است که به هيچ نوع منقاد نمي شود. فرمود: چون باز شوي برو در آن موضعي که شتر صعب تو در آنجا است و اين دعا بخوان: اَللّهُمَّ اِنّي اَتَوَجَّهُ اِلَيْکَ الخ آن مرد مراجعت کرد و به اين دعا شتر خود را رام ساخت و سال ديگر بر آن نشست و به خدمت اميرالمؤمنين عليه السّلام آمد از آن پيش سخن که گويد اميرالمؤمنين عليه السّلام حکايت رام شدن شتر را به همان نحو که واقع شده بود تقرير فرمود عرض کرد چنان مي نمايد که نزد من حاضر بودي و معاينه مي فرمودي.«مناقب» ابن شهر آشوب 347:2.
[12] حکايت مرد يهودي چنان است: که ابواسحاق سبيعي و حارث اعور روايت کرده اند که پيرمردي را در کوفه ديديم که مي گريست و مي گفت: صد سال روزگار به سر بردم وجز ساعتي عدل نديدم گفت: چگونه بود؟ گفت: من حجر حِمْيَريم و بر دين يهودان بودم از بهر ابتياع اطعام به کوفه آمدم چون به قبّه که نام موضعي است در کوفه رسيدم مالهاي من مفقود شد به نزديک اشتر نَخَعي رفتم قصّه خويش بگفتم، اشتر مرا به نزد اميرالمؤمنين عليه السّلام برد آن حضرت چون مرا ديد فرمود: يا اخا اليهود علم بلايا و منايا و ما کان و ما يکون به نزد ما است من بگويم تو از بهر چه آمدي يا تو مرا خبر مي دهي؟ گفتم بلکه تو بگوي. فرمود: مردم جن مال تو را در قبه ربودند الحال چه مي خواهي؟ گفتم: اگر تفضّل کني بر من و مالم را به من برساني مسلمان شوم؛ پس مرا خواست و مرا با خود برد به قبّه کوفه و دو رکعت نماز گزارد و دعائي نمود پس قرائت فرمود: يُرْسَلُ عَلَيْکُما شُواظُ مِنْ نارٍ وَنْحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ... سوره الرحمان، آيه 35 آنگاه فرمود: اي معشر جنّ! شما با من بيعت کرديد و پيمان نهاديد اين چه نکوهيده کاري است که مرتکب شديد. ناگاه ديدم مالم از قبّه برون شد، در زمان شهادت گفتم و ايمان آوردم و اکنون که وارد کوفه شدم آن حضرت مقتول شده گريه ام از آن است. ابن عقده گفته که آن مرد از قلاع مدينه بود.«مناقب» ابن شهر آشوب 342:2.
[13] ر.ک: «مناقب آل ابي طالب» ابن شهر آشوب 2 :323 -352.
[14] ر.ک: «مناقب آل ابي طالب» 353:2.
[15] ر.ک: «مناقب آل ابي طالب» 360:2.
[16] طلا کردن آن جناب کلوخ را: و قضيّه آن چنان است که مردي منافق از مؤمني مالي طلب داشت و از او طلبکاري مي کرد، اميرالمؤمنين عليه السّلام براي او دعائي کرد آنگاه او را امر کرد تا سنگي و کلوخي از زمين برگيرد و به حضرت دهد، چون آن حضرت آن حَجَر و مدر را گرفت در دست او طلاي احمر شد و به آن مرد عطا کرد، پس آن مرد دين خويش را از آن ادا کرد و زياده از صد هزار درهم براي او به جاي ماند. (شيخ عباس قمي رحمه اللّه). «مناقب» ابن شهر آشوب 362:2.
[17] ر.ک: «مناقب آل ابي طالب» 2 : 353 - 372.
[18] ر.ک: مأخذ پيشين 2 :372 -375.
[19] مسجد ردّ شمس چون در جنب حلّه واقع شده و اهل حلّه نيز هميشه چون غالبا از اماميّه و مخلصين اهل بيت بوده اند، آن مسجد را هميشه معمور و آباد داشته اند بخلاف مسجد جمجمه که در کنار افتاده و از عبور و مرور شيعه دور است لهذا متروک و مهجور شده اندک اندک اسمش هم از ميان رفت با آنکه جمعي از بزرگان علماء مانند ابن شهر آشوب و قطب راوندي و ابن حمزه طوسي و غير هم، اين مسجد شريف را در باب معجزات و فضائل اميرالمؤمنين عليه السّلام ذکر کرده اند و شيخ ما علاّمه نوري طاب ثراه در اواخر عمر خويش وقتي به جهت استکشاف امر اين مسجد شريف به جانب حلّه سفر کرد و به زحمت شديدي در قريه جمجمه که نزديک حلّه واقع است و در آنجا قبر امامزاده معروف به عمران فرزند اميرالمؤمنين عليه السّلام واقع است موضع مسجد جمجمه را در باغ آخر قريه از طرف شرق پيدا نمود، و پيرمردان قريه از پيرمردان سابق نقل کرده اند که قبّه آن مسجد را درک کرده بودند و از مسلّمات اهل آنجا بوده که اگر کسي از آجر اساس آن قبّه که فعلاً معلوم است برداشته و جزء خانه يا چاه آب خود نموده هر دو خراب شده لهذا کسي را جرئت برداشتن آجر آن نيست و اساس بناء مسجد آن معلوم گشت بعد از آنکه خاکهاي آنجا را برداشته اند لکن تا به حال کسي در صدد تعمير آن برنيامده اميد مي رود که بعضي از اهل ثروت که پيوسته در ترويج دين و تشييد مباني شرع همراهي دارند عِرق غيرت ديني و عصبيت مذهبي او را محرّک شود تنها يا به اعانت و شراکت راغبين در خير اقدام نموده اين خانه خراب خداوند را آباد و مُصَلاي اميرالمؤمنين عليه السّلام را معمور و کلمات محو شده آن کلّه پوسيده را زنده و معجزه اميرالمؤمنين عليه السّلام را پاينده و جماعت شيعيان را مفتخر و سرافراز نمايند و از زراعت با نضارت اِنَّما يَعْمُرُ مَساجِدَ اللّهِ توشه براي آخرت خويش بردارند. و سالهاي سال اسم خود را باقي و خود را زنده بدارند:
نمرد آنکه ماند پس از وي به جاي
پل و برکه و خان و مهمان سراي.
[20] «تحيّة الزّائر» محدّث نوري ص 209، چاپ سال 1327 ه ق، تهران، «هدية الزّائرين» محدّث قمي ص 50، چاپ سال 1343ه ق، تبريز.
[21] «مناقب» ابن شهر آشوب 2 :372 -373.
[22] «مناقب» ابن شهر آشوب 373:2.
[23] حديث تعذيب حارث چنان است: که ثَعْلَبي روايت کرده است که از سفيان بن عيينه پرسيدند از تفسير قوله تعالي سَاَلَ س آئِلٌ که در حق کدام کس وارد شده؟ گفت که سؤ ال کردي مرا از چيزي که پيش از تو کسي سؤ ال نکرده، پدرم مرا خبر داد که جناب جعفر صادق عليه السّلام از پدرش روايت کرده که چون حضرت رسول صلي اللّه عليه و آله به غدير خم وارد شدند ندا کرد مردم را و چون مردم جمع شدند دست علي بن ابي طالب عليه السّلام را گرفت و گفت: مَنْ کُنْتُ مَوْلا ه فَعَلِيٌ مَوْلاهُ اين امر شايع شد و خبر به شهرها رسيد، حارث بن نعمان فِهْري سوار بر ناقه شد آمد به سوي حضرت رسول صلي اللّه عليه و آله در ابطح به آن حضرت رسيد، پس از شتر خويش فرود آمد و او را عقال بست و به خدمت آن حضرت رسيد در وقتي که آن جناب در ميان صحابه جاي داشت پس گفت: يا محمد صلي اللّه عليه و آله! امر کردي ما را از جانب خدا که شهادت به وحدانيّت خدا و رسالت تو دهيم پس قبول کرديم آن را از تو، و امر کردي ما را که پنج نماز بگزاريم قبول کرديم و امر کردي که زکات بدهيم قبول کرديم و امر کردي که حج بکنيم قبول کرديم، پس به اينها اکتفا نکردي و راضي نشدي تا آنکه گرفتي دو بازوي پسر عَمَّت را و بلند کردي او را و بر ما زيادتي دادي او را و گفتي هر که من مولاي اويم پس علي مولاي او است پس آيا اين امر از جانب تو است يا از جانب خداوند عزوجلّ؟ حضرت فرمود که سوگند ياد مي کنم به حقّ آن خدائي که بجز او خداي به حقّي نيست که اين يعني تفضيل علي عليه السّلام بر شما از جانب حق تعالي است. پس حارث به سوي راحله خويش روانه شد در حالتي که مي گفت: بار الها! اگر آنچه محمّد مي گويد حق است پس بباران ما را سنگ از آسمان يا بياور ما را عذاب دردناک؛ هنوز به راحله خود نرسيده بود که حق تعالي او را هدف سنگي نمود آن سنگ بر فَرقْش فرود آمد و از دُبُرش بيرون شد و او را بکشت. پس حق تعالي نازل فرمود: سَاَلَ س آئِلٌ بِعَذابٍ و اقِعٍ لِلْک افِرينَ لَيْسَ لَهُ د افِعٌ.
و جماعتي بسيار از اساطين ائمّه سُنيّه در کتب خود اين حديث را ايراد کرده اند و جيکاني نيز اين حديث را از حذيفة اليمان ايراد کرده است و «اَبْطَح» در اين روايت ابطح مکّه مراد نيست؛ چه آنکه ابطح منحصر در ابطح مکّه نيست بلکه به معني وادي پهني است که جاي سيل و محلّ سنگريزه هاي باريک باشد، و به همين ملاحظه ابطح مکّه را بطحا و ابطح گويند نه آنکه از اَعلام شخصيّه باشد، و ائمّه علم لغت به اين معني تصريح نموده اند بعلاوه اطلاقات علماء و اشعار عرب عربآء استعمال ابطح را در اين معني و در وجه هفتم شعر ابن الصّيفي که شاهد بر اين مدّعي است مذکور شد؛ پس اعتراض ابن تيميّه را وقعي نباشد و همچنين ساير خرافات او در قدح اين روايت به اينکه سوره س ائِلٌ مکيّة است و جوابش آنکه در اينجا حمل بر تعدّد نزول است چنانکه اين احتمال را علماء اهل سنّت در بسياري از مواضع ذکر مي کنند، سيوطي در «کتاب اتقان» گفته:
«النّوع الحادي عشر ما تکرّر نزولهُ صَرَحَ جَماعةُ من المتقدّمين والْمُتاخِرين بانّ مِنَ القرآن ما تَکَرّر نُزُولهُ»
سپس سيوطي از ابن الحصان مواضع بسيار نقل کرده که سوره و آيات قرآني در آن تکرار يافته و امّا استدلال ابن تيميّه بر نفي تعذيب حارث به آيه مبارکه « ما کانَ اللّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَاَنْتَ فيهِم» سوره انفال، آيه 33 جوابش آنکه نفي تعذيب علي الاطلاق مراد نيست و حق تعالي از پس اين آيه فرمود. «وَمآلَهُم اَلاّ يُعَذِّبَهُمُ اللّهُ...» فخر رازي در تفسير گفته: «وَکانَ الْمَعْني انّه يُعَذَبُهُم اِذا خَرَجَ الرَّسُولُ مِنْ بَيْنِهِمْ ثُمَ اخْتَلَفوا في هذا الْعَذاب فَقالَ بَعْضُهُمْ لَحِقَهُمْ هذا الْعَذابُ الْمُتَوعّد بِه يَوْمَ بَدْر وَقيلَ بَلْ يَوْمَ فَتح مکّة الخ. «تفسير فخر رازي» 159:15
و تمثيل تعذيب حارث به تعذيب اصحاب فيل محض تخديع و تسويل است چه يک کس را بر جماعتي قياس نتوان کرد و همچنين امري را که دواعي يا خفاء و کتمان است در آن به امري که توفّر دواعي است بر نقل آن و اين جواب مجملي است از خرافات «منهاج السّنية» و تفصيل در «فيض قدير» است. (شيخ عباس قمي رحمه اللّه).
[24] (1و 2)- «مناقب» ابن شهر آشوب 391:2.
[25] سوره صف (61)، آيه 8.
[26] قالَ السيّدُ محمّد اشرف مؤلّف «فضائل السّادات» و في کتاب «سيادة الاشراف لبعض الاعلام من الاشراف» و ممّا يرغم انف الحسود ما اشتهر انّه لمّا قتل الحسين عليه السّلام کان في بني اميّه اثني عشر الف ولد مهورهم من الذَّهَب والفِضَّة و لم يکن للحسين عليه السّلام الاّ ابنه علي عليه السّلام و الان قَلَّ ان يوجد بلدٌ او قريةٌ ولا يوجد فيها جَمّ غفير و جمع کثير من الحُسينيّن و لم يبق من بني اميّة من ينستفخ النّار بل فنوا عن بکرة اَبيهم و بذاک ردّ اللّه تعالي علي عمرو بن العاص بقوله جلّ شأنه «اِنَّ شانِئَکَ هُوَ الاَبْتَر» حيث عابه صلي اللّه عليه و آله عمرو بن العاص بأنّه ابتر منقطع النّسل انتهي.
سبط ابن جوزي در «تذکره» نقل نموده که واقدي گفته: منصُور عبّاسي بيست تن از فرزندان امام حسين عليه السّلام را در سردابي حبس کرد در زير زمين که پيوسته تاريک بود و شب روز معلوم نبود و در آن سرداب چاهي و مبالي نبود که بتوان قضاء حاجت نمود لاجرم سادات حَسَني در همان محبس بول و غايط مي نمودند پس رايحه آنها منتشر شد و بر ايشان سخت مي گذشت و پيوسته قدمهاي ايشان وَرَم مي کرد و بر ايشان به نهايت سختي امر مي گذشت و اگر کسي از ايشان مي مرد مدفون نمي گشت و آنها که زنده بودند او را مي نگريستند و مي گريستند تا تمام هلاک شدند و به روايت طبري از تشنگي مردند؛ ألا لَعْنَةُ اللّهِ عَلَي الْقَوْمِ الظّالِمينَ. (شيخ عباس قمي رحمه اللّه).
[27] ر.ک: «بحارالانوار» 42:20.