از عهدنامه آن حضرت

از عهدنامه آن حضرت است

 

که براي اشتر نخعي نوشت، چون او را به ولايت مصر و شهرهاي تابع آن گماشت. هنگامي که کار امير آن ولايت (محمد پسر ابوبکر) آشفته گرديد و آن درازترين عهدنامه است، و از همه نامه‏هاي امام زيباييهاي بيشتري دارد.

به نام خداوند بخشنده مهربان

اين فرماني است از علي امير مؤمنان به مالک اشتر پسر حارث، در عهدي که با او مي‏گذارد، هنگامي که وي را به حکومت مصر مي‏گمارد، تا خراج آنرا فراهم آرد، و پيکار کردن با دشمنان و سامان دادن کار مردم مصر و آباد کردن شهرهاي آنان.

او را فرمان مي‏دهد به ترس از خدا و مقدم داشتن طاعت خدا بر ديگر کارها، و پيروي آنچه در کتاب خود فرمود، از واجب و سنتها که کسي جز با پيروي آن راه نيک‏بختي را نپيمود. و جز با نشناختن و ضايع ساختن آن‏بدبخت نبود. و اينکه خداي سبحان را ياري کند به دل و دست و زبان، چه او (جل اسمه) ياري هر که او را يار باشد پذيرفته است و ارجمندي آن کس که‏ [دين‏] او را ارجمند سازد، به عهده گرفته.

و او را مي‏فرمايد تا نفس خود را از پيروي آرزوها بازدارد، و هنگام سرکشيها به فرمانش آرد که «همانا نفس به بدي وامي‏دارد، جز که خدا رحمت آرد».

و مالک! بدان که من تو را به شهرهايي مي‏فرستم که دستخوش دگرگونيها گرديده، گاه داد و گاهي ستم ديده، و مردم در کارهاي تو چنان مي‏نگرند که تو در کارهاي واليان پيش از خود مي‏نگري، و درباره تو آن مي‏گويند که درباره آنان مي‏گويي، و نيکوکاران را به نام نيکي توان شناخت که خدا از ايشان بر زبانهاي بندگانش جاري ساخت. پس نيکوترين اندوخته خود را کردار نيک بدان و هواي خويش را در اختيار گير، و بر نفس خود بخيل باش، و زمام آن را در آنچه برايت روا نيست رها مگردان، که بخل ورزيدن بر نفس، داد آن را دادن است در آنچه دوست دارد، يا ناخوش مي‏انگارد، و مهرباني بر رعيت را براي دل خود پوششي گردان، و دوستي ورزيدن با آنان و مهرباني کردن با همگان. و مباش همچون جانوري شکاري که خوردنشان را غنيمت شماري! چه رعيت دو دسته‏اند: دسته‏اي برادر ديني تواند، و دسته ديگر در آفرينش با تو همانند. گناهي از ايشان سر مي‏زند، يا علتهايي بر آنان عارض مي‏شود، يا خواسته و ناخواسته خطايي بر دستشان مي‏رود. به خطاشان منگر، و از گناهشان درگذر، چنانکه دوست داري خدا بر تو ببخشايد، و گناهت را عفو فرمايد، چه تو برتر آناني، و آن که بر تو ولايت دارد از تو برتر است، و خدا از آن که تو را ولايت داد بالاتر، و او ساختن کارشان را از تو خواست و آنان را وسيلت آزمايش تو ساخت، و خود را آماده جنگ با خدا مکن که کيفر او را نتواني برتافت و در بخشش و آمرزش از او بي‏نيازي نخواهي يافت، و بر بخشش پشيمان مشو و بر کيفر شادي مکن، و به خشمي که تواني خود را از آن برهاني مشتاب، و مگو مرا فرموده‏اند و من مي‏فرمايم، و اطاعت امر را مي‏پايم. چه اين کار دل‏را سياه کند و دين را پژمرده و تباه و موجب زوال نعمت است و نزديکي بلا و آفت، و اگر قدرتي که از آن برخورداري، نخوتي در تو پديد آرد و خود را بزرگ بشماري، بزرگي حکومت پروردگار را که برتر از توست بنگر، که چيست، و قدرتي را که بر تو دارد، و تو را بر خود، آن قدرت نيست. که چنين نگريستن سرکشي تو را مي‏خواباند و تيزي خشم تو را فرو مي‏نشاند و خرد رفته‏ات را به جاي باز مي‏گرداند.

بپرهيز که در بزرگي فروختن، خدا را هم نبرد خواني و در کبريا و عظمت خود را همانند او داني، که خدا هر سرکشي را خوار مي‏سازد و هر خودبيني را بي‏مقدار.

داد خدا و مردم و خويشاوندان نزديکت را از خود بده، و آن کس را که از رعيت خويش دوست مي‏داري، که اگر داد آنان را ندهي ستمکاري، و آن که بر بندگان خدا ستم کند خدا به جاي بندگانش دشمن او بود، و آن را که خدا دشمن گيرد، دليل وي را نپذيرد و او را با خدا سر جنگ دارد، تا آنگاه که باز گردد و توبه آرد، و هيچ چيز چون بنياد ستم نهادن، نعمت خدا را دگرگون ندارد، و کيفر او را نزديک نيارد، که خدا شنواي دعاي ستمديدگانست و در کمين ستمکاران.

و بايد از کارها آن را بيشتر دوست بداري که نه از حق بگذرد، و نه فرو ماند، و عدالت را فراگيرتر بود و رعيت را دلپذيرتر، که ناخشنودي همگان خشنودي نزديکان را بي‏اثر گرداند، و خشم نزديکان خشنودي همگان را زياني نرساند. و به هنگام فراخي زندگاني، سنگيني بار نزديکان بر والي از همه افراد رعيت بيشتر است، و در روز گرفتاري ياري آنان از همه کمتر، و انصاف را از همه ناخوشتر دارند. و چون درخواست کنند فزونتر از ديگران ستهند، و به هنگام عطا، سپاس از همه کمتر گزارند، و چون به آنان ندهند ديرتر از همه عذر پذيرند و در سختي روزگار شکيبايي را از همه کمتر پيشه گيرند. و همانا آنان که دين را پشتيبانند، و موجب انبوهي مسلمانان، و آماده پيکار با دشمنان، و عامه مردمانند. پس بايد گرايش تو به آنان بود و ميلت به سوي ايشان. و از رعيت آن را از خود دورتر دار و با او دشمن باش که عيب مردم را بيشتر جويد، که همه مردم را عيبهاست و والي از هر کس سزاوارتر به پوشيدن آنهاست. پس مبادا آنچه را بر تو نهان است آشکار گرداني و بايد، آن را که برايت پيداست بپوشاني، و داوري در آنچه از تو نهان است با خداي جهان است. پس چندان که تواني زشتي را بپوشان، تا آن را که دوست داري بر رعيت پوشيده ماند، خدا بر تو بپوشاند. گره هر کينه را [که از مردم داري‏] بگشاي و رشته هر دشمني را پاره نماي. خود را از آنچه برايت آشکار نيست ناآگاه گير و شتابان گفته سخن‏چين را مپذير، که سخن‏چين نرد خيانت بازد هر چند خود را همانند خيرخواهان سازد.

و بخيل را در راي‏زني خود در مياور که تو را از نيکوکاري بازگرداند، و از درويشي بترساند. و نه ترسو را، تا در کارها سستت نمايد، و نه آزمند را تا حرص ستم را برايت بيارايد، که بخل و ترس و آز سرشتهايي جدا جداست که فراهم آرنده آنها بدگماني به خداست. بدترين وزيران تو، کسي است که پيش از تو وزير بدکاران بوده و آن که در گناهان آنان شرکت نموده. پس مبادا چنين کسان محرم تو باشند که آنان ياوران گناهکارانند، و ستمکاران را کمک کار، و تو جانشيني بهتر از ايشان خواهي يافت که در راي و گذاردن کار چون آنان بود، و گناهان و کردار بد آنان را بر عهده ندارد. آن که ستمکاري را در ستم يار نبوده، و گناهکاري را در گناهش مددکار. بار اينان بر تو سبکتر است، و ياري ايشان بهتر، و مهرباني‏شان بيشتر و دوستي‏شان با جز تو کمتر. پس اينان را خاص خلوت خود گير و در مجلسهايت بپذير، و آن کس را بر ديگران بگزين که سخن تلخ حق را به تو بيشتر گويد، و در آنچه کني يا گويي‏ [و خدا آن را از دوستانش ناپسند دارد] کمتر ياري‏ات کند. و به پارسايان و راستگويان بپيوند، و آنان را چنان بپرور که تو را فراوان نستايند، و با ستودن کار بيهوده‏اي که نکرده‏اي خاطرت را شاد ننمايند، که ستودن فراوان خودپسندي آرد، و به سرکشي وادارد.

و مبادا نکوکار و بدکردار در ديده‏ات برابر آيد، که آن رغبت نکوکار را در نيکي کم کند، و بدکردار را به بدي وادار نمايد. و درباره هر يک از آنان‏آن را عهده‏دار باش که او بر عهده خود گرفت، و بدان که هيچ چيز گمان والي را به رعيت نيک نيارد، چون نيکيي که در حق آنان کند و بارشان را سبک دارد. و ناخوش نشمردن از ايشان، آنچه را که حقي در آن ندارد بر آنان. پس رفتار تو چنان بايد، که خوش‏گماني رعيت برايت فراهم آيد که اين، رنج دراز را از تو مي‏زدايد، و به خوش‏گماني تو آن کس سزاوارتر که از تو بدو نيکي رسيده و بدگمانيت بدان بيشتر بايد که از تو بدي ديده.

و آيين پسنديده‏اي را برهم مريز که بزرگان اين امت بدان رفتار نموده‏اند و مردم بدان وسيلت به هم پيوسته‏اند، و رعيت با يکديگر سازش کرده‏اند، و آييني را منه که چيزي از سنتهاي نيک گذشته را زيان رساند، تا پاداش از آن نهنده سنت باشد و گناه شکستن آن بر تو ماند.

و با دانشمندان فراوان گفتگو کن و با حکيمان فراوان سخن در ميان نه، در آنچه کار شهرهايت را استوار دارد و نظمي را که مردم پيش از تو بر آن بوده‏اند برقرار.

و بدان که رعايت را صنفهاست که کار برخي جز به برخي ديگر راست نيايد، و به برخي از برخي ديگر بي‏نيازي نشايد. از آنان سپاهيان خدايند و دبيران که در نوشتن نامه‏هاي عمومي و يا محرمانه انجام وظيفه نمايند. و از آنها داوران که کار به عدالت دارند و عاملانند که کار خود به انصاف و مدارا رانند، و از آنان أهل جزيه و خراج‏اند، از ذميان و مسلمانان. و بازرگانند و صنعتگران و طبقه فرودين از حاجتمندان و درويشان. و خدا نصيب هر دسته را معين داشته و ميزان واجب آن را در کتاب خود يا سنت پيامبرش (ص) نگاشته، که پيماني از جانب خداست و نگهداري شده نزد ماست.

پس سپاهيان‏ [به فرمان خدا] رعيت را دژهاي استوارند، و واليان را زينت و وقار. دين به آنان ارجمندست، و راه‏ها بي‏گزند، و کار رعيت جز به سپاهيان قرار نگيرد، و کار سپاهيان جز با خراجي که خدا براي آنان معين فرموده درستي نپذيرد تا بدان در جهاد با دشمن خود نيرومند شوند و کار خود را بدان سامان دهند. و آنان را از خراج آن اندازه بايد که نيازمنديشان را کفايت نمايد. و اين دو دسته‏ [رعيت و سپاهيان‏] بر پاي نماند جز با سومين‏دسته از مردمان که قاضيانند و عاملان و نويسندگان ديوان، که کار عقدها را استوار مي‏کنند و آنچه سود مسلمانان است فراهم مي‏آورند، و در کارهاي خصوصي و عمومي مورد اعتمادند.

و کار اين جمله استوار نشود جز با بازرگانان و صنعتگران که فراهم مي‏شوند و با سودي که به دست مي‏آرند، بازارها را بر پا مي‏دارند. و کار مردم را کفايت مي‏کنند، در آنچه ديگران مانند آن نتوانند. سپس طبقه فرو دينند از نيازمندان و درويشان که سزاوار است بخشيدن به آنان، و ياري کردن ايشان.

و براي هر يک از آنان نزد خدا [از غنيمت‏] گشايشي است، و هر يک را بر والي حقي، چندانکه کارشان را سامان دهد. و والي چنانکه بايد از عهده آنچه خدا بر او واجب کرده بر نيايد، جز با کوشش و از خدا ياري جستن و خود را براي اجراي حق آماده نمودن، و شکيبايي در انجام کار، بر او آسان باشد يا دشوار. پس از سپاهيان خود کسي را بگمار که خيرخواهي وي را براي خدا و رسول او و امام خود بيشتر داني و دامن او را پاک‏تر و بردباريش برتر، که دير به خشم آيد و زود به پذيرفتن پوزش گرايد، و بر ناتوانان رحمت آرد، و با قوي‏دستان برآيد، و آن کس که درشتي او را برنيانگيزاند، و ناتواني وي را بر جاي ننشاند، و از آنان که گوهري نيک دارند و از خانداني پارسايند، و از سابقتي نيکو برخوردار. پس دليران و رزم‏آوران و بخشندگان و جوانمردان، که اينان بزرگواري را در خود فراهم کرده‏اند و نيکوييها را گرد آورده. پس در کارهاي آنان چنان بينديش که پدر و مادر درباره فرزند خويش، و مبادا آنچه آنان را بدان نيرومند مي‏کني در ديده‏ات بزرگ نمايد، و نيکويي‏ات درباره ايشان‏ [هر چند اندک باشد] خرد نيايد، که آن نيکي آنان را به خيرخواهي تو خواند و گمانشان را درباره‏ات نيکو گرداند، و رسيدگي به کارهاي خرد آنان را به اعتماد وارسي کارهاي بزرگ وامگذار، که اندک لطف تو را جايي است و از آن سود برگيرند، و بسيار آن را جايي که از آن بي‏نياز نبوند.

و بايد گزيده‏ترين سران سپاه نزد تو آن بود که با سپاهيان يار باشد و آنان‏را کمک‏کار، و از آنچه دارد بر آنان ببخشايد چندانکه خود و کسانشان را که به جاي نهاده‏اند شايد، تا عزم همگي‏شان در جهاد با دشمن فراهم آيد. چه مهرباني تو به آنان دلهاشان را بر تو مهربان نمايد. و آنچه بيشتر ديده واليان بدان روشن است، برقراري عدالت در شهرها و ميان رعيت دوستي پديد شدن است، و دوستي آنان آشکارا نگردد جز آنگاه که دل ايشان بي‏گزند شود، و خيرخواهي‏شان راست نيايد جز آنگاه که بر والي مهربان باشند و دوام حکومت آنان را سنگين نشمارند، و گفتگو از دير ماندن آنان را بر سر کار، واگذارند. پس اميدشان را برآر، و ستودنشان را به نيکي پيوسته‏دار، و رنج کساني را که کوششي کرده‏اند بر زبان آر، که فراوان کار نيکوي آنان را ياد کردن، دلير را برانگيزاند، و ترسان بد دل را به کوشش مايل گرداند، ان شاء الله. نيز مقدار رنج هر يک را در نظر دار و رنج يکي را به حساب ديگري مگذار، و در پاداش او به اندازه رنجي که ديده و زحمتي که کشيده تقصير ميار، و مبادا بزرگي کسي موجب شود که رنج اندک او را بزرگ شماري و فرودي رتبه مردي سبب شود، کوشش سترگ وي را خوار به حساب آري.

و آنجا که کار بر تو گران شود و دشوار و حقيقت کارها ناآشکار، بخدا و رسولش باز آر، چه خداي تعالي مردمي را که دوستدار راهنمائي‏شان بوده گفته است:

«اي کساني که ايمان آورديد خدا و رسول و خداوندان امر خويش را فرمان بريد پس اگر در چيزي با يکديگر خصومت ورزيديد، آن را به خدا و رسول بازگردانيد»

و بازگرداندن به خدا گرفتن محکم کتاب او قرآنست. و بازگرداندن به رسول گرفتن سنت جامع اوست که پذيرفته همگانست.

و براي داوري ميان مردم از رعيت خود آنرا گزين که نزد تو برترين است. آنکه کارها بر او دشوار نگردد و ستيز خصمان وي را به لجاجت نکشاند، و در خطا پايدار نبود، و چون حق را شناخت در بازگشت بدان در نماند. و نفس او به طمع ننگرد، و تا رسيدن به حق، به اندک شناخت بسنده‏نکند، و در شبهت‏ها درنگش از همه بيش باشد و حجت را بيش از همه به کار برد، و از آمد شد صاحبان دعوي کمتر به ستوه آيد و در آشکار گشتن کارها شکيباتر بود و چون حکم روشن باشد در داوري قاطع‏تر. آن کس که ستايش فراوان وي را به خودبيني نکشاند و خوش آمدگوئي او را برنيانگيزاند، و اينان اندک‏اند. پس داوري چنين کس را فراوان تيمار دار، و در بخشش بدو گشاده‏دستي به کار آر چندانکه نياز وي به مردمان کم افتد، و رتبت او را نزد خود چندان بالا بر که از نزديکانت کسي درباره وي طمع نکند، و از گزند مردمان نزد تو ايمن ماند. در اين باره نيک بنگر که اين دين در دست بدکاران گرفتار بود، در آن، کار از روي هوس مي‏راندند و به نام دين دنيا را مي‏خوردند.

سپس در کار عاملان خود بينديش، و پس از آزمودن به کارشان بگمار، و به ميل خود و بي‏مشورت ديگران به کاري مخصوصشان مدار، که به هواي خود رفتن و به رأي ديگران ننگريستن، ستمگري بود و خيانت، و عاملاني اين چنين را در ميان کساني جو که تجربت دارند و حيا، از خاندانهاي پارسا که در مسلماني قدمي پيشتر دارند، [و دلبستگي بيشتر] اخلاق آنان گرامي‏تر است و آبروشان محفوظتر و طمعشان کمتر، و عاقبت‏نگري‏شان فزونتر. پس روزي اينان را فراخ دار! که فراخي روزي، نيروشان دهد تا در پي اصلاح خود برآيند، و بي‏نيازيشان بود، تا دست به مالي که در اختيار دارند نگشايند، و حجتي بود بر آنان اگر فرمانت را نپذيرفتند، يا در امانت خيانت ورزيدند. پس بر کارهاي آنان مراقبت‏دار، و جاسوسي راستگو و وفا پيشه بر ايشان بگمار که مراقبت نهاني تو در کارهاشان، وادار کننده آنهاست به رعايت امانت، و مهرباني است بر رعيت، و خود را از کارکنانت واپاي! اگر يکي از آنان دست به خيانتي گشود، و گزارش جاسوسان تو بر آن خيانت همداستان بود، بدين گواه بسنده کن، و کيفر او را با تنبيه بدني بدو برسان و آنچه بدست آورده بستان. سپس او را خوار بدار و خيانتکار شمار و طوق بدنامي را در گردنش درآر.

و در کار خراج چنان بنگر که اصلاح خراج دهندگان در آن است، چه‏صلاح خراج و خراج‏دهندگان به صلاح ديگران است، و کار ديگران سامان نگيرد تا کار خراج‏دهندگان سامان نپذيرد، که مردمان همگان، هزينه‏خوار خراجند و خراج دهندگان. و بايد نگريستنت به آباداني زمين بيشتر از ستدن خراج بود، که ستاندن خراج جز با آباداني ميسر نشود، و آن که خراج خواهد و به آباداني نپردازد، شهرها را ويران کند و بندگان را هلاک سازد، و کارش جز اندکي راست نيايد، و اگر از سنگيني‏ [ماليات‏] شکايت کردند، يا از آفتي که‏ [به کشت‏] رسيده، يا آبي که از کشتهاشان بريده، يا باران بدانها نباريده يا [بذر زمين‏] بر اثر غرق شدن يا بي‏آبي تباه گرديده، بار آنان را سبک گردان، چندانکه مي‏داني کارشان سامان پذيرد بدان. و آنچه بدان بار آنان را سبک گرداني بر تو گران نيايد، چه آن اندوخته بود که به تو بازش دهند، با آباداني که در شهرهايت کنند و آرايشي که به ولايتها دهند. نيز ستايش آنان را به خود کشانده‏اي و شادماني که عدالت را ميانشان گسترانده‏اي، حالي که تکيه بر فزوني قوت آنان خواهي داشت بدانچه نزدشان اندوخته‏اي از آسوده ساختن خاطر آنان و به دست آوردن اطمينان، که به عدالت تو خو گرفته‏اند و به مداراي تو آشنا گرديده و بسا که در آينده کاري پديد آيد که چون آن را به عهده آنان گذاري با خاطر خوش بپذيرند [و خرده نگيرند]، که چون‏ [شهرها] آبادان بود، هر چه بر عهده‏ [مردم آن‏] نهي برد، و زمين جز با تنگدستي ساکنان آن ويران نشود. و مردم شهرها هنگامي تنگدست گردند که واليان روي به گرد آوردن مال آرند و از ماندن خود بر سر کار اطمينان ندارند، و از آنچه مايه عبرت است کمتر سود بردارند.

پس درباره کاتبان خود بنگر، و بهترينشان را بر سر کار بياور، و نامه‏هايي را که در آن تدبيرها و رازهايت نهان است، از ميان جمع کاتبان به کسي مخصوص دارد که صالحتر از ديگران است. کسي که مکرمت‏ [در حق وي‏] او را به طغيان نکشاند و بر تو دلير نگرداند آنسانکه در جمع حاضران مخالفتت تواند، و غفلتش سبب نشود که در رساندن نامه‏هاي عاملانت به تو و نوشتن پاسخ درست آنها از تو به آنان، سهل انگاري کند، و در آنچه براي تو مي‏گيرد و آنچه از جانب تو مي‏دهد فروگذاري. و پيماني را که به‏ [سود] تو بسته سست نگرداند، و در به هم زدن پيماني که به زيان توست در نماند، و قدر خود را در کارها بداند، چه آن که قدر خود را نداند در شناختن قدر جز خود نادانتر بود و در ماند. و در گزيدن اين کاتبان تنها به فراست و اطمينان، و خوش گماني خود اعتماد مکن، که مردم براي جلب نظر واليان به آراستن ظاهر مي‏پردازند، و خوش خدمتي را پيشه مي‏سازند. اما در پس آن، نه خيرخواهي است و نه از امانت نشان. ليکن آنان را بيازماي به خدمتي که براي واليان نيکوکار پيش از تو عهده‏دار بوده‏اند و بر آن کس اعتماد کن که ميان همگان اثري نيکو نهاده، و به امانت از همه شناخته‏تر است‏ [و امتحان خود را داده‏] که اين نشانه خيرخواهي تو براي‏ [دين‏] خداست و براي کسي که کار او بر عهده شماست و بر سر هر يک از کارهايت مهتري از آنان بگمار که نه بزرگي کار او را ناتوان سازد، و نه بسياري آن وي را پريشان. و هر عيب که در کاتبان توست و تو از آن غافل شوي به عهده تو ماند.

ديگر اينکه نيکي به بازرگانان و صنعتگران را بر خود بپذير، و سفارش کردن به نيکويي درباره آنان را به عهده گير، چه کسي که بر جاي بود و چه آن که با مال خود از اين سو بدان سو رود، و با دسترنج خود کسب کند. که آنان مايه‏هاي منفعتند و پديد آورندگان وسيلتهاي آسايش و راحت. و آورنده آن از جاهاي دور دست و دشوار، در بيابان و دريا و دشت و کوهسار. جايي که مردمان در آنجا گرد نيايند و در رفتن بدان‏جا دليري ننمايند. اين بازرگانان مردمي آرامند و نمي‏ستيزند، و آشتي جويند و فتنه‏اي نمي‏انگيزند. به کار آنان بنگر، چه در آنجا باشند که خود به سر مي‏بري و يا در شهرهاي ديگر. و با اين همه بدان که ميان بازرگانان بسيار کسانند که معاملتي بد دارند، بخيلند و در پي احتکارند. سود خود را مي‏کوشند و کالا را به هر بها که خواهند مي‏فروشند، و اين سودجويي و گرانفروشي زياني است براي همگان، و عيب است بر واليان. پس بايدت از احتکار منع نمود که رسول خدا (ص) از آن منع فرمود. و بايد خريد و فروش آسان صورت پذيرد و با ميزان عدل انجام گيرد. با نرخهايـ رايج بازارـ نه به زيان فروشنده و نه خريدار. و آن که پس از منع تو دست به احتکار زند او را کيفرده و عبرت ديگران گردان، و در کيفر او اسراف مکن.

سپس خدا را! خدا را! در طبقه فرودين از مردم، آنان که راه چاره ندانند و از درويشان و نيازمندان و بينوايان و از بيماري بر جاي ماندگانند، که در اين طبقه مستمندي است خواهنده، و مستحق عطايي است به روي خود نياورنده. و براي خدا حقي از خود را که به آنان اختصاص داده، و نگهباني آن را به عهده‏ات نهاده پاس دار، و بخشي از بيت المالت و بخشي از غله‏هاي زمينهاي خالصه را در هر شهر به آنان واگذار، که دوردست‏ترين آنان را همان بايد که براي نزديکان است، و آنچه بر عهده تو نهاده‏اند، رعايت حق ايشان است. پس مبادا فرو رفتن در نعمت، از پرداختن به آنان بازت دارد که ضايع گذاردنت کاري خرد را، به خاطر استوار کردن کاري بزرگ و مهم، عذري برايت نيارد. پس، از رسيدگي به کارشان دريغ مدار و روي ترش بدانان ميار، و به کارهاي کسي که به تو دسترسي ندارد بنگر. آنان که در ديده‏ها خوارند و مردم خردشان مي‏شمارند، و کسي را که بدو اعتماد داري براي تفقد حال آن جماعت بگذار که از خداترسان باشد و از فروتنان، تا درخواستهاي آنان را به تو رساند.

و با آنان چنان رفتار کن که چون خدا را ديدي جاي عذرت بماند، که اين گروه از ميان مردمان به انصاف نيازمندترند از ديگران، و در گزارد حق همگان تو را چنان بايد که عذرت در پيشگاه خدا پذيرفته آيد. يتيمان را عهده‏دار باش و کهنسالاني را که چاره‏اي ندارند و دست سؤال پيش نمي‏آرند، و اين کار بر واليان گرانبار است و گزاردن حق همه‏جا دشوار، و بود که خدا آن را سبک گرداند بر مردمي که عافيت جويند و خود را به شکيبايي وامي‏دارند، و به وعده راست خدا درباره خويش اطمينان دارند.

و بخشي از وقت خود را خاص کساني کن که به تو نياز دارند. خود را براي کار آنان فارغ دار و در مجلسي عمومي بنشين که آن تواضعي است تو را برابر خدايي که تو را آفريده. و سپاهيان و يارانت را که نگهبانانند يا تو را پاسبانان، از آنان بازدار، تا سخنگوي آن مردم با تو گفتگو کند بي‏درماندگي در گفتار، که من از رسول خدا (ص) بارها شنيدم که مي‏فرمود: «هرگز امتي‏را پاک‏ [از گناه‏] نخوانند که در آن امت‏ [بي‏آنکه بترسند] و در گفتار درمانند، [حق ناتوان را از توانا نستانند.» ] و درشتي کردن و درست سخن نگفتن آنان را بر خود هموار کن و تنگخويي بر آنان و خود بزرگ‏بيني را از خود بران، تا خدا بدين کار درهاي رحمت خود را بر روي تو بگشايد و تو را پاداش فرمانبري عطا فرمايد و آنچه مي‏بخشي چنان بخش که بر تو گوارا افتد و آنچه بازمي‏داري با مهرباني و پوزش خواهي همراه بود. نيز بر عهده تو کارهاست که خود بايد آن را انجام دهي، از آن جمله پاسخ گفتن عاملان توست، آنجا که کاتبانت درمانند، و رساندن آن را در نامه نتوانند. ديگر نياز مردم را برآوردن در همان روز که به تو عرضه دارند و يارانت در انجام تقاضاي آنان گراني کنند و عذري آرند. و کار هر روز را در همان روز بران، که هر روز را کاري است مخصوص بدان، و براي آنچه ميان تو و خداست نيکوترين اوقات و بهترين ساعات را بگذار، هر چند همه کارها در همه وقت براي خداست، اگر نيت درست باشد و رعيت را از آن آسايش بود.

و بايد گزارد واجباتي که خاص خداست‏ [و در پي اداي آني‏] از آن جمله بود، که دينت را براي آن خالص مي‏گرداني. پس در بخشي از شب و روز تن خود را خاص‏ [پرستش‏] خدا گردان و آنچه را به خدا نزديکت کند به درستي به انجام رسان، بي‏هيچ کاهش و نقصان، هر چند [تو را دشوار آيد و تنت بفرسايد]. و چون با مردمان نمازگزاري چنان گزار که نه آنان را برماني و نه نماز را ضايع گرداني، چه ميان مردم کسي بود که بيمار است يا حاجتي دارد و گرفتارست. من از رسول خدا (ص) آنگاه که مرا به يمن فرستاد پرسيدم با مردم چگونه نماز گزارم؟ فرمود: «در حد توانايي ناتوانان آنان بگزار و بر مؤمنان رحمت آر.»

و پس از اين همه، فراوان خود را از رعيت خويش پنهان مکن که پنهان شدن واليان از رعيت نمونه‏اي است از تنگخوئي و کم اطلاعي در کارها، و نهان شدن از رعيت، واليان را از دانستن آنچه بر آنان پوشيده است باز دارد، پس کار بزرگ نزد آنان خرد به شمار آيد، و کار خرد بزرگ نمايد، زيبازشت شود و زشت زيبا، و باطل به لباس حق درآيد. و همانا والي انساني است که آنچه را مردم از او پوشيده دارند نداند، و حق را نشانه‏اي نبود، تا بدان راست از دروغ شناخته شود، و تو به هر حال يکي از دو کس خواهي بود: يا مردي که نفس او در اجراي حق سخاوتمند است، پس چرا خود را بپوشاني و حق واجبي را که بر عهده توست نرساني، يا کار نيکي را نکني که کردن آن تواني؟ يا به بازداشتن حق گرفتاري، در اين صورت مردمان به زودي خود را از درخواست از تو باز دارند چه از بخشش تو نوميدند [و چاره ندارند] با اينکه بيشتر نيازمندي مردمان بر تو رنجي ندارد، چرا که شکايت از ستم است و عدالت خواستن يا در معاملتي انصاف جستن.

نيز والي را نزديکان است و خويشاوندان، که خوي برتري جستن دارند و گردن‏فرازي کردن، و در معاملت انصاف را کمتر به کار بستن. ريشه ستم اينان را با بريدن اسباب آن برآر و به هيچ يک از اطرافيان و خويشاوندانت زميني را به بخشش وامگذار، و مبادا در تو طمع کنند با بستن پيماني که مجاور آنان را زيان رساند در بهره‏اي که از آب دارند، يا کاري که بايد با هم به انجام رسانند و رنج آن را بر عهده ديگران نهند، پس بر آنان تنها گوارا افتد و عيب آن در دنيا و آخرت بر تو ماند.

و حق را از آن هر که بود بر عهده‏دار، نزديک يا دور، و در اين باره شکيبا باش و اين شکيبايي را به حساب‏ [خدا] بگذار. هر چند اين رفتار با خويشاوندان و اطرافيانت بود و عاقبت آن را با همه دشواري که دارد، چشم‏دار، که پايان آن پسنديده است‏ [و سرانجامش فرخنده. ] و اگر رعيت بر تو گمان ستم برد، عذر خود را آشکارا با آنان در ميان گذار، و با اين کار از بدگماني‏شان درآر، که بدين رفتار خود را به فرمان آورده باشي و با رعيت مدارا کرده و حاجت خويش را برآورده و رعيت را به راه راست واداشته.

و از صلحي که دشمن تو را بدان خواند، و رضاي خدا در آن بود، روي متاب که آشتي، سربازان تو را آسايش رساند. و از اندوههايت برهاند و شهرهايت ايمن ماند. ليکن زنهار! زنهار! از دشمن خود پس از آشتي‏بپرهيز! که بسا دشمن به نزديکي گرايد تا غفلتي يابد [و کمين خود بگشايد] پس دور انديش شو! و به راه خوش‏گماني مرو، و اگر با دشمنت پيماني نهادي و در ذمه خود او را امان دادي به عهد خويش وفا کن و آنچه را بر ذمه داري ادا، و خود را چون سپري برابر پيمانت برپا، چه مردم بر هيچ چيز از واجبهاي خدا چون بزرگ شمردن وفاي به عهد، سخت هم داستان نباشند با همه هواي گونه‏گون که دارند، و رأيهاي مخالف يکديگر که در ميان آرند.

و مشرکان نيز جدا از مسلمانان وفاي به عهد را ميان خود لازم مي‏شمردند، چه زيان پايان ناگوار پيمان‏شکني را بردند. پس در آنچه به عهده گرفته‏اي خيانت مکن و پيماني را که بسته‏اي مشکن و دشمنت را که‏ [در پيمان توست‏] مفريب که جز نادان بدبخت بر خدا دليري نکند. و خدا پيمان و زينهار خود را اماني قرار داده، و از در رحمت به بندگان، رعايت آن را بر عهده همگان نهاده، و چون حريمي استوارش ساخته تا در استواري آن بيارمند و رخت به پناه آن کشند. پس در پيمان نه خيانتي توان کرد، و نه فريبي دارد، و نه مکري پيش آورد، و پيماني مبند که آن را تأويلي توان کرد [يا رخنه‏اي در آن پديد آورد]. و چون پيمانت استوار شد و عهدت برقرار [راه خيانت مپوي‏] و براي به هم زدنش خلاف معني لفظ را مجوي، و مبادا سختي پيماني که بر عهده‏ات فتاده و عهد خدا آن را بر گردنت نهاده، سر بردارد و تو را [به ناحق‏] بر به هم زدن آن پيمان وا دارد، که شکيبايي کردنت در کار دشواري که گشايش آن را اميدواري، و پايان نيکويي‏اش را در انتظار، بهتر از مکري است که از کيفر آن ترساني، و اين که خدا تو را چنان بازخواست کند که درخواست بخشش او را در دنيا و آخرتت نتواني.

و بپرهيز از خونها، و ريختن آن به ناروا، که چيزي چون ريختن خون به ناحق‏ [آدمي‏] را به کيفر نرساند، و گناه را بزرگ نگرداند، و نعمت را نبرد، و رشته عمر را نبرد، و خداوند سبحان روز رستاخيز نخستين داوري که ميان بندگان کند در خونهايي باشد که از يکديگر ريخته‏اند. پس حکومت خود را به ريختن خوني به حرام نيرومند مکن که خون به حرام ريختن قدرت را به ناتواني و سستي کشاند، بلکه دولت را از صاحب آن به ديگري بگرداند. و به کشتن به ناحق تو را نزد من و خدا عذري به کار نيايد چه در آن قصاص بايد، و اگر دچار خطا گشتي و تازيانه يا شمشير يا دستت از فرمان برون شد و [چه در مشت زدن و بالاتر، بيم کشتن است. ] مبادا نخوت دولت تو را وادارد که خود را برتر داني و خونهاي کشته را به خاندانش نرساني.

و بپرهيز از خود پسنديدن، و به خود پسندي مطمئن بودن، و ستايش را دوست داشتن که اينها همه از بهترين فرصتهاي شيطان است تا بتازد، و کرده نيکوکاران را نابود سازد.

و بپرهيز که با نيکي خود بر رعيت منت گذاري يا آنچه را کرده‏اي بزرگ شماري يا آنان را وعده‏اي دهي و در وعده خلاف آري که منت نهادن ارج نيکي را ببرد و کار را بزرگ شمردن نور حق را خاموش گرداند، و خلاف وعده خشم خدا و مردم را برانگيزاند. و خداي تعالي فرموده است: «بزرگ دشمني است نزد خدا که بگوييد و نکنيد.»

و بپرهيز از شتاب در کارهايي که هنگام انجام آن نرسيده، يا سستي در آن، چون انجامش ممکن گرديده، يا ستيزيدن در کارهايي که راه راست در آن ناپديدار است، يا سستي ورزيدن آنگاه که آشکار است. پس هر چيز را در جاي آن بدار و هر کاري را به هنگام آن بگذار.

و بپرهيز از آنکه چيزي را به خود مخصوص داري که‏ [بهره‏] همه مردم در آن يکسان است، و از غفلت در آنچه بدان توجه بايد، و در ديده‏ها نمايان است. چه آن را که به ناروا ستده باشي از چنگ تو درآرند، و به زودي پرده کارها از پيش ديده‏ات بردارند، و داد از تو بستانند و به ستمديده رسانند. به هنگام خشم خويشتندار باش و تندي و سرکشي ميار و دست قهر پيش مدار و تيزي زبان بگذار، و از اين جمله خودداري کن، با سخن ناسنجيده بر زبان نياوردن، و در قهر تأخير کردن، تا خشمت آرام شود و عنان اختيار به دستت آيد، و چنين قدرتي بر خود نيابي جز فراوان به يادآري که در راه بازگشت به سوي کردگاري. و بر تو واجب است به خاطر داشتن آنچه بر [واليان‏] پيش از تو رفته است، از حکومت عدلي که کرده‏اند، و سنت نيکويي که نهاده‏اند، يا اثري که از پيامبر ما (ص) بجاست يا واجبي‏که در کتاب خداست. پس اقتدا کني بدانچه ديدي ما بدان رفتار کرديم، و بکوشي در پيروي آنچه در اين عهدنامه بر عهده تو نهاديم. و من در آن حجت خود را بر تو استوار داشتم، تا چون نفس تو خواهد در پي هواي خود رود، تو را بهانه‏اي نبود.

و من از خدا مي‏خواهم با رحمتي فراگير که او راست، و قدرت بزرگ او بر انجام هر گونه درخواست، که من و تو را توفيق دهد در آنچه خشنودي او در آن بود. از داشتن عذري آشکار در پيشگاه او و آفريدگانش، و گذاردن نام نيکو ميان بندگانش و آثار نيک در شهرها و تمامي نعمت و فراواني کرامت، و اين که کار من و تو را به سعادت به پايان رساند، و شهادت نصيبمان گرداند، که ما آن را خواهانيم و درود بر فرستاده خدا و خاندان پاک و پاکيزه‏اش و سلام فراوان. و السلام.»

بخش 28

بخش 28

 

اکنون که شرح زندگاني پيشواياي پرهيزگاران به پايان ميرسد، بهتر ديدم دو سند ديگر را بر آن بيفزايم، هر چند در ترجمه نهج البلاغه و سندهاي ديگر بارها به چاپ رسيده است: يکي اندرزنامه آن حضرت به فرزندش امام مجتبي (ع) که در آخرين سالهاي زندگاني فرموده است، ديگري وصيت‏نامه معروف او به مالک اشتر.

و از سفارش اوست به حسن بن علي (ع) که آن را هنگام بازگشت از صفين، در حاضرين نوشته است.

از پدري که: در آستانه فناست و چيرگي زمان را پذيراست، زندگي را پشت سر نهاده، به گردش روزگار گردن داده، نکوهنده اين جهان است. و آرمنده سراي مردگان، و فردا کوچنده از آن.

به فرزندي که: آرزومند چيزي است که به دست نيايد، رونده راهي است که به جهان نيستي درآيد. فرزندي که بيماريها را نشانه است و در گرو گذشت زمانه. تير مصيبتها بدو پران است، و خود دنيا را بنده گوش به فرمان. سوداگر فريب است و فنا را وامدار، و بندي مردن و هم سوگند اندوههاي‏ [جان‏آزار] و غمها را همنشين است و آسيبها را نشان، و به خاک افکنده شهوتهاست و جانشين مردگان. اما بعد، آنچه آشکار از پشت کردن دنيا بر خود ديدم، و از سرکشي روزگار و روي آوردن آخرت بر خويش سنجيدم، مرا از ياد جز خويش باز مي‏دارد، و به نگريستنم بدانچه پشت سر دارم نمي‏گذارد جز که من، هر چند مردمان را غمخوارم بيشتر غم خود دارم. اين غمخواري راي مرا بازگردانيد، و از پيروي خواهش نفسم بپيچانيد. و حقيقت کار را برايم آشکار نمود، و مرا به کاري راست واداشت که بازيچه‏اي در آن نبود، و با حقيقت‏ [روبرو ساخت‏] که دروغي آن را نيالود. و تو را ديدم که پاره‏اي از مني، بلکه دانستم که مرا همه جان و تني. چنانکه اگر آسيبي به تو رسد به من رسيده، و اگر مرگ به سروقتت آيد، رشته زندگي مرا بريده. پس کار تو را چون کار خود شمردم، و اين اندرزها را به تو راندم تا تو را پشتيباني بود. خواه من زنده مانم و تو را در کنار، يا مرده و جايگزين دار القرار.

تو را سفارش مي‏کنم به ترس از خدا، و پيوسته در فرمان او بودن، و دلت را به ياد او آبادان نمودن، و به ريسمان اطاعتش چنگ در زدن، و کدام رشته استوارتر از طاعت خدا ميان خود و او داري، اگر بگيريش و بدان دست درآري؟

دلت را به اندرز زنده‏دار و به پارسايي بميران، و به يقين نيروبخش و به حکمت روشن گردان، و با ياد مرگش خوارساز، و به اقرار به نيست شدنش وادار ساز. و به سختيهاي دنيايش بينا گردان و از صولت روزگار و دگرگوني آشکار ليل و نهارش بترسان، و خبرهاي گذشتگان را بدو عرضه‏دار، و آنچه را به آنان که پيش از تو بودند رسيد به يادش آر، و در خانه‏ها و بازمانده‏هاي آنان بگرد و بنگر که چه کردند، و از کجا به کجا شدند و کجا بار گشودند و در کجا فرود آمدند. آنان را خواهي ديد که از کنار دوستان رخت بستند و در خانه‏هاي غربت نشستند، و چندان دور نخواهد نمود که تو يکي از آنان خواهي بود.

پس در نيکو ساختن اقامتگاه خويش بکوش، و آخرت را به دنيا مفروش. در آنچه نمي‏داني سخن را واگذار و آنچه را بر عهده نداري بر زبان ميار. و راهي را که در آن از گمراهي ترسي مسپار، که هنگام سرگرداني‏گمراهي، باز ايستادن بهتر است تا در کارهاي بيمناک افتادن. به کار نيک امر کن و خود را در شمار نيکوکاران درآر. و به دست و زبان کار ناپسند را زشت شمار. و از آن که کار ناپسند کند با کوشش خود را دور بدار. در راه خدا بکوش، چنانکه شايد، و از سرزنش ملامتگرانت بيمي نبايد. براي حق به هر دشواري، هر جا بود در شو. و در پي آموختن دين رو. خود را به شکيبايي عادت ده در آنچه ناخوشايند است، که شکيبايي ورزيدن عادتي پسنديده و ارجمند است. در همه کارها نفس خود را به پناه پروردگارت درآر، که به پناهگاهيش درآورده‏اي استوار، و نگاهباني پايدار و آنچه از پروردگارت خواهي تنها از او خواه، که به دست اوست بخشيدن و محروم نمودن، و فراوان طلب خير کن و نيک در کارها ببين و آن را که بهتر است بگزين و وصيت مرا درياب و روي از آن متاب، که بهترين گفته سخني است که سود دهد و بدان که سودي نيست در دانشي که فايدتي نبخشد، و نه در فرا گرفتن علمي که دانستن آن سزاوار نبود.

پسرکم! چون ديدم سالياني را پشت سر نهاده‏ام و به سستي درافتاده، بدين وصيت براي تو پيشدستي کردم، و خصلتهايي را در آن برشمردم، از آن پيش که مرگ بشتابد و مرا دريابد. و آنچه در انديشه دارم به تو ناگفته ماند، يا انديشه‏ام نيز، همچون تنم نقصاني به هم رساند، يا پيش از [نصيحت‏] من پاره‏اي خواهشهاي نفساني بر تو غالب گردد، يا فريبندگيهاي دنيا تو را بفريبد. پس همچون شتري باشي گريزان و سرسخت و نا به فرمان و دل جوان همچون زمين ناکشته است، هر چه در آن افکنند بپذيرد، پس به ادب آموختنت پرداختم، پيش از آنکه دلت سخت شود و خردت هوايي ديگر گيرد، تا با رأي قاطع روي به کار آري، و از آنچه خداوندان تجربت در پي آن بودند و آزمودند بهره‏برداري، و رنج طلب از تو برداشته شود و نيازت به آزمودن نيفتد. پس به تو آن رسد که ما [به تجربت‏] بدان رسيديم، و براي تو روشن شود آنچه گاهي تاريکش مي‏ديديم.

پسرکم! هر چند من به اندازه همه آنان که پيش از من بوده‏اند نزيسته‏ام، اما در کارهاشان نگريسته‏ام و در سرگذشتهاشان انديشيده، و در آنچه ازآنان مانده، رفته و ديده‏ام تا چون يکي از ايشان گرديده‏ام، بلکه با آگاهي که از کارهاشان به دست آورده‏ام گويي چنان است که با نخستين تا پسينشان به سر برده‏ام. پس از آنچه ديدم، روشن را از تار و سودمند را از زيانبار بازشناختم و براي تو از هر چيز زبده آن را جدا ساختم و نيکويي آن را برايت جستجو کردم، و آن را که شناخته نبود از دسترس تو به دور انداختم، و چون به کار تو چونان پدري مهربان عنايت داشتم و بر ادب آموختنت همت گماشتم، چنان ديدم که اين عنايت در عنفوان جوانيت به کار رود و در بهار زندگاني، که نيتي پاک داري و نهادي بي‏آک، و اينکه نخست تو را کتاب خدا بياموزم، و تأويل آن را به تو تعليم دهم، و شريعت اسلام و احکام آن را از حلال و حرام بر تو آشکار سازم و به ديگر چيز نپردازم. سپس از آن ترسيدم که مبادا رأي و هوايي که مردم را دچار اختلاف گردانيد تا کار بر آنان مشتبه گرديد، بتازد و بر تو نيز کار را مشتبه سازد. پس هر چند آگاه ساختنت را از آن خوش نداشتم استوار داشتنش را پسنديده‏تر داشتم تا آنکه تو را به حال خود واگذارم، و به دست چيزي که هلاکت در آن است بسپارم، و اميد بستم که خدا توفيق رستگاريت عطا فرمايد، و راه راست را به تو بنمايد. پس اين وصيت را در عهده‏ات ميگذارم‏ [و تو را به خدا مي‏سپارم‏].

و بدان پسرکم آنچه بيشتر دوست دارم از وصيتم به کار بندي، از خدا ترسيدن است و بر آنچه بر تو واجب داشته، بسنده کردن، و رفتن به راهي که پدرانت پيمودند و پارسايان خاندانت بر آن راه بودند، چه آنان از نگريستن در کار خويش باز نايستادند چنانکه تو مي‏نگري، و نه از انديشيدن چنانکه تو مي‏انديشي، و انجام کار چنانشان کرد که آنچه را شناختند به کار بستند، و از بند آنچه بر عهده‏شان نبود رستند، و اگر نفس تو پذيرفتن چنين نتواند، و خواهد چنانکه آنان دانستند بداند، پس بکوش تا جستجوي تو از روي دريافتن و دانستن باشد، نه به شبهه‏ها در افتادن و جدال را بالا بردن، و پيش از اينکه اين راه را بپويي بايد از خداي خود ياري جويي. و براي توفيق خود روي بدو آري و آنچه تو را به شبهه‏اي دچار سازد يا به گمراهي‏ات‏دراندازد، واگذاري.

و چون يقين کردي دلت روشن شد و ترسيد، و انديشه‏ات فراهم شد و به کمال رسيد، و هم تو بر يک چيز مقصور گرديد، در آنچه برايت روشن ساختم بنگر [و چون نگريستي به کار ببر]. و اگر آنچه دوست داري تو را دست نداد و آسودگي فکر و انديشه‏ات ميسر نيفتاد، بدان! راهي را که درست نمي‏بيني مي‏سپاري، و در تاريکي گام مي‏گذاري، و آن که در طلب دين است نه آن است و نه اين است، و در چنين حال بازداشتن خويش بهترين است.

پس پسرکم وصيت مرا نيک درياب‏ [و از به کار بستن آن روي متاب‏] و بدان! آن که مرگ را بر سر آدمي مي‏آرد، همان است که زندگي را در دست دارد، و آن که مي‏آفريند همان است که مي‏ميراند، و آن که نابود مي‏سازد آن است که باز مي‏گرداند و آن که به بلا مي‏آزمايد هم او عافيت عطا مي‏فرمايد و بدان که جهان بر پاي نمانده جز بر سنتي که خدا کار آن را بر آن رانده يا نعمت است و يا ابتلا، و سرانجام پاداش روز جزا، يا ديگر چيزي که خواست و بر ما ناپيداست. پس اگر دانستن چيزي از اين جمله بر تو دشوار گردد، آن دشواري را از ناداني خود به حساب آر! چه، تو نخست که آفريده شدي نادان بودي سپس دانا گرديدي، و چه بسيار است آنچه نمي‏داني و در حکم آن سرگرداني، و بينشت در آن راه نمي‏يابد، سپس آن را نيک مي‏بيني و مي‏داني. پس چنگ در [رشته بندگي‏] کسي زن که تو را آفريده، و به اندامت کرده و روزيت بخشيده. پس تنها بنده او مي‏باش و روي به سوي او آر و تنها از او بيم دار!

و بدان! پسرکم که هيچ کس چون رسول (ص) از خدا آگاهي نداده است، پس خرسند باش که او را راهبرت گيري و براي نجات، پيشوايي‏اش را بپذيري. من در نصيحت تو کوتاهي نکردم، و تو هر چند بکوشي و درباره خود بينديشي، به پايه انديشه‏اي که من در حق تو دارم نخواهي رسيد!

و بدان پسرکم، اگر پروردگارت شريکي داشت پيامبران او نزد تو مي‏آمدند و نشانه‏هاي پادشاهي و قدرت او را مي‏ديدي، و از کردار وصفتهاي او آگاه مي‏گرديدي. ليکن او خداي يکتاست. چنانکه خود خويش را وصف کرده است. کسي در حکمراني وي مخالف او نيست، و ملک او جاودانه و هميشگي است. آغاز همه چيزهاست و او را آغازي نيست، و آخر است پس از همه اشياء و او را نهايت نيست. برتر از آن است که ربوبيت او را دلي فرا گيرد و يا در ديده‏اي جاي پذيرد، و چون اين را دانستي کار چنان کن که از چون تويي بايد، که خرد منزلت است و بيمقدار، و توانايي‏اش کم و ناتوانيش بسيار و طاعت خدا را خواهان و از عقوبتش ترسان، و از خشم او هراسان که خدا تو را جز نيکوکاري نفرموده و جز از زشتکاري نهي ننموده.

پسرکم! من تو را از دنيا آگاه کردم، و از دگرگون شدنش و از ميان رفتن و دست به دست گرديدنش، و تو را خبر دادم از آن جهان، و آنچه در آنجا آماده است براي مردم آن، و براي تو درباره هر دو مثلها راندم تا از آنها پند پذيري و دستور کار خويشش گيري. داستان آنان که دنيا را آزمودند و شناختند همچون گروهي مسافرند، که به جايي منزل کنند، ناسازوار، از آب و آباداني به کنار. و آهنگ جايي کنند پر نعمت و دلخواه، و گوشه‏اي پر آب و گياه. پس رنج راه را بر خود هموار کنند، و بر جدايي از دوست و سختي سفر، و ناگواري خوراک دل نهند. که به خانه فراخ خود رسند، و در منزل آسايش خويش بيارمند. پس رنجي را که در اين راه بر خود هموار کردند آزار نشمارند، و هزينه‏اي را که پذيرفتند تاوان به حساب نيارند، و هيچ چيز نزدشان خوشايندتر از آن نيست که به خانه‏شان نزديک کرده و به منزلشان درآورده.

و داستان آنان که به دنيا فريفته گرديدند چون گروهي است که در منزلي پر نعمت بودند، و از آنجا رفتند و در منزلي خشک و بي‏آب و گياه رخت گشودند. پس چيزي نزد آنان ناخوشايندتر و سخت‏تر از جدايي منزلي نيست که در آن به سر مي‏بردند و رسيدن به جائي که بدان روي آوردند.

پسرکم! خود را ميان خويش و ديگري ميزاني به حساب آر. پس آنچه براي خود دوست مي‏داري براي جز خود دوست بدار. و آنچه تو را خوش نيايد براي او ناخوش بشمار. و ستم مکن چنانکه دوست نداري بر تو ستم‏رود، و نيکي کن چنانکه دوست مي‏داري به تو نيکي کنند. و آنچه از جز خود زشت مي‏داري براي خود زشت بدان، و از مردم براي خود آن را بپسند که از خود مي‏پسندي در حق آنان، و مگوي‏ [به ديگران‏] آنچه خوش نداري شنيدن آن، و مگو آنچه را نداني، هر چند اندک بود آنچه مي‏داني، و مگو آنچه را دوست نداري به تو گويند.

و بدان که خودپسندي‏ [آدمي‏] را از راه راست بگرداند، و خردها را زيان رساند. پس سخت بکوش و گنجور ديگري مشو، و چون راه خويش يافتي چندانکه تواني پروردگارت را فروتن باش‏ [و به راه اطاعت او رو].

و بدان که پيشاپيش تو راهي است دراز، و رنجي جانگداز، و تو بي‏نياز نيستي در اين تکاپو از جستجو کردن به طرزي نيکو. توشه خود را به اندازه گير چنانکه تو را رساند، و پشتت سبک ماند، و بيش از آنچه توان داري بر پشت خود منه که سنگيني آن بر تو گران آيد. و اگر مستمندي يافتي که توشه‏ات را تا به قيامت برد، و فردا که بدان نيازمندي تو را به کمال پس دهد، او را غنيمت شمار و بار خود را بر پشت او گذار. و توشه او را سنگين کن چنانکه تواني. چه بود که او را بجوئي و نشاني از وي نداني، و غنيمت دان آن را که در حال بي‏نيازيت از تو وام خواهد تا در روز تنگدستيت بپردازد، و بدان که پيشاپيش تو گردنه‏اي دشوار است، سبکبار در بر شدن بدان آسوده‏تر از سنگين‏بار است، و کندرونده در پيمودن آن زشت‏حالتر از شتابنده، و فرود آمدن تو در آن مسير بر بهشت يا دوزخ بود ناگزير. پس، پيش از فرود آمدنت براي خويش پيشروي روانه ساز و پيش از رسيدنت خانه را بپرداز، که پس از مرگ جاي عذر خواستن نيست، و نه راه به دنيا بازگشتن.

و بدان! کسي که گنجينه‏هاي آسمان و زمين در دست اوست تو را در دعا رخصت داده و پذيرفتن دعايت را بر عهده نهاده، و تو را فرموده از او خواهي تا به تو دهد، و از او طلبي تا تو را بيامرزد. و ميان تو و خود کسي را نگمارده تا تو را از وي بازدارد، و از کسي ناگزيرت نکرده که نزد او برايت ميانجي آرد، و اگر گناه کردي از توبه‏ات منع ننموده و در کيفرت شتاب‏نفرموده، و چون‏ [بدو] باز گردي سرزنشت نکند، و آنجا که رسوا شدنت سزاست پرده‏ات را ندرد، و در پذيرفتن توبه بر تو سخت نگرفته و حساب گناهت را نکشيده، و از بخشايش نوميدت نگردانيده. بلکه بازگشتت را از گناه نيک شمرده و هر گناهت را يکي گرفته و هر کار نيکويت را ده به حساب آورده، و در بازگشت را برايت باز گذارده و چون بخوانيش آوايت را شنود، و چون راز خود را با او در ميان نهي آن را داند. پس حاجت خود بدو نمايي و آنچه در دل داري پيش او بگشايي، و از اندوه خويش بدو شکايت کني و خواهي تا غم تو را گشايد و در کارها ياريت نمايد، و از گنجينه‏هاي رحمت او آن را خواهي که بخشيدنش از جز او نيايد از افزون کردن مدت زندگاني و تندرستيها و در روزيها فراواني.

پس کليد گنجهاي خود را در دو دستت نهاده که به تو رخصت سؤال از خود را داده تا هر گاه خواستي درهاي نعمت او را با دعا بگشايي، و باريدن باران رحمتش را طلب نمايي. پس دير پذيرفتن او تو را نوميد نکند که بخشش بسته به مقدار نيت بود، و بسا که در پذيرفتن دعايت درنگ افتد، و اين براي آن است که پاداش خواهنده بزرگتر شود و جزاي آرزومند کاملتر. و بود که چيزي را خواسته‏اي و تو را نداده‏اند، و بهتر از آن در اين جهان يا آن جهانت داده‏اند، يا بهتر بوده که از تو بازداشته‏اند. و چه بسا چيزي را طلبيدي که اگر به تو مي‏دادند، تباهي دينت را در آن مي‏ديدي. پس پرسشت درباره چيزي باشد که نيکي آن برايت پايدار ماند، و سختي و رنج آن به کنار، که نه مال براي تو پايدار است و نه تو براي مال برقرار. و بدان که تو براي آن جهان آفريده شده‏اي نه براي اين جهان، و براي نيستي نه براي زندگي جاودان، و براي مردن نه زنده بودن. و بدان تو در منزلي هستي که از آن رخت خواهي بست، و خانه‏اي که بيش از روزي چند در آن نتواني نشست، و در راهي هستي که پايانش آخرت است، و شکار مرگي که گريزنده از آن نرهد، و آن را که جويد بدو رسد و از دست ندهد، و ناچار پنجه بر تو خواهد افکند، پس بترس از آن که تو را بيايد و در حالتي باشي ناخوشايند. با خود از توبه سخن به ميان آورده باشي، و او تو را از آن باز دارد و خويشتن‏را تباه کرده باشي.

پسرکم! فراوان به ياد مردن باش و ياد آنچه با آن برمي‏آيي و آنچه پس از مردن روي بدان نمايي، تا چون بر تو درآيد ساز خويش را آراسته باشي و کمر خود را بسته، و ناگهان نيايد و تو را مغلوب نمايد. مبادا فريفته شوي که بيني دنيا داران به دنيا دل مي‏نهند، و بر سر دنيا بر يکديگر مي‏جهند. چه خدا تو را از دنيا خبر داده و دنيا وصف خويش را با تو در ميان نهاده و پرده از زشتيهايش برايت گشاده. همانا دنياپرستان سگانند عوعوکنان، و درندگانند در پي صيد دوان. برخي را برخي بد آيد، و نيرومندش ناتوان را طعمه خويش نمايد، و بزرگشان بر خرد دست چيرگي گشايد. دسته‏اي اشتران پايبند نهاده، و دسته‏اي ديگر رها و خرد خود را از دست داده. در کار خويش سرگردان، در چراگاه زيان، در بياباني دشوار گذر روان، نه شباني که به کارشان رسد، نه چراننده‏اي که به چراشان برد، دنيا به راه کوري‏شان راند و ديده‏هاشان را از چراغ هدايت بپوشاند. در بيراهه حيرتش سرگردان، و فرو شده در نعمت آن. دنيا را پروردگار خود گرفته‏اند و دنيا با آنان به بازي پرداخته و آنان سرگرم بازي دنيا و آنچه را پس آن است فراموش ساخته.

باش تا پرده تاريکي بگشايد که‏ [گويي راه سفر بريده است‏] و کاروان به منزل رسيده، و آن که بشتابد، بود که کاروان را دريابد، و بدان! کسي که مرکبش روز و شب است او را براند هر چند وي ايستاده ماند، و راه را بپيمايد، هر چند که بر جاي بود و راحت نمايد. و به يقين بدان که تو هرگز به آرزويت دست نخواهي يافت، و از اجل روي نتواني برتافت، و به راه کسي هستي که پيش از تو مي‏شتافت. پس آنچه را مي‏خواهي آسان‏گير و در آنچه به دست مي‏کني طريق نيک را بپذير. «چه بسا جستجو که به از دست شدن مايه کشاند» و هر جوينده روزي نيابد و هر آهسته رو محروم نماند. نفس خود را از هر پستي گرامي‏دار، هر چند تو را بدانچه خواهاني رساند، چه آنچه را از خود بر سر اين کار مي‏نهي، هرگز به تو برنگرداند. بنده ديگري مباش حالي که خدايت آزاد آفريده، در آن نيکي که جز با بدي به دست نيايد و آن توانگري که جز با سختي و خواري بدان نرسند، کسي چه خوبي‏ديده؟

و بپرهيز از اينکه مرکب‏هاي طمع تو را برانند، و به آبشخورهاي هلاکت رسانند، و اگر تواني ميان خود و خدا، خداوند نعمتي را حجاب نگرداني، چنان کن که داني، چه تو بهره‏هاي خود را بيابي و حصه خويش را بگيري و محروم نماني، و اندک نعمت از جانب خداي سبحان بزرگتر و گراميتر است از بسيار آفريدگان، هر چند همه از اوست اندک يا فراوان.

و جبران آنچه به نگفتن به دست نياورده‏اي آسانتر بود تا تدارک آنچه به گفتن از دست داده‏اي، که نگاهداري آنچه در آوند است، به استوار بستن آن به بند است، و نگاه داشتن آنچه به دستهايت داري دوست‏تر دارم تا به گرفتن آنچه در دست ديگري است دست پيش آري. و تلخي نوميدي بهتر تا از اين و آن طلبيدن، و ورزيدن با پارسايي بهتر تا بي‏نيازي و به گناه آلوده گرديدن. و مرد بهتر از هر کس نگهبان راز خويش است و بسا کوشنده که براي زياني کوشد که او را در پيش است. آن که پر گويد ياوه سراست، و آن که بينديشد بيناست. با نيکان بنشين تا از آنان به حساب آيي و از بدان بپرهيز تا در شمار ايشان در نيايي. بد خوراکي است که از حرام به دست شود، و ستم بر ناتوان زشت‏ترين ستم بود. جايي که مدارا درشتي به حساب آيد به جاي مدارا درشتي بايد، بسا که دارو بيماري شود و درد درمان گردد. بسا اندرز دهد آن که از او اندرز نپايند، و خيانت کند آنکه پي اندرز نزد او آيند، و بپرهيز از تکيه کردنت بر آرزوها که آن کالاي احمقان است، و خرد به خاطر سپردن تجربه‏هاست و بهتر چيز که آزمودي آن بود که پند تو در آن است. فرصت را غنيمت دان پيش از آنکه از دست رود و اندوهي گلوگير شود. هر خواهنده به مقصود نرسد و هر رفته باز نگردد. از جمله زيان‏ها توشه رفتن فراهم نياوردن است و آخرت را تباه کردن. هر کاري را پاياني بود و آنچه برايت مقدر شده زودا که به تو رسد. سوداگر به خطر افکننده خويش است، و بسا اندک که بالنده‏تر از بيش است. نه در ياور بيمقدار سودي بود و نه در دوست به تهمت گرفتار.

چندانکه زمانه رام توست آن را آسان گير و به اميد بيشتر، خطر را برخود مپذير، و بپرهيز از آنکه ستيزه‏جويي چون اسب سرکش تو را بردارد [و به گرداب هلاکت درآرد]. چون برادرت از تو ببرد خود را به پيوند با او وادار، و چون روي بگرداند، مهرباني پيش آر، و چون بخل ورزد از بخشش دريغ مدار، و هنگام دوري کردنش از نزديک شدن، و به وقت سختگيري‏اش از نرمي کردن، و به هنگام گناهش از عذر خواستن. چنانکه گويي تو بنده اويي، و چونان که او تو را نعمت داده‏ [و حقي برگردنت نهاده‏]، و مبادا اين نيکي را آنجا کني که نبايد، يا درباره آن کس که نشايد. دشمن دوستت را دوست مگير تا دوستت را دشمن نباشي، و در پندي که به برادرت مي‏دهي‏ [نيک بود يا زشت‏] بايد با اخلاص باشي. خشم خود را اندک اندک بياشام که من جرعه‏اي شيرين‏تر از آن نوشيدم و پاياني گواراتر از آن نديدم. نرمي کن بدان که با تو درشتي کند، باشد که به زودي نرم شود. با دشمن خويش به بخشش رفتار کن که آن شيرين‏ترين دو پيروزي است‏ [انتقام از او کشيدن يا بروي بخشيدن‏]. اگر خواستي از برادرت ببري، جايي براي‏ [دوستي‏] او نزد خود باقي گذار که اگر روزي بر وي آشکار گرديد، بدان وسيلت بدان تواند رسيد.

کسي که به تو گمان نيک برد [با کرده نيک‏] گمانش را راست کن. و حق برادرت را به اعتماد دوستي که با او داري ضايع مگردان، چه آن کس که حق او را ضايع کرده‏اي برادرت به حساب نمي‏آمد. و مبادا با کسانت رفتاري کني که بدبخت‏ترين مردم نسبت به تو باشند. در آن که تو را نخواهد دل مبند، و مبادا برادرت را در پيوند با تو گسستن عذري بود قويتر از تو در پيوند با او بستن، و مبادا در بدي رساندن بهانه‏اي‏اش باشد قويتر از تو در نيکويي کردن. و ستم آن که بر تو ستم کند در ديده‏ات بزرگ نيايد، چه او در زيان خود و سود تو کوشش نمايد، و پاداش آن که تو را شاد کند آن نيست که با وي بدي کني.

بدان پسرکم که روزي دو تاست، آن که آن را بجويي، و آنکه، تو را جويد. و اگر نزد آن نروي راه را به سوي تو پويد. چه زشت است فروتني هنگام نيازمندي، و درشتي به وقت بي‏نيازي. بهره تو از دنيا همان است که‏آباداني خانه آخرتت بدان است. اگر بدانچه از دستت رفته مي‏زاري، پس زاري کن به همه آنچه در دست نداري. از آنچه نبوده است بر آنچه بوده دليل گير، که کارها همانندند و يکديگر را نظير. از آنان مباش که پند سودشان ندهد جز با بسيار آزردن، که خردمند پند به ادب گيرد و چارپا با تازيانه خوردن.

اندوه‏ها را که به تو روي آرد از خود دور گردان، با دل نهادن بر شکيبايي و اعتقاد بي‏گمان. آن که از عدالت بگرديد به ستم گراييد. يار به منزلت خويشاوند است، و دوست کسي است که در نهان به آيين دوستي پاي‏بند است، و هواي نفس را با رنج پيوند است. بسا نزديک که از دور دورتر است، و بسا دور که از نزديک نزديکتر. و بيگانه کسي است که او را دوستي نيست. آن که پاي از حق برون نهد راه بر او تنگ شود. هر که اندازه خود بداند حرمتش باقي ماند. استوارترين رشته‏اي که رشته‏اي است که ميان تو و خداست. آن که در کار تو نپايد، دشمنت به حساب آيد. آنجا که طمع به هلاکت کشاند، نوميد ماندن از نرسيدن به مقصود چون رسيدن بدان ماند. نه هر رخنه‏اي را آشکار توان ديد و نه بر هر فرصتي توان رسيد. بود که بينا به خطا افتد و کور به مقصد خود رسد. بدي را واپس افکن چه هر گاه خواهي تواني شتافت، و بدان دست خواهي يافت. و از نادان گسستن چنان است که به دانا پيوستن، و آن که از زمانه ايمن نشيند، خيانت آن بيند. و آن که زمانه را بزرگ داند وي را خوار گرداند. نه هر که تير پراند به نشانه رساند. چون انديشه سلطان بگردد زمانه دگرگون شود. پيش از اينکه به راه افتي بپرس که همراهت کيست، و پيش از [گرفتن‏] خانه ببين که با کدام‏ [همسايه‏] خواهي زيست.

به پرهيز از آنکه در سخنت چيزي خنده‏آور آري، هر چند آن را از جز خود به گفتار درآري. بپرهيز از راي زدن با زنان که سست رايند، و در تصميم گرفتن ناتوان، و در پرده‏شان نگاه‏دار تا ديده‏شان به نامحرمان نگريستن نيارد. که سخت در پرده بودن، آنان را از [هر گزند] بهتر نگاه دارد، و برون رفتنشان از خانه بدتر نيست از بيگانه که بدو اطمينان نداري واو را نزد آنان درآري. و اگر تواني چنان کني که جز تو را نشناسند، روا دار، و کاري که برون از توانايي زن است به دستش مسپار، که زن گل بهاري است لطيف و آسيب‏پذير، نه پهلواني است کارفرما و در هر کار دلير، و مبادا در گرامي داشت‏ [او خود را] از حد بگذراني يا او را به طمع افکني و به ميانجي ديگري وادار گرداني.

و بپرهيز از رشک نابجا که آن درستکار را به نادرستي کشاند و پاکدامن را به بدگماني خواند، و هر يک از خدمتکارانت را کاري به عهده بگذارد و آنان را بدان کار بگمار تا هر يک وظيفه خويش بگذارد و کار را به عهده ديگري نگذارد، و خويشاوندانت را گرامي بدار که آنان چون بال تواند که بدان پرواز مي‏کني، و ريشه تواند که به آن باز مي‏گردي، و دست تو که بدان حمله مي‏آوري. دين و دنياي تو را به خدا مي‏سپارم، و بهترين داوري را از وي براي تو درخواست دارم. امروز و هر زمان هم در اين جهان، و هم در آن جهان. و السلام.

بخش 24

بخش 24

 

امير مؤمنان از لشکريان خواست براي جهاد با شاميان آماده شوند، اما آنان گفتند: «تيرهاي ما به پايان رسيده، شمشيرهاي ما کند شده، نيزه‏هامان از کار افتاده، ما را به کوفه بازگردان تا در آنجا خود را سر و ساماني دهيم. نيز در کوفه ممکن است شمار ما افزون‏تر شود و بهتر بتوانيم با دشمن بجنگيم.»

طبري نوشته است گوينده اين سخنان اشعث پسر قيس بود. [1]  نوشته او دور از حقيقت نيست، چرا که اشعث چنانکه اشارت شد، به نفاق رفتار مي‏کرد. و مي‏خواست رفتن علي به شام به تأخير افتد، چرا؟ گمان مي‏رود او با معاويه سر و سري داشت و چنانکه خواهيم نوشت، شهادت علي با توطئه وي انجام گرفت.

علي (ع) از کوتاهي آنان در کار جنگ آزرده مي‏شد و مي‏فرمود:

«ما با رسول خدا بوديم. پدران، برادران و عموهاي خود را مي‏کشتيم و در خون مي‏آلوديم، اين خويشاوندکشي ما را ناخوش نمي‏نمود، بلکه بر ايمانمان مي‏افزود که در راه راست پابرجا بوديم و در سختيها شکيبا و در جهاد با دشمن کوشا. به جانم سوگند اگر رفتار ما همانند شما بود نه ستون دين بر جا بود و نه درخت ايمان شاداب و خوش‏نما.» [2]  اما اين سخنان و مانند آن به گوش آن مردم فرو نمي‏رفت. اگر کسي در خطبه‏هاي امير مؤمنان که براي مردم عراق خوانده است بنگرد، و آنها را بر اساس مضمون و انطباق با شرايط زمان طبقه‏بندي کند، مي‏بيند خطبه‏ها با ستودن عراقيان آغاز مي‏شود، سپس به گله، شکايت، نفرين و سرانجام به درخواست مرگ از خدا منتهي مي‏گردد. چرا چنين است؟ موجب آن پيش از اين نوشته شد. ناهماهنگي مردم کوفه با يکديگر و سخت نگرفتن علي با آنان. کوفيان از حاکمي چون زياد و حجاج فرمان مي‏بردند که بر آنان رحم نکند.

نيز چنانکه اشارت شد مردمي که در دو جنگ جمل و صفين شرکت جستند، کساني بودند که در جنگ‏هاي خارج از حوزه مسلماني شرکت داشتند. از غنيمت‏هاي جنگي بهره مي‏بردند، و در اين دو جنگ نصيبي نيافتند، چرا که علي به آنها مي‏گفت:

«بصريان يا شاميان مالهاي خود را به قانون اسلام به دست آورده‏اند و زنان خود را به آئين دين به خانه برده‏اند، کافر نيستند که شما را در مال و زنان آنان حقي باشد.»

اما دانستن حقيقت اين امر از نظر فقه اسلامي براي آنان يا لااقل براي گروهي از آنان چندان آسان نبود و طبيعي است که اندک اندک از جنگ سير شوند.

در کنار اين موجب‏ها دسيسه‏هاي معاويه را نيز نبايد از نظر دور داشت. فريفتن بعض سران خانواده‏ها را به وعده مال يا دادن مقام. و همين‏ها براي دلسرد کردن بسياري از عراقيان از علي (ع) کافي بود. اما گروهي هم بودند که تا پايان همچنانکه در آغاز بودند خود را در فرمان امام نهادند و آنچه مي‏گفت مي‏پذيرفتند، ليکن شمارشان اندک بود.

از آن سو مردم شام در فرمانبرداري از معاويه يکدل بودند و از دستور او سر نمي‏پيچيدند. امام در اين باره چنين مي‏گويد:

«بخدا دوست داشتم معاويه شما را چون دينار و درهم با من سودا کند. ده تن از شما را بگيرد و يک تن از مردم خود را به من دهد! مردم کوفه! گرفتار شما شده‏ام که سه چيز داريد و دو چيز نداريد. کرانيد با گوشهاي‏شنوا، گنگانيد با زبانهاي گويا، کورانيد با چشمهاي بينا، نه آزادگانيد در روز جنگ و نه به هنگام بلا برادران يکرنگ.» [3] .

و باز در مقايسه اصحاب خود با پيروان معاويه مي‏فرمايد:

«آنان بر باطل خود فراهمند و شما در حق خود پراکنده و پريش، شما امام خود را در حق نافرماني مي‏کنيد و آنان در باطل پيرو امام خويش. آنان با حاکم خود کار به امانت مي‏کنند و شما کار به خيانت. آنان در شهرهاي خود درستکارند و شما فاسد و بدکردار.» [4] .

چون عمرو، ابوموسي را فريب داد، تا علي (ع) را از خلافت خلع کرد و معاويه را براي خلافت معين ساخت، معاويه دانست هنگام دست‏اندازي به عراق نزديک شده است. اما نخست بايد بيم خود را در دل مردم آن ايالت بيفکند. براي ترساندن عراقيان فرماندهاني به ناحيت‏هاي مرزي آن سرزمين فرستاد تا دست به غارت و کشتن مردم بگشايند و رعيت را بترسانند. علي (ع) پيوسته مردم خود را به جهاد مي‏خواند اما آنان هر روز بهانه‏اي مي‏آوردند و امام که درنگ آنان را در کارزار با مردم شام مي‏ديد سرزنششان مي‏کرد و مي‏فرمود:

«زشت بويد! و از اندوه بيرون نياييد که آماج بلاييد. بر شما غارت مي‏برند و ننگي نداريد. با شما پيکار مي‏کنند و به جنگي دست نمي‏گشايند. خدا را نافرماني مي‏کنند و خشنودي مي‏نماييد. اگر در تابستان شما را بخوانم گوييد هوا سخت گرم است مهلتي ده تا گرما کمتر شود، و اگر در زمستان فرمان دهم گوييد سخت سرد است فرصتي ده تا سرما از بلادمان به در شود. شما که از گرما و سرما چنين مي‏گريزيد با شمشير آخته کجا مي‏ستيزيد.» [5] .

معاويه در سال سي و هشتم هجري عبد الله بن عمرو حضرمي را به بصره فرستاد وبدو گفت: «بيشترين مردم اين ايالت در خونخواهي عثمان با ما يارند. تو ميان مضريان فرود بيا و با أزديان دوستي کن که آنان همگان با تواند و مردم ربيعه را که همگي هواخواه علي هستند بخوان و بترسان.»

ابن حضرمي به بصره رسيد. عبد الله پسر عباس که از جانب علي (ع) حاکم بصره بود، زياد بن ابيه را به جاي خود گمارده و خود به کوفه نزد علي رفته بود. ابن حضرمي نزد بني‏تميم رفت. عثمانيان گرد او فراهم آمدند. وي خطبه‏اي خواند و در آن عثمان را مظلوم و علي را کشنده او شناساند و از آنان خواست به خونخواهي وي برخيزند. ضحاک پسر قيس هلالي که از جانب عبد الله عباس رئيس نيروي محافظ شهر (شرطه) بود گفت: «چه درخواست بدي! تو هم آمده‏اي آنچه طلحه و زبير از ما خواستند مي‏خواهي؟ آنان اينجا آمدند، ما در بيعت علي بوديم و کارهامان راست بود. ما را از يکديگر جدا کردند و به جان هم افکندند. اکنون ما با علي بيعت کرده‏ايم و او از گناه ما درگذشت. مي‏خواهي باز به جان هم بيفتيم تا معاويه امير شود؟ به خدا يک روز حکومت علي بهتر از معاويه و خاندان اوست.» [6] .

گفتگوي موافق و مخالف آغاز شد. عبد الله نامه معاويه را که در آن وعده سالي دو بار عطا داده بود برايشان خواند. زياد چون چنين ديد مردم بکر بن وائل را که در طاعت علي بودند فرا خواند و جنگ درگرفت. ابن حضرمي نخست در قلعه‏اي پناه برد. سپاه زياد او را و هر که در قلعه بود آتش زدند. ازديان بر تميميان پيروز گرديدند و شاعر آنان چنين سرود:

ما زياد را به خانه او برگردانديم و پناهنده تميميان دود شد و به هوا رفت، زشت باد مردمي که پناهنده خود را کباب کردند، حالي که با دو درهم مي‏توان گوسفندي را پوست کند و کباب کرد، آنگاه که سر او را به شراره آتش کباب مي‏کردند، او آن مردم فرومايه را به ياري خود خواند تا او را نجات دهند، ولي ما پناهنده خود را ياري مي‏کنيم مبادا بدو آسيبي رسد، تنها شرافت خانوادگي است که پناهنده‏اي را حمايت مي‏کند، تميميان حرمت پناهنده خود را رعايت نمي‏کنند، تميميان در گذشته نيز با زبير چنين کردند، شامگاهي او را کشتند.

در اين بيت‏ها بنگريد. از روزي که رسول خدا از جهان رفت تا روزي که اين قطعه را سروده‏اند سي سال نگذشته است و مي‏بينيم آنچه در اين بيت‏ها نيست اسلام است و اطاعت از امام مسلمانان و آنچه در آن ديده مي‏شود تعصب نژادي و قبيله‏اي است و چه زود مسلمانان بدانچه قرآن آنان را از آن مي‏ترساند بازگشتند.

«و ما محمد إلا رسول قد خلت من قبله الرسل أفاءن مات او قتل انقلبتم علي أعقابکم و من ينقلب علي عقبيه فلن يضر الله شيئا و سيجزي الله الشاکرين.» [7] .

و دور نيست اين فقره که قسمتي از خطبه قاصعه است به چنين حادثه‏اي اشارت داشته باشد.

«سرکشي را از حد گذرانديد و با روياروئي خدا و صف آرائي برابر مؤمنان زمين را در تباهي کشانديد. خدا را، خدا را، بپرهيزيد از بزرگي فروختن، از روي حميت و نازيدن به روش جاهليت که حميت زادگاه کينه است. بترسيد از پيروي مهتران و بزرگانتان که به گوهر خود نازيدند، و نژاد خويش را برتر ديدند و آن عيب را بر خود پسنديدند و بر نعمت خدا انکار ورزيدند.» [8] .

در همين سال (سي و هشتم) خريت پسر راشد از مردم بني ناجيه که در نبرد جمل وصفين در رکاب علي (ع) بود با سي تن سوار نزد علي آمد و گفت:

ـ «نه فرمان تو را مي‏برم و نه در پي تو نماز مي‏خوانم و فردا از تو جدا مي‏شوم.» امام فرمود:

ـ «در اين حال خدا را نافرماني کرده‏اي و پيمانت را بر هم زده‏اي. جز به خود زياني نمي‏رساني چرا مي‏خواهي از من ببري؟»

ـ «چون تو در دين خدا حاکم قرار دادي و در اجراي حق ناتوان شدي و به مردم ستمکار تکيه کردي.»

ـ «پس بيا با هم قرآن و سنت پيغمبر را بنگريم. چيزهائي را با تو در ميان نهم که من از تو داناترم. شايد آنچه را اکنون منکري بپذيري!»

ـ «من نزد تو خواهم برگشت.»

ـ «مبادا شيطان تو را بفريبد و نادانان از راه صوابت باز دارند؟ بخدا اگر از من راه راست را خواهي به تو نشان مي‏دهم.» خريت از علي (ع) جدا شد و نزد مردم خود رفت و از کوفه بيرون رفتند. و در راه مرد دهقان مسلماني را کشتند. علي يکي از ياران خود را با سپاهي در پي او فرستاد و آنان با وي درگير شدند. شب هنگام خريت گريخت و به اهواز رفت و جمعي بدو پيوستند و سهل پسر حنيف عامل علي را بيرون کردند. از سوي علي، معقل پسر قيس به سر وقت او رفت و با آنان جنگ کرد و شکستشان داد، اما خريت از رزمگاه گريخت و به بحرين رفت و در آنجا مردم را به جنگ علي خواند.

پی نوشته ها :

[1] طبري، ج 6، ص. 3385.

[2] خطبه. 56.

[3] خطبه. 97.

[4] خطبه. 25.

[5] خطبه. 27.

[6] الکامل، ج 3، ص. 360.

[7] آل عمران، آيه. 144.

[8] خطبه. 192.

 

 

بخش 25

بخش 25

 

سال سي و نهم و چهلم هجري براي علي (ع) سالهايي پر رنج بود، معاويه گروه‏هائي را براي دستبرد و ترساندن مردم عراق و رماندن دل آنان از علي به مرزهاي عراق فرستاد.

نعمان پسر بشير را با هزار تن به عين التمر که شهرکي در غرب کوفه بود روانه کرد. مالک بن کعب که در آن هنگام تنها با صد تن در آن شهر به سر مي‏برد، براي روياروئي با نعمان از علي مدد طلبيد. و علي از مردم کوفه خواست به ياري او بروند، ولي آنان در رفتن کوتاهي کردند. علي (ع) چون سستي آنان را ديد به منبر رفت و فرمود:

«هر گاه بشنويد دسته‏اي از شاميان به سر وقت شما آمده‏اند به خانه‏هاي خود مي‏خزيد و در به روي خويش مي‏بنديد چنانکه سوسمار در سوراخ خود خزد و کفتار در لانه آرمد. فريفته کسي است که فريب شما را خورد و بي‏نصيب آنکه انتظار ياري از شما برد. إنا لله و إنا اليه راجعون» [1] .

آيا اين گفتار و مانند آن در دل سخت آن مردم اثر کرد؟ نه! هم در اين سال معاويه يکي از ياران خود را بنام يزيد بن شجره به مکه فرستاد تا با مردم حج گزارد و از آنان براي وي بيعت گيرد و عامل علي را از آن شهر بيرون کند. همچنين گروهي را براي غارت به جزيره روان داشت. هم در اين سال سفيان بن عوف را با شش هزار تن فرستاد تا بر مردم هيت [2]  غارت برد.

سفيان دست به کشتار مردم و بردن مالهاي آنان کرد. چون خبر به علي رسيد در خطبه‏اي فرمود:

«من شبان و روزان، آشکارا و نهان شما را به رزم اين مردم تيره روان خواندم و گفتم با آنان بستيزيد پيش از آنکه بر شما حمله برند و بگريزيد. اما هيچ يک از شما خود را براي جهاد آماده نساخت و هر يک کار را به گردن ديگري انداخت. تا آنکه از هر سو بر شما تاخت آوردند و شهرها را يکي پس از ديگري از دستتان برون کردند.

اکنون سربازان اين مردم غامدي [3]  به انبار درآمده، حسان پسر حسان بکري [4]  را کشته‏اند و مرزبانان را از جايگاه خود رانده‏اند. شنيده‏ام مهاجمان به خانه‏هاي مسلمانان و کساني که در پناه اسلامند در آمده‏اند.

گردن بند و دستبند و گوشواره و خلخال از گردن و دست و پاي زنان درآورده‏اند. حالي که آن ستمديدگان برابر آن متجاوزان جز زاري و رحمت خواستن، سلاحي نداشته‏اند. سپس غارتگران پشتواره‏ها از مال مسلمانان بسته، نه کشته بر جا نهاده و نه خسته، به شهر خود باز گشته‏اند. اگر از اين پس مرد مسلماني از غم چنين حادثه بميرد چه جاي ملامت است که در ديده من شايسته چنين کرامت است.» [5] .

و چون باز هم کندي نشان دادند، خود پياده به راه افتاد و به نخيله رفت. تني چند در پي او رفتند و گفتند: «امير مؤمنان ما اين کار را کفايت مي‏کنيم.» فرمود:

«شما از عهده کار خود برنمي‏آئيد چگونه کار ديگري را برايم کفايت مي‏نمائيد؟ اگر پيش از من رعيت از ستم فرمانروايان مي‏ناليد، امروز من از ستم رعيت خود مي‏نالم، گوئي من پيروم و آنان پيشوا، من محکومم وآنان فرمانروا.» [6] .

معاويه سرداري دگر را به تيماء [7]  فرستاد و او را گفت: «به هر کس از صحرانشينان رسيدي از او صدقه بگير و هر کس را از پرداخت صدقه خودداري کند بکش.»

به سال سي و نهم معاويه ضحاک پسر قيس را براي غارت و کشتن فرستاد. علي (ع) چون کوتاهي مردم را براي مقابله با او ديد اين خطبه را خواند:

«اي مردمي که به تن فراهميد و در خواهشها مخالف هميد. سخنانتان تيز، چنانکه سنگ خاره را گدازد و کردارتان کند، چنانکه دشمن را درباره شما به طمع اندازد. در بزم جوينده مرد ستيزيد و در رزم پوينده راه گريز. آنکه از شما ياري خواهد خوار است و دل تيمار خوارتان از آسايش به کنار. براي کدام خانه پيکار مي‏کنيد؟ و پس از من در کنار کدام امام کارزار مي‏کنيد؟ به خدا سوگند فريفته کسي است که فريب شما را خورد و بي‏نصيب کسي است که انتظار پيروزي از شما برد.» [8] .

اما شيطان دل آن مردم را چنان پر کرده بود که موعظت در آن راهي نداشت و امام مي‏فرمود:

«اي نه مردان به صورت مرد. اي کم خردان ناز پرورد. کاش شما را نديده بودم و نمي‏شناختم که به خدا پايان اين آشنايي ندامت بود و دستاورد آن اندوه و حسرت. خدايتان بميراناد که دلم از دست شما پر خون است و سينه‏ام مالامال خشم شما مردم دون که پياپي جرعه اندوه به کامم مي‏ريزيد و با نافرماني و فروگذاري جانب من، کار را به هم در مي‏آميزيد.» [9] .

و درد دل خود را با خدا در ميان مي‏نهاد که:

«خدايا اينان از من خسته‏اند و من از آنان خسته، آنان از من به ستوه‏اند و من از آنان دل شکسته. پس بهتر از آنان را مونس من دار و بدتر از مرا برآنان بگمار.» [10] .

سپس حجر بن عدي را براي مقابله او فرستاد. جنگ ميان سپاه حجر و ضحاک در گرفت و ضحاک گريخت.

معاويه مي‏دانست تا علي زنده است گرفتن عراق براي او ممکن نيست. ايالتي ديگر هم مانده بود که مي‏بايست آنرا تصرف کند و آن سرزمين مصر بود. مصريان با عثمان دلخوش نبودند و بيم آن بود که با ياري علي بر شام حمله برند. و از اين گذشته مصر سرزمين ثروتمندي بود. غله و نقدينه فراوان داشت و براي دستگاه حکومت منبعي سرشار به حساب مي‏آمد، و نبايد آن را از دست داد. مجلسي ترتيب داد و در آن عمرو پسر عاص، ضحاک پسر قيس، ابو الاعور سلمي و تني چند از ديگر سرشناسان را فراهم آورد. و از آنان رأي خواست. عمرو که هواي حکومت مصر را در سر داشت و بر سر اين کار با معاويه پيمان نهاده و نزد او آمده بود، گفت:

ـ «لشکري را با فرمانده‏اي لايق بدانجا بفرست. چون به مصر رسد موافقان ما بدو مي‏پيوندند و کار تو پيش مي‏رود.» معاويه گفت:

ـ «بهتر است به دوستان خودمان که با علي ميانه خوبي ندارند نامه بنويسم. اگر مصر بدون جنگ به فرمان ما درآيد چه بهتر، و گرنه آنگاه لشکر مي‏فرستيم. عمرو تو سختگير و شتاب‏کاري و من مي‏خواهم کار به نرمي و مدارا پيش رود.» عمرو گفت:

ـ «چنان کن که خواهي، اما کار ما جز با جنگ پيش نخواهد رفت.»

معاويه نامه‏اي به مسلمه پسر مخلد و معاويه پسر خديج نوشت. اين دو تن از مخالفان علي بودند. معاويه آنانرا بدين مخالفت ستود و از ايشان خواست به خونخواهي عثمان برخيزند، و به آنان وعده داد که در حکومت خود شريکشان سازد. چون نامه معاويه به‏آنان رسيد پاسخي بدين مضمون نوشتند:

«ما جان خود را در راه خدا باخته و فرمان او را پذيرفته‏ايم و از او چشم پاداش داريم تا ما را بر مخالفان پيروز گرداند و از پا درآورنده اماممان را کيفر رساند. ما ديده به حکومت تو ندوخته‏ايم هر چه زودتر سوار و پياده خود را نزد ما بفرست.» چون اين نامه به معاويه رسيد عمرو را با ششهزار تن به مصر فرستاد. عمرو چون بدانجا رسيد سرزمين‏هاي فرودين مصر را مقر خود ساخت. عثمانيان که در مصر بودند از هر سو بدو روي آوردند. عمرو نامه‏اي به محمد پسر ابوبکر که از جانب علي حکومت را عهده‏دار بود فرستاد و در آن نوشت مردم اين سرزمين تو را نمي‏خواهند. هر چه زودتر جان خود را نجات بده. پند مرا بشنو و از اينجا برو! محمد ماجرا را به امام نوشت.

امام بدو پاسخ داد:

«ياران خود را فراهم ساز و شکيبا باش من لشکري به ياري تو مي‏فرستم.»

سپس مردم را به رفتن مصر و ياري محمد خواند و پاسخ آنان روشن بود.

دسته‏اي دل به وعده‏هاي معاويه بسته و دسته‏اي از جنگ خسته و دسته‏اي که در آرزوي پيروزي عراق بر شام بودند و بدان نرسيدند از امام خود گسسته، فرموده او را نپذيرفتند. علي آنان را چنين مي‏فرمايد:

«اي مردم که اگر امر کنم فرمان نمي‏بريد و اگر بخوانمتان پاسخ نمي‏دهيد اگر با شما بستيزند سست و ناتوانيد. اگر به ناچار به کاري دشوار درشويد پاي پس مي‏نهيد. بي‏حميت مردم انتظار چه مي‏بريد؟ چرا براي پيروزي نمي‏خيزيد؟ و براي گرفتن حقتان نمي‏ستيزيد. مرگتان رساد. خواري بر شما باد. شگفتا! معاويه بي‏سر و پاهايش را مي‏خواند و آنان پي او مي‏روند بي‏آنکه بديشان کمکي رساند و من عطاي شما را مي‏پردازم و از گرد من پراکنده مي‏شويد.» [11] .

پس از اين خطبه جان‏سوز و کوششي که چند تن از پيروان راستين امام کردند، دو هزار تن براي رفتن مصر آماده شد. علي (ع) بر آن شد که حاکمي کارآزموده‏تر به مصر بفرستد و گفت:

«مصر را يکي از دو تن بايد سامان دهد. قيس که او را از حکومت آنجا برداشتم يا اشتر.»

اشتر در آن روزها در نصيبين [12]  به سر مي‏برد. علي او را خواست و بدو فرمود جز تو کسي نمي‏تواند کار مصر را سر و صورت دهد.

اشتر روانه مصر شد و جاسوسان معاويه بدو خبر دادند. معاويه نگران شد و دانست اگر اشتر به مصر برسد کار بر هواداران او دشوار خواهد شد. نامه‏اي به مأمور خراج قلزم [13]  نوشت که: «اگر کار اشتر را تمام کني چندانکه در قلزم به سر مي‏بري از تو خراج نخواهم خواست.» چون اشتر به قلزم رسيد وي پيشباز او رفت و او را به خانه خود فرود آورد و خوراکي آلوده به زهر بدو خوراند و او را شهيد کرد. اکنون بايد مالک را بهتر بشناسانيم.

مالک بن حارث بن عبد يغوث از قبيله نخع و لقب او اشتر است. اشتر کسي را گويند که پلک چشم او گرديده باشد. چون در جنگ يرموک به چشم او آسيب رسيد او را اشتر گفتند. مالک پيش از ظهور اسلام ديده به جهان گشود. ابن سعد او را از تابعان کوفه شمرده است.

ابن حجر در تهذيب التهذيب نويسد: «جاهليت را درک کرد.»، و در الاصابه نويسد: «له ادراک». معني آن اين است که رسول خدا (ص) را ديده است يا عصر او را دريافته است. او از ياران وفادار و فداکار امير مؤمنان (ع) است. در جمل و صفين در کنار آن حضرت بود. در نبرد جمل با عبد الله پسر زبير در افتاد. عبد الله آسيبي سبک بدو رساند و اشتر سر او را شکافت و با هم دست به گريبان شدند. گروهي از دو سو به ياري آن دوآمدند. عبد الله به سپاهيان بصره مي‏گفت: «مرا و مالک را بکشيد.» و آنان اشتر را به نام نمي‏شناختند و اگر مي‏گفت: «مرا و اشتر را بکشيد.» اشتر کشته مي‏شد.

مالک از جانب امام ولايت جزيره را يافت. سپس به ولايت مصر منصوب گرديد. عهدنامه مالک اشتر را که دستور العمل کشورداري است، بيشتر آنان که با تاريخ اسلام و زندگاني علي (ع) آشنايند، خوانده‏اند. براي بهره‏گيري بيشتر، ترجمه آنرا در پايان کتاب آورده‏ام. معاويه پس از شنيدن خبر کشته شدن مالک، گفت: «علي را دو دست بود يکي در صفين افتاد (عمار) و ديگري در رسيدن به مصر.»

و چون خبر شهادت او را به علي دادند گفت:

«مالک چه بود؟ به خدا اگر کوه بود، کوهي بود جدا از ديگر کوهها و اگر سنگ بود، سنگي بود خارا، که سم هيچ ستور به ستيغ آن نرسد. و هيچ پرنده برفراز آن نپرد.» [14] .

و در بعضي روايت‏هاست که فرمود:

«مالک براي من همچون من بود براي رسول خدا.»

از آن سو در مصر ميان محمد و عثمانيان جنگ درگرفت و آنان بر وي پيروز گشتند و او را شهيد کردند. و جسدش را درون خر مرده نهادند و آتش زدند. کار آنان چنان بي‏رحمانه بود که چون عايشه شنيد سخت گريست و در پس نماز معاويه و عمرو را نفرين کرد.

چون علي از کشته شدن محمد آگاه شد، او را ستود و به عبد الله عباس چنين نوشت:

«مصر را گشودند و محمد به شهادت رسيد. پاداش مصيبت او را از خدا مي‏خواهم. فرزندي خيرخواه و کارگذاري کوشا بود. من مردم را فراوان نه يکبار، خواندم تا به ياري او روند. بعضي با ناخشنودي آمدند. و بعضي به دروغ بهانه آوردند و بعضي بر جاي خود نشستند. از خدا مي‏خواهم مرا زود از دست اينان برهاند. بخدا اگر آرزوي شهادتم به هنگام رويارويي بادشمن نبود، و دل نهادنم بر مرگ خوش نمي‏نمود، دوست داشتم يک روز با اينان به سر نبرم و هرگز ديدارشان نکنم.» [15] .

بدين ترتيب معاويه گامي ديگر به آرزوي خود نزديک شد. شام را در فرمان داشت بر مصر نيز دست انداخت، اکنون نوبت عراق است.

کشته شدن محمد به دست هم پيمانان معاويه و پيروزي عثمانيان، در سپاه علي بي‏اثر نماند. معاويه در ديده آنان مردي با تدبير و کشورگشا جلوه کرد. دنياپرستان بيشتر از پيش متوجه او شدند تا آنجا که او را سياستمداري تيزبين و حاکمي مدبر پنداشتند و از گفتن اين باور نادرست دريغ نمي‏داشتند. علي (ع) دراين باره فرمود:

«به خدا سوگند معاويه زيرک‏تر از من نيست ليکن شيوه او پيمان‏شکني و گنهکاري است. اگر پيمان‏شکني ناخوشايند نمي‏نمود زيرکتر از من کس نبود. اما هر پيمان‏شکني به گناه برانگيزاند، و هر چه به گناه برانگيزاند دل را تاريک گرداند.» [16] .

در سال چهلم هجري معاويه بسر پسر ارطاة را با سه هزار تن براي دست‏يابي به يمن فرستاد. او نخست به مدينه رفت. ابو ايوب انصاري از جانب علي عامل آن شهر بود. چون بسر بدانجا رسيد، وي گريخت و به کوفه نزد علي آمد. بسر به شهر درآمد و به منبر رفت و طايفه‏هائي از انصار را خواند. آنگاه گفت:

ـ «شيخ من! شيخ من! کجاست؟ ديروز اينجا بود (عثمان را مي‏گفت) به خدا اگر فرمان معاويه نبود کسي را که به سن بلوغ رسيده باشد زنده نمي‏گذاشتم.»

سپس خانه‏هائي را ويران کرد و به مدينه و از آنجا به مکه رفت سپس روانه يمن شد. [17]  چون علي از کار او آگاه گرديد به منبر رفت و گفت:

«شنيده‏ام بسر به يمن درآمده است. به خدا مي‏بينم اين مردم به زودي بر شما چيره مي‏شوند، چه آنان بر باطل خود فراهمند و شما در حق خودپراکنده و پريش. شما امام خود را در کار حق نافرمانيد و آنان در باطل پيرو امام خويش. آنان با حاکم خود کار به امانت مي‏کنند و شما کار به خيانت. آنان در شهرهاي خود درستکارند و شما فاسد و بدکردار. اگر کاسه چوبيني را به شما بسپارم مي‏ترسم چنگک آنرا ببريد. خدايا اينان از من خسته‏اند و من از آنان خسته. آنان از من به ستوه‏اند و من از آنان دل شکسته. پس بهتر از آنان را مونس من دار، و بدتر از مرا بر آنان بگمار. خدايا دلهاي آنان را بگداز چنانکه نمک در آب گدازد.» [18] .

بلاذري از عبيد الله پسر ابي رافع (کاتب امام) آورده است که علي را ديدم مردم بر او گرد آمده بودند چنانکه پاي او را خون‏آلود نمودند، و او مي‏گفت:

«خدايا اينان مرا ناخوش مي‏دارند و من اينان را. مرا از آنان و آنان را از من آسوده گردان و فرداي آن روز شهيد شد.» [19] .

علي (ع) از يک سو گستاخي معاويه، و از سوي ديگر سستي و دلسردي مردم خود را مي‏ديد. سپس مسلمانان عصر رسول خدا را به ياد مي‏آورد، آنان که دل و زبانشان با خدا و پيغمبر يکي بود، آنان که به خويش و تبار خويش نمي‏نگريستند و اگر مي‏نگريستند رضاي خدا را مي‏جستند. حال مي‏بيند از نو جاهليت ديرين زنده شده است و مي‏فرمود:

«در شگفتم و چرا شگفتي نکنم از خطاي فرقه‏هاي چنين، با گونه‏گونه حجت‏هاشان در دين، نه پي پيامبري را مي‏گيرند و نه پذيراي کردار جانشين‏اند. نه غيب را باور دارند و نه عيب را وامي‏گذارند، به شبهت کار مي‏کنند و به راه شهوت مي‏روند. معروف نزدشان چيزي است که شناسند و بدان خرسندند، و منکر آن است که نپسندند. در مشکلات خود را پناه جاي شمارند، و در گشودن مهمات به راي خويش تکيه دارند. گوئي هر يک از آنان امام خويش است.» [20] .

و نيز اين سخنان: «همانا ياران پيامبر را ديدم. کسي را نمي‏بينم که همانند آنان باشد. روز را ژوليده‏مو، گردآلود به شب مي‏رساندند و شب را به نوبت در سجده يا قيام به سر مي‏بردند. گاه پيشاني بر زمين مي‏سودند و گاه گونه بر خاک بودند. از ياد معاد چنان ناآرام مي‏نمودند که گوئي بر پاره آتش ايستاده بودند.» [21] .

«اي مردم مخالفت با من، شما را به گناه واندارد و نافرماني من به سرگرداني‏تان درنيارد. و چون سخن مرا مي‏شنويد، به گوشه چشم بيکديگر منگريد و آنرا نادرست مشمريد. به خدائي که دانه را کفيد و جاندار را آفريد، آنچه شما را از آن خبر مي‏دهم از رسول امي است. رساننده خبر دروغ نگفته و شنونده نادان نبوده.» [22] .

علي (ع) از دست اين مردم خون مي‏خورد و شکايت به خدا مي‏برد، و اگر کسي را از اهل راز مي‏ديد با او درد دل مي‏کرد. از آن جمله درد دلي است که با کميل پسر زياد در ميان نهاده است:

«در اينجا (اشاره به سينه خود کرد) دانشي است انباشته. اگر فراگيراني براي آن مي‏يافتم! آري يافتم! داراي دريافتي تيز بود، اما امين نمي‏نمود با دين، دنيا مي‏اندوخت و به نعمت خدا بر بندگانش برتري مي‏جست، و به حجت علم بر دوستان خدا بزرگي مي‏فروخت. يا کسي که پيرو خداوندان دانش است، اما او را بصيرتي نيست که وي را از شک برهاند لاجرم در گشودن نخستين شبهه درمي‏ماند يا آنکه سخت در پي لذت بردن است و شهوت راندن. هيچيک از اينان پاس دين نمي‏توانند و بيشتر به چارپاي چرنده مي‏مانند.» [23] .

آنچه علي در وصف اين گونه مردم فرمود، حال بيشتر پيروان او در آن دوره پرتلاطم است، و در بيشتر دوره‏ها:

«فرومايگاني رونده به چپ و راست که درهم آميزند و پي بانگي را گيرند و با هر باد به سوئي خيزند.»

پی نوشته ها :

[1] خطبه. 69.

[2] شهري بر کنار فرات. اکنون مرکز استان دليم (رمادي) در عراق است.

[3] سفيان پسر عوف از بني غامد از مردم ازد. معاويه او را مأمور غارت بردن به مرزهاي عراق ساخت.

[4] عامل امام بر انبار.

[5] خطبه. 27.

[6] سخنان کوتاه. 261.

[7] شهرکي در شمال جزيرة العرب.

[8] خطبه. 27.

[9] خطبه. 27.

[10] خطبه. 25.

[11] نهج البلاغه، خطبه 180، کامل، ج 3، ص. 358.

[12] نصيبين شهرکي است ميان دجله و فرات و امروز جزء کشور ترکيه است.

[13] بندري در کنار درياي سرخ.

[14] کامل، ج 3، ص 253ـ 252، سخنان کوتاه 4435 و با اندک اختلاف در لفظ.

[15] نامه. 35.

[16] خطبه. 200.

[17] کامل، ج 3، ص. 383.

[18] نهج البلاغه، خطبه. 25.

[19] انساب الاشراف، ص. 488.

[20] خطبه. 88.

[21] خطبه. 97.

[22] خطبه. 101.

[23] نهج البلاغه، سخنان کوتاه، شماره. 141.

 

 

بخش 26

بخش 26

 

مجموع روايت‏هائي که مورخان نخستين درباره شهادت امير مؤمنان آورده‏اند، و شيعه و اهل سنت آن را در کتابهاي خويش نقل کرده‏اند نشان مي‏دهد که علي (ع) با توطئه خوارج به شهادت رسيد.

اين روايت‏ها را با اندک اختلاف در کتاب‏هايي چون تاريخ طبري، تاريخ يعقوبي، ارشاد مفيد، طبقات ابن سعد، نوشته بلاذري و واقدي مي‏توان يافت. و حاصل آن گفته‏ها اين است که پس از پايان يافتن جنگ نهروان، دسته‏اي از خوارج گرد آمدند و بر کشته‏هاي خود مي‏گريستند، و آنانرا به پارسائي و عبادت وصف مي‏کردند. آنگاه گفتند اين فتنه‏ها که پديد آمد از سه تن برخاسته است: علي، عمرو پسر عاص و معاويه. تا اين سه تن زنده‏اند کار مسلمانان راست نخواهد شد. و سه تن از آن جمع کشتن اين سه تن را به عهده گرفتند.

عبد الرحمن پسر ملجم از بني مراد کشتن علي را به عهده گرفت. برک پسر عبد الله از بني تميم کشتن معاويه را، و عمرو بن بکر از بني تميم کشتن عمرو پسر عاص را. چه وقت اين کار را انجام دهند؟ گفتند در ماه رمضان اينان به مسجد مي‏آيند و بايد در آن ماه به کار پرداخت و شب يازدهم يا سيزدهم يا هفدهم ماه رمضان و يا چنانکه ميان شيعه مشهور است شب نوزدهم آن ماه را معين کردند، چرا که در اين شب اين سه تن از آمدن به مسجد ناچارند. آنکه مامور کشتن عمرو عاص بود ديگري را که آن شب جاي او به نماز رفته بود کشت. و آنکه بر معاويه ضربت زد شمشيرش به ران او رسيد و زخمي شدو با خوردن دارو از مرگ رهيد. اما پسر ملجم نيت پليد خود را عملي کرد. آيا به راستي داستان چنين بوده است؟ بايد گفت جاي ترديد است و از آغاز، نشان ساختگي بودن در آن آشکار است. پنداري داستان‏نويسي ماهر آنرا نوشته است. در ماه رمضان اين هر سه تن به مسجد مي‏آيند و شب نوزدهم آمدن آنان به مسجد حتمي است.

در اينکه علي (ع) در اين شب به دست پسر ملجم ضربت خورد ترديدي نيست. اما آنکه براي کشتن عمرو عاص رفت چرا مردي خارجه نام را به جاي او کشت؟ آيا عمرو براي وي ناشناس بود و نتوانست او را تشخيص دهد؟ چرا آن شب عمرو به مسجد نيامد؟ آيا کسي او را از توطئه آگاه کرده بود؟

آنچه به نظر درست‏تر مي‏آيد اين است که ريشه اين توطئه را بايد نخست در کوفه، سپس در دمشق جستجو کرد. چنانکه نوشته شد معاويه ميدانست تا علي زنده است دست‏يابي به خلافت براي او ممکن نيست. اشعث پسر قيس نيز چنانکه اشارت شد با علي (ع) يکدل نبود. ابن ابي الدنيا که در سال 281 هجري قمري درگذشته و نوشته او پيش از طبري و يعقوبي است در کتاب مقتل الامام امير المؤمنين علي ابن ابي طالب به اسناد خود از عبد الغفار پسر قاسم انصاري چنين آورده‏ست:

«از بسياري شنيدم ابن ملجم شب را نزد اشعث بود و چون سحرگاه شد بدو گفت صبح آشکار شد.» [1]  اگر آن سه تن با يکديگر چنان قراري گذاشته بودند، چرا بايد پسر ملجم با اشعث شب را در مسجد بسر برد و با او گفتگو کند. آيا ميتوان پذيرفت آنکه مي‏خواهد مخفيانه علي را بکشد، راز خود را با ديگري (آنهم با اشعث) در ميان نهد. بلاذري در کتاب انساب الاشراف آورده است:

گفته‏اند پسر ملجم شب را نزد اشعث بن قيس بود و با وي آهسته سخن ميگفت تا آنکه اشعث او را گفت: ـ «برخيز که بامداد تو را شناساند.» [2]  حجر بن عدي چون گفته او را شنيد گفت:

ـ «اي يک چشم او را کشتي» [3] .

نيز نوشته‏اند، بامداد آن روز که پسر ملجم، علي را ضربت زد، اشعث پسر خود را به خانه علي فرستاد و گفت بنگر در چه حالي است. او رفت و بازگشت و گفت چشمهايش به سرش فرو رفته. اشعث گفت:

ـ «به خدا چشمان کسي است که آسيب به مغز او رسيده.» [4] .

من نمي‏خواهم همانند تاريخ نويس معاصر اباضي، شيخ سليمان يوسف بن داود، بگويم خوارج ياران علي بودند، و در کشتن او شرکت نداشتند و قبيله بني مراد که ابن ملجم از آنان بود در شمار خوارج نيست، و داستان پسر ملجم و آن دو تن ديگر برساخته قصه پردازان معاويه است تا حقيقت را بر مردم نهان سازند.

بر چند جاي کتاب او، هم در حضور وي در الجزيره خرده گرفتم و هم در نامه بدو نوشتم. اما اگر کسي بگويد توطئه شهادت علي (ع) چنانکه بر زبانها افتاده است نيست، گفته‏اش را چندان دور از حقيقت نمي‏دانم. باز هم مي‏گويم جاي اين احتمال هست که به اصطلاح اگر سر اين نخ را بگيريم و پيش برويم، به اشعث در کوفه و از آنجا به دمشق برسيم. پيش از اين نوشتيم اشعث با علي دلي خوش نداشت. چون علي (ع) دست او را از حکومت بر مردم کنده باز داشته بود، نيز در منبر وي را منافق پسر کافر خواند. شهرستاني در ملل و نحل نويسد: «اشعث از همه آنان که بر علي شوريدند سخت‏تر بود و از دين برون رفته‏تر.» [5]  شگفت‏تر از اصل داستان پيدا شدن ناگهاني زني به نام قطام است که ابن ملجم چون او را ديد يک دل نه صد دل عاشق وي شد. و شگفت‏تر از داستان قطام خود قطام. در حالي که طبري او را زني قديسه مي‏شناساند و مي‏گويد: «در مسجد اعظم معتکف بود که ابن ملجم و دو تن ديگر به نزد وي به مسجد آمدند و گفتند: ما بر کشتن علي متحد شده‏ايم.» ابن اعثم، او را زني بو الهوس و نيمه روسپي معرفي مي‏کند و چنين مي‏نويسد:

علي پس از جنگ خوارج رو به کوفه آمد. ابن ملجم پيش از او به کوفه رسيد و مردمان را به کشته شدن خوارج مژده مي‏داد. پس به خانه‏اي رسيد و بانگ طنبور و طبل از آن شنيد، آن را نپسنديد. گفتند: «در اين خانه مهماني عروسي است.» وي مردم را از طنبور و طبل نهي کرد. زنان از خانه بيرون آمدند. ميان زنان زني بود قطام نام، دختر اصبغ تميمي. زني زيبا بود. عبد الرحمن او را ديد و اندام و راه رفتن او وي را خوش آمد و در پي او روانه شد و گفت:

ـ «دختر شوهر داري يا شوي نکرده‏اي؟»

ـ «شوي نکرده‏ام.»

ـ «شوهري نمي‏خواهي که از هر جهت به ميل تو باشد؟»

ـ «من به چنين شوهري نيازمندم. اما مرا بزرگاني است که بايد با آنان مشورت کنم. پشت سر من بيا!»

ابن ملجم پشت سر او به راه افتاد تا به خانه‏اي رسيد. قطام لباسهايي که به اندام او مي‏آمد پوشيد و به کسي که همراهش بود گفت:

ـ «به اين مرد بگو به خانه درآيد. و چون درآمد و مرا ديد پرده را بيفکنيد.» ابن ملجم به خانه درآمد و قطام را ديد و پرده را افکندند. پرسيد:

ـ «کار ما درست شد يا نه؟»

ـ «بزرگان من به زناشويي ما به شرطي موافقند که سه هزار درهم و بنده‏اي و کنيزي به من بدهي!»

ـ «موافقم.»

ـ «شرط ديگري هم هست.» ـ «چه شرطي؟» ـ «علي بن ابيطالب را بکشي!» ابن ملجم گفت:

ـ «انا لله و انا اليه راجعون. چه کسي مي‏تواند علي (ع) را که يگانه‏سوار هماوردشکن و نيزه‏افکن است بکشد.»

ـ «سخت نگير من مال نمي‏خواهم. اما علي را بايد بکشي که او پدر مرا کشته است.»

ـ «اگر به يک ضربت راضي هستي موافقم.»

ـ «پذيرفتم، اما بايد شمشيرت را پيش من گرو بگذاري!» ابن ملجم شمشير را نزد او گذاشت و به خانه رفت.

علي به کوفه آمد و مردم پيشباز او رفتند و او را به پيروزي بر خوارج شادباش مي‏گفتند. علي به مسجد بزرگ درآمد و دو رکعت نماز خواند و به منبر رفت و خطبه‏اي نيکو خواند، سپس رو به پسرش حسن کرد و گفت: «ابا عبد الله! چند روز از ماه رمضان مانده؟»

ـ «هفده روز!»

پس دست به ريش خود که سپيد شده بود برد و گفت:

ـ «به خدا شقي‏ترين مردم آنرا به خون رنگين مي‏کند.» و شعري را خواندن گرفت که از کشته شدنش به دست مرد مرادي خبر مي‏داد.

ابن ملجم شنيد و پيش روي او آمد و گفت: «امير مؤمنان! پناه به خدا اين دست راست و چپ من است آن را ببر يا مرا بکش.» علي گفت:

ـ «چگونه تو را بکشم تو گناهي نکرده‏اي. با اين شعر که به مثل خواندم قصدم تو نبودي. ليکن پيغمبر مرا خبر داد که کشنده من مردي از بني مراد است. اگر مي‏دانستم تو کشنده مني تو را مي‏کشتم.» [6] .

چنين تفصيلي در هيچيک از کتابهاي تاريخ و تذکره دست اول ديده نمي‏شود. به‏نظر مي‏رسد آنچه در برخي کتابهاي بعدي نوشته شده از اين کتاب برداشته‏اند. نشانه بلکه نشانه‏هاي ساختگي بودن داستان را به خوبي در آن مي‏توان ديد.

ابن ملجم پيش از علي به کوفه رسيد و مردم را به کشته شدن خوارج مژده داد ابن ملجم کجا بود؟ ميان خوارج بود يا با لشگر علي (ع)؟ اگر ميان خوارج بود بايد کشته شده يا فرار کرده باشد و اگر ميان لشگر علي بود چرا دست به کشتن علي زد؟ آيا به نفاق خود را در شمار سپاهيان علي درآورده بود. گمان دروغ و نفاق درباره خوارج کمتر مي‏رود زيرا اگر چنين بودند، خود را به کشتن نمي‏دادند. او که جزء خارجيان بود چرا مردم را به کشته شدن خارجيان مژده مي‏داد؟

ابن ملجم از زيبايي قطام خوشش آمد و در پي او افتاد.

بايد پرسيد مردي که از جان گذشته و در پي توطئه‏اي بزرگ است، کجا فرصت عاشق شدن و زن گرفتن را دارد و خرده‏هاي ديگر که از آن چشم مي‏پوشيم.

علي گفت: «اگر ميدانستم کشنده مني تو را ميکشتم.»

علي چگونه کسي را که مرتکب قتل نشده ميکشد؟

در اين کتاب آمده است ابن ملجم شب حادثه مست در خانه قطام خفته بود. قطام وي را بيدار کرد و گفت:

ـ «وقت اذان است برو و خواست ما را انجام بده و شادمان و خرم بازگرد.» [7]  و مترجم فارسي افزوده است: «ما حاجت تو را روا کرديم تو نيز برخيز و حاجت ما را روا کن و بازگرد و به عشرت بپرداز.» [8] .

بايد پرسيد، قطام آن شب چرا پسر ملجم بيگانه را در خانه خود خواباند؟ آيا بزرگانش به او چنين رخصتي داده بودند. و آيا باور کردني است ابن ملجم که قصد کار بزرگي را داشت، مست بخوابد؟ اما بلاذري در يکي از روايتهاي خود نوشته است:

ابن ملجم به کوفه درآمد و کار خود را پنهان مي‏داشت. پس قطام دختر علقمه را به زني گرفت و سه شب نزد او به سر برد. در شب سوم قطام بدو گفت:

ـ «چه خوب دل به خانه و زن خود بسته‏اي و پي کاري که براي آن آمده‏اي نمي‏روي.» گفت:

ـ «من با يارانم قراري گذاشته‏ام و از آن بر نمي‏گردم.» [9] .

مجموع اين تناقض‏ها ساختگي بودن اصل داستان را تأييد مي‏کند. گويا داستان قطام را ساخته و به کار آن سه تن پيوند داده‏اند تا بيشتر در ذهنها جاي گيرد.

اين تفصيل‏ها را براي آن مي‏آورم که از يک سو نشان دهم اين داستان چنان که نوشته شده سر تا پا بي‏اساس است، و از سوي ديگر اينکه پيشينيان تنها به نقل داستان بسنده مي‏کرده‏اند و به نقد آن نمي‏پرداخته‏اند. من مي‏دانم داستاني که بيش از سيزده قرن است در ذهن خواننده و شنونده جاي گرفته با اين نوشته و مانند آن، محو نمي‏شود. انتظار من هم اين نيست که آن باور را رها کنند و بدين اعتقاد باشند. اما اکنون که تاريخ نويسي روش ديگري يافته بهتر است در همه نوشته‏هاي پيشينيان، و نه تنها در اين داستان با ديده ديگري بنگريم.

علي (ع) در ماهي که به ديدار حق تعالي رفت افطارها را قسمت کرده بود. شبي نزد پسرش حسن و شبي نزد حسين و شبي نزد عبد الله جعفر روزه مي‏گشاد، و بيش از دو يا سه لقمه نمي‏خورد. پرسيدند چرا به اين خوراک اندک بسنده مي‏کني مي‏فرمود:

«اندکي مانده است که قضاي الهي برسد ميخواهم تهي شکم باشم.» [10] .

پی نوشته ها :

[1] ص. 36.

[2] فضح الصبح فلانا، او را آشکارا کرد.

[3] انساب الاشراف، ص. 493.

[4] مقتل الامام امير المؤمنين، ص 37، طبقات، ابن سعد، ج 3، ص. 37.

[5] الملل و النحل، ج 1، ص. 170.

[6] تاريخ ابن اعثم، ج 4، ص 136ـ . 133.

[7] تاريخ ابن اعثم، ص. 139.

[8] ترجمه الفتوح، ص. 751.

[9] انساب الاشراف، ص. 488.

[10] کنز العمال از جعفر بن ابيطالب، ج 13، ص. 190.

 

 

بخش 27

بخش 27

 

چگونگي ضربت خوردن آن حضرت هم در نوشته تاريخ نويسان پيشين يکسان نيست. در حالي که طبري و ابن سعد و ديگران نوشته‏اند: «چون از سايباني که به مسجد مي‏رسد، بيرون شد، ابن ملجم او را ضربت زد،» يعقوبي که تاريخ او پيش از اينان نوشته شده گويد: «پسر ملجم از سوراخي که در ديوار مسجد بود، شمشير بر سر او زد.» اما نوشته ابن اعثم که هم عصر طبري است، با نوشته آنان مخالف است و با آنچه ميان شيعيان مشهور است مطابق مي‏باشد. وي چنين مي‏نويسد:

«پسر ملجم شمشير خود را برداشت و به مسجد آمد و ميان خفتگان افتاد. علي (ع) اذان گفت و داخل مسجد شد و خفتگان را بيدار مي‏کرد، سپس به محراب رفت و ايستاد و نماز را آغاز کرد، به رکوع، و سپس به سجده رفت. چون سر از سجده نخست برداشت، ابن ملجم او را ضربت زد و ضربت او بر جاي ضربتي که عمرو پسر عبدود در جنگ خندق بدو زده بود آمد. ابن ملجم گريخت و علي در محراب افتاد و مردم بانگ برآوردند امير مؤمنان کشته شد.» [1]  بلاذري به روايت خود از حسن بن بزيع آرد: «چون پسر ملجم او را ضربت زد گفت: فزت و رب الکعبة و آخرين سخن او اين آيه بود. «و من‏يعمل مثقال ذرة خيرا يره و من يعمل مثقال ذرة شرا يره». [2] .

روايتهاي شيعي و برخي از روايتهاي اهل سنت نيز با آنچه ابن اعثم نوشته مطابقت دارد.

امام را از مسجد به خانه بردند. ديري نگذشت که قاتل را دستگير کرده و نزد او آوردند. بدو فرمود:

ـ «پسر ملجمي؟»

ـ «آري!»

ـ «حسن او را سير کن و استوار ببند! اگر مردم او را نزد من بفرست تا در پيشگاه خدا با او خصمي کنم و اگر زنده ماندم يا مي‏بخشم يا قصاص مي‏کنم.»

ابن سعد نوشته است فرمود:

ـ «بدو خوراک نيکو دهيد و در جاي نرمش بيارمانيد.» و هم او نوشته است روزي که علي مردم را براي بيعت مي‏خواند ابن ملجم دوبار براي بيعت پيش آمد و علي او را راند سپس فرمود از پيغمبر شنيدم او ريش مرا از خون سرم رنگين خواهد کرد. امام در آخرين لحظه‏هاي زندگي فرزندان خود را خواست و به آنها چنين وصيت کرد:

«شما را سفارش مي‏کنم به ترسيدن از خدا، و اينکه دنيا را مخواهيد هر چند دنيا پي شما آيد. و دريغ مخوريد بر چيزي از آن که به دستتان نيايد و حق را بگوييد، و براي پاداش‏ [آن جهان‏] کار کنيد و با ستمکار در پيکار باشيد و ستمديده را يار. و شما و همه فرزندانم و کسانم و آن را که نامه من بدو رسد سفارش ميکنم به ترس از خدا و آراستن کارها و آشتي با يکديگر، که من از جد شما (ص) شنيدم، ميگفت: آشتي دادن ميان مردم بهتر است از نماز و روزه ساليان.» خدا را، خدا را درباره يتيمان، آنان را گاه گرسنه و گاه سير مداريد و نزد خود ضايعشان مگذاريد.

خدا را، خدا را. همسايگان را بپاييد که سفارش شده پيامبر شمايند، پيوسته درباره آنان سفارش مي‏فرمود چندانکه گمان برديم براي آنان ارثي معين خواهد نمود.

خدا را، خدا را، درباره قرآن، مبادا ديگري بر شما پيشي گيرد در رفتار به حکم آن.

خدا را، خدا را، درباره نماز که ستون دين شماست. خدا را خدا را در حق خانه پروردگارتان! آن را خالي مگذاريد، چندانکه در اين جهان ماندگاريد که اگر [حرمت‏] آنرا نگاه نداريد به عذاب خدا گرفتاريد.

خدا را خدا را، درباره جهاد در راه خدا به مالهاتان و به جانهاتان و زبانهاتان، بر شما باد به يکديگر پيوستن و به هم بخشيدن. مبادا از هم روي بگردانيد و پيوند هم را بگسلانيد.

امر به معروف و نهي از منکر را وامگذاريد تا بدترين شما حکمراني شما را بر دست گيرند، آنگاه دعا کنيد و از شما نپذيرند. پسران عبد المطلب! نبينم در خون مسلمانان فرو رفته‏ايد و دستها را بدان آلوده، و گوييد امير مؤمنان را کشته‏اند. بدانيد جز کشنده من نبايد کسي به خون من کشته شود.

بنگريد! اگر من از اين ضربت او مردم، او را تنها يک ضربت بزنيد و دست و پا و ديگر اندام او را مبريد که من از رسول خدا (ص) شنيدم مي‏فرمود: «بپرهيزيد از بريدن اندام مرده هر چند سگ ديوانه باشد» [3] .

اندک اندک آرزوي او تحقق مي‏يافت و بدانچه مي‏خواست نزديک مي‏شد. او از ديرباز، خواهان شهادت بود و مي‏گفت:

«خدايا بهتر از اينان را نصيب من دار و بدتر از مرا بر اينان بگمار!»

علي (ع) به لقاء حق رسيد و عدالت، نگاهبان امين و بر پا دارنده مجاهد خود را از دست داد، و بي‏ياور ماند. ستمبارگان از هر سو دست به حريم آن گشودند و به اندازه توان خود اندک اندک از آن ربودند، چندانکه چيزي از آن بر جاي نماند. آنگاه ستم را برجايش نشاندند و همچنان جاي خود را ميدارد تا خدا کي خواهد که زمين پر ازعدل و داد شود، از آن پس که پر از ستم و جور شده است.

چون علي را به خاک سپردند. امام حسن به منبر رفت و گفت:

«مردم! مردي از ميان شما رفت که از پيشينيان و پسينيان کسي به رتبت او نخواهد رسيد. رسول الله پرچم را بدو ميداد و به رزمگاهش ميفرستاد و جز با پيروزي باز نمي‏گشت. جبرئيل از سوي راست او بود و ميکائيل از سوي چپش. جز هفتصد درهم چيزي به جاي ننهاد و مي‏خواست با آن خادم بخرد.» [4] .

جز وصيت کوتاهي که نوشته شد، از امام وصيت‏هاي ديگري نيز در سندهاي قديمي ديده مي‏شود. برخي از آنها را پيش از ضربت خوردن فرموده و برخي را پس از آنکه متوجه ديدار خدا گرديد.

قاضي محمد بن سلامه معروف به قضاعي متوفاي 405 هجري در مجموعه‏اي از سخنان علي که آن را دستور معالم الحکم ناميده، اين وصيت را از امام آورده است. چون پسر ملجم او را ضربت زد، امام حسن گريان بر او درآمد. پرسيد:

ـ «پسرم چرا گريه ميکني؟»

ـ «چرا نگريم که تو در نخستين روز آن جهان و آخرين روز اين جهاني.»

ـ «پسرم! چهار چيز را که به تو ميگويم به خاطر بسپار و به کار دار، و چهار چيز را که اگر بدان کار نکني اندک زياني به تو نميرساند.»

ـ «پدر آن چهار چيز که بايد به کار دارم چيست؟»

ـ «خرد برترين توانگري است و بدترين تهيدستي ناداني است و خودبيني وحشتناک‏ترين وحشت و خوشخوئي گرامي‏ترين حسب.»

ـ «اين چهار خصلت، آن چهار ديگر را هم بگو!» ـ «از دوستي احمق بپرهيز که او خواهد تو را سود رساند ليکن به زيانت کشاند. از دوستي با دروغگو که دور را به تو نزديک و نزديک را دور نمايد. و از دوستي بخيل که چيزي را که بدان سخت نيازمندي از تو دريغ ميدارد. و دوستي تبهکار که تو را به هنگام سود خود ميفروشد.» [5] .

و هم اين وصيت را در مجموعه خود آورده است:

چون امير مؤمنان ضربت خورد کسان او و گروهي از ياران خاص او گرد وي فراهم آمدند. امام فرمود:

«سپاس خداي را که اجل‏ها را مدت نهاده است و روزي بندگان را مقدر داشته، و براي هر چيز حدي گذارده و در کتاب خود از چيزي کوتاهي نفرموده. که گويد:

هر جا باشيد مرگ شما را درمي‏يابد هر چند در برجهاي استوار برافراشته باشيد. [6] .

و خداي عز و جل گفت:

اگر در خانه‏هاي خود مانيد، آنان که سرنوشتشان کشته شدن است به کشتنگاه خود مي‏روند. [7] .

و پيمبر خود را گفت:

به معروف امر کن و از منکر بازدار و بدانچه به تو مي‏رسد شکيبا باش که اين از کارهاست که در آن عزم راسخ بايسته است. [8] .

حبيب خدا و بهترين آفريده او که راستگو است و راستگويي او گواهي شده است مرا از اين روز خبر داد، و سفارش کرد و گفت علي! چگونه‏اي اگر ميان مردمي بماني که در آنان خير نيست. مي‏خواني و پاسخت نميدهند، اندرز ميدهي، ياريت نميکنند. يارانت از تو به يکسو مي‏شوند و خيرخواهانت خود را ناشناس مي‏نمايانند و آن که با تو ميمانداز دشمنت بر تو سخت‏تر است. چون از آنان خواهي (به ياريت) برخيزند روي بر ميگردانند و اگر پاي بفشاري، گريزان پشت ميکنند. چون تو را ببيند که فرمان خدا را بر پا ميداري و آنانرا از دنيا باز ميگرداني آرزوي مردنت را ميکنند. از آنان کسي است که آنچه را در آن طمع بسته بود از او بريده‏اي، و او خشم خود را مي‏خورد و کسي که خويشان او را کشته‏اي و او کينه‏خواه تو است و مرگ تو را انتظار مي‏برد، و بلاها که روزگار بر سرت آورد. سينه همه‏شان پر کينه است و آتش خشمشان افروخته. و پيوسته ميان آنان چنين به سر خواهي برد تا تو را بکشند يا گزندي به تو رسانند و بدان نام‏ها که مرا ناميدند بنامند، و گويند کاهن است و گويند جادوگر است و گويند دروغگو است و دروغ بندنده‏ [افترا زننده‏]. پس شکيبا باش که تو بايد به من اقتدا کني و خدا چنين فرموده است که گويد:

همانا رسول خدا براي شما سرمشق خوبي است. [9] .

علي! خداي عز و جل مرا فرموده است تو را نزديک خويش آرم و دور نگردانم. تو را بياموزم و وانگذارم و با تو بپيوندم و بر تو ستم نرانم.

اين وصيت رسول خداست و عهد اوست با من، پس من، اي گروهي که به فرمان خدا برپائيد و دين او را پاسداري مي‏نمائيد و در گرفتن حق يتيمان و درويشان پابرجاييد، شما را پس از خود به تقوي وصيت ميکنم و از فريفته شدن به زر و زيور آن مي‏پرهيزانم که دنيا کالاي فريب است.

از راه دل‏بستگان به دنيا به يکسو شويد، آنان که غفلت بر دلهاشان پرده افکنده است تا آنکه آنرا که گمان نمي‏بردند (عذاب الهي) به سويشان آمد، حالي که آگاه نبودند گرفتار شدند.

بيش از شما مردمي بودند که پيمبران خويش را پيروي نمودند، اگر پي آنان را گيريد و اقتدا به ايشان کنيد گمراه نخواهيد شد. همانا پيمبر خدا، کتاب خدا و عترت خويش را ميان شما نهاده است. علم آنچه مي‏کنيد و يا از آن مي‏پرهيزيد نزد آنان است. آنان راه پيدا و روشنائي هويدايند، وپايه‏هاي زمين و بر پا دارندگان عدل. از نور آنان روشني جويند و در پي آنان راه پويند از درختي که رستنگاه آن به بار است و ريشه‏اش پايدار و شاخه‏اش رفته به آسمان. و ميوه آن خوشگوار رسته در سرزمين حرم و سيراب از آب کرم. پالوده از خس و خاشاک و چيزهاي ناپاک. گزيده از پاکترين زاده مردمان، از بهترين خاندانهاي آدميان. از آنان مبريد تا از هم نبريد و از آنان به يکسو مشويد تا پراکنده نشويد.

با آنان باشيد تا راه را بيابيد و رستگار شويد. و پاس جانشيني رسول خدا را هر چه نيکوتر درباره آنان رعايت کنيد. چرا که او فرمود: «کتاب خدا و اهل بيت از هم جدا نشوند تا بر من در حوض (کوثر) درآيند.»

شما را به خدايي مي‏سپارم که امانتهاي خود را ضايع نخواهد کرد. خدا شما را بدانچه در آرزوي آنيد برساند و از آنچه از آن بيم داريد نگه دارد به دوستان و جانشينان من سلام برسانيد.

خدا شما را نگهدارد و حرمت پيمبرتان را در ميان شما حفظ فرمايد. و السلام.» [10] .

علي (ع) چنانکه خود مي‏خواست به آرزويش رسيد. به جوار خدا رفت و از رنج دشمنان دوست‏نما رست و در جوار حق آرميد. معاويه نيز آنچه مي‏خواست به دست آورد. عراق در کام وي قرار گرفت. بايد چندي بر آن دندان بفشارد، سپس هضم کند و به درون درآرد. اما او بدين بس نکرد. گويي از خيال علي در دل دوستانش مي‏ترسيد. بايد اين خيال را بزدايد، يا اثر قداست آنرا محو نمايد. مزدوراني خامه به مزد فراهم آورد و به آنان گفت چندانکه مي‏توانيد در مدح عثمان و قدح علي حديث بسازيد و ميان مردم پخش کنيد و آنان چنان کردند و با حديث‏هاي دروغين دلهاي نامطمئن را از علي برگرداندند. اگر کسي پس از گذشت بيش از سيزده قرن، در گفتگوي روزمره مردم دمشق نيک دقيق شود، اثر آن تبليغ‏هاي دشمنانه را که به صورت مثل باقي مانده خواهد شنيد.

در يکي از کتابهاي خود [11]  نوشته‏ام، عبد الله بن علي بن عبد الله عباس گروهي از مشايخ شام را نزد سفاح فرستاد و نوشت اينان از خردمندان و دانايان اين سرزمين‏اند و همه سوگند مي‏خورند: ما نمي‏دانستيم رسول الله (ص) جز بني اميه خويشاوندي داشته است که از او ميراث برند، تا آنکه شما امير شديد.

اگر اين داستان را که غرس النعمة در کتاب خود آورده، جزء لطيفه‏ها به حساب بياوريم، در تاريخ کساني را مي‏بينيم که بر اثر تبليغ‏هاي مزدوران معاويه در آغاز از امير المؤمنين علي (ع) شناخت درستي نداشته‏اند، با او دشمني مي‏کرده‏اند. اما سرانجام چون از فضيلت‏هاي او آگاه شدند از دوستان او گشته‏اند.

در شرح زندگاني ياقوت حموي مي‏خوانيم او از دشمنان علي (ع) بود. اما تقدير او را به مرو مي‏کشاند، در آنجا از کتابخانه آن سرزمين بهره مي‏گيرد و به فضيلت‏هاي علي (ع) آشنا مي‏گردد و به جايي مي‏رسد که مي‏نويسد:

«خيرهاي او بسيار و فضيلت‏هاي او آشکار است. اگر بخواهيم همه آنرا فراهم سازيم و از گزيده آن کتابي پردازيم از اين مجموعه معجم الادباء بيشتر خواهد شد.»

آري چراغي را که خدا برافروخت با دم سرد اين و آن خاموش نگردد و هر روز فروغ آن افزون‏تر شود. با گذشت زمان دوستي علي در دلها راه مي‏يابد و بانگ ولايت او شبانه‏روز گوش شيعيان و دلبستگان وي را در بامداد و پيشين و شامگاه نوازش مي‏دهد.

پی نوشته ها :

[1] تاريخ ابن اعثم، ج 4، ص 140ـ . 139.

[2] انساب الاشراف، ص. 499.

[3] نامه. 47.

[4] طبقات، ج 3، ص. 26.

[5] ص 90ـ . 89.

[6] نساء. 78.

[7] آل عمران. 154.

[8] القمان. 17.

[9] احزاب. 21.

[10] همان کتاب، ص 89ـ . 85.

[11] زندگاني امام علي بن الحسين، ص. 65.

بخش 21

بخش 21

 

علي (ع) به سوي شام به راه افتاد و در راه به کربلا رسيد. در آنجا با مردم نماز گزارد. چون سلام نماز داد از خاک آن زمين برداشت و بوئيد و گفت:

«خوشا تو اي خاک! مردمي از تو برانگيخته مي‏شوند که بي‏حساب به بهشت درمي‏آيند.» [1] .

و در روايت ديگري آورده است که بدان اشارت کرد و گفت:

«اينجا بارانداز آنان است و اينجا جاي ريختن خونهايشان.» [2] .

از آنجا روانه رقه شد. چون از فرات گذشت شريح بن هاني و زياد بن نضر را با دوازده هزار تن پيش معاويه فرستاد.

اسکافي در کتاب خود نامه‏اي از علي (ع) آورده [3]  و مي‏نويسد آن را به زياد پسر نضر نوشته است. اين نامه در مجموعه شريف رضي نهج البلاغه به شماره 11 ثبت شده و در عنوان آمده است:

«به لشکري که آن را به سر وقت دشمن فرستاد.» چنانکه در تعليقات اين نامه از کتاب واقعه صفين نصر بن مزاحم نوشته‏ام، مخاطب آن زياد و شريح است. نامه مفصل است. در اينجا ترجمه آنرا از نهج البلاغه مي‏آورم، و آنکه تفصيل را خواهد به «واقعه صفين» ص 123 و يا ترجمه آن از آقاي اتابکي ص 172 مراجعه کند.

«چون به سر وقت دشمن رفتيد، يا دشمن بر سر شما آمد، لشکرگاهتان را برفراز بلنديها، يا دامنه کوهها، يا بين رودخانه‏ها قرار دهيد تا شما را پناه و دشمن را مانعي بر سر راه بود. و جنگتان از يک سو يا دو سو آغاز شود و در ستيغ کوهها و فراز پشته‏ها، ديده‏بانها بگماريد، مبادا دشمن از جائي آيد که مي‏ترسيد، يا جائي که از آن بيم نداريد. و بدانيد که پيشروان لشکر ديده‏هاي آنانند و ديده‏هاي پيشروان جاسوسانند. مبادا پراکنده شويد! و چون فرود مي‏آييد با هم فرود آييد و چون کوچ کرديد با هم کوچ کنيد و چون شب شما را فرا گرفت، نيزه‏ها را گرداگرد خود بر پا داريد و مخوابيد جز اندک يا لختي بخوابيد و لختي بيدار مانيد.» [4] .

آنان در راه خود به دسته‏اي از لشکريان معاويه که ابو الاعور سلمي فرمانده‏شان بود برخوردند، و به امام نامه نوشتند و کسب تکليف کردند. امام مالک اشتر را خواست و آنچه شريح و زياد نوشته بودند بدو گفت و او را با اين نامه نزد آنان فرستاد:

«من مالک اشتر پسر حارث را بر شما و سپاهياني که در فرمان شماست امير کردم. گفته او را بشنويد و از وي فرمان بريد. او را چون زره و سپر نگهبان خود کنيد که مالک را نه سستي است و نه لغزش. نه کندي کند آنجا که شتاب بايد، نه شتاب گيرد آنجا که کندي شايد.» [5] .

هر دو لشکر در جائي که به «قناصرين» معروف و نزديک صفين بود جاي گرفتند. صفين سرزميني است کنار فرات در مغرب رقه. آنجا که لشکريان بر کنار فرات فرود آمده بودند، يک جاي بيشتر نبود که بتوان از آن آب برداشت. معاويه بدانجا فرود آمد و امام به لشکريان خود چنين سفارش کرد: «با آنان مجنگيد مگر آنان به جنگ دست گشايند. حجت با شماست و اگر دست به پيکار زنند حجتي ديگر براي شماست. اگر شکست خوردند، گريختگان را مکشيد. کسي را که در دفاع ناتوان باشد آسيب مرسانيد. زخم خورده را از پا درمياوريد. زنان را آزار ندهيد، هر چند آبروي شما را بريزند يا اميرانتان را دشنام گويند. که توان زنان اندک است و جانشان ناتوان... آنگاه که زنان در شرک به سر مي‏بردند مأمور بوديم دست از آنان باز داريم و در جاهليت اگر مردي با سنگ يا چوبدستي بر زني حمله مي‏برد، او و فرزندان وي را بدين کار سرزنش مي‏کردند.» [6] .

معاويه دستور داد نگذارند لشکر علي (ع) آب بردارند. امام به او پيام داد ما نيامده‏ايم بر سر آب بجنگيم. عمرو عاص نيز او را اندرز داد که مانع برداشتن آب نشود ولي او نپذيرفت. کار به درگيري کشيد امام در اين باره به لشکر خود چنين فرمود:

«يا به خواري بر جاي بپاييد و از رتبه خود فرود آئيد يا شمشيرها را از خون تر کنيد و آب را از کف آنان به در کنيد. خوار گشتن و زنده ماندتان مردن است و کشته شدن و پيروز گرديدن زنده بودن. معاويه گروهي نادان را به دنبال خود مي‏کشاند و حقيقت را از آنان مي‏پوشاند.»

کار به درگيري کشيد. لشکر علي (ع) سپاهيان معاويه را راندند و بر آب دست يافتند. امام فرمود شاميان را از برداشتن آب مانع مشويد.

ابن اعثم نوشته است: «معاويه ديگر بار حيلتي به کار برد. دويست تن را بر سر بندي که نزديک لشکر علي بود گمارد تا نشان دهد مي‏خواهند بند را بگشايند و لشکر امام را غرق آب نمايند. سپاه علي ترسيدند و نزد امام آمدند. او هر چند به آنان گفت اين حيلتي است که معاويه مي‏خواهد ديگر بار شما را از آب براند، نپذيرفتند و جاي خود را ترک گفتند. معاويه با سپاه خود آنجا را گرفت و جنگي ديگر در گرفت تا سپاه معاويه را از آنجا راندند.» [7]  اين نوشته با آنچه در طبري و ابن اثير آمده اندکي متفاوت است. و دور نيست که اين سخنان را پس از آنکه سپاهيان وي شاميان را از سر آب راندند فرموده باشد:

«از جاي کنده شدن و بازگشت شما را در صفها ديدم. فرومايگان گمنام و بيابان‏نشينان از مردم شام، شما را پس مي‏رانند، حالي که شما گزيدگان عرب و جان دانه‏هاي شرف و پيش قدم در بزرگواري و بلند مرتبه و ديداري هستيد. سرانجام سوز سينه‏ام فرو نشست که در واپسين دم، ديدم آنان را رانديد، چنانکه شما را راندند و از جايشان کنديد چنانکه از جايتان کندند، با تيرهاشان کشتيد و با نيزه‏ها از پايشان درآورديد.» [8] .

جنگ بر سر آب به پايان رسيد و رفت و آمدها و نامه‏نگاري‏ها آغاز شد. معاويه خونخواهي عثمان را بهانه مي‏کرد و مي‏گفت علي کشندگان عثمان را به من بسپارد تا با او بيعت کنم. در يکي از اين گفتگوها شبث بن ربعي که از جانب امام مأمور بود گفت: «معاويه بر ما پوشيده نيست که تو خونخواهي عثمان را بهانه کرده‏اي تا مردم را بدان بفريبي. تو عثمان را واگذاشتي و او را ياري نکردي و دوست داشتي کشته شود. معاويه در پاسخ او را دشنام داد و گفت ميان من و شما جز شمشير نيست.» [9] .

علي (ع) کوشيد تا آنجا که ممکن است کار به جنگ نکشد، ديگر بار شبث بن ربعي را با جمعي مأمور گفتگو با معاويه کرد. شبث گفت:

- «بهتر است امير المؤمنين بدو پيام دهد که اگر بيعت کند او را حکومتي دهد يا به رتبتي سرافرازش فرمايد.» امام فرمود:

ـ «نزد او برو ببين چه مي‏خواهد؟»

در مجموعه شريف رضي (ع) نامه‏اي مي‏بينيم که دور نيست همين روزها در پاسخ معاويه نوشته شده باشد. معاويه حکومت شام را از علي مي‏خواهد. او مي‏گويد:

«اما خواستن شام! من امروز چيزي را به تو نمي‏بخشم که ديروز از تو بازداشتم، و اينکه مي‏گوئي جنگ عرب را نابود گرداند و جز نيم نفسي براي آنان نماند، آگاه باش آنکه در راه حق از پا درآيد راه خود را به بهشت گشايد.» [10] .

روشن است که علي اهل سازش نبود او از خلافت، برپائي عدالت را مي‏خواست نه به دست آوردن حکومت را، و گرنه نخستين روز خلافت چنانکه مغيره گفت معاويه و طلحه و زبير را حکومت مي‏داد و آن جنگ‏ها در نمي‏گرفت.

باري روياروئي دو لشکر آغاز شد. گاه بصورت جنگ‏هاي پراکنده و گاه جنگ رزمنده با رزمنده. چون ذو الحجه سال سي و شش به پايان رسيد. و ماه محرم پيش آمد دو لشکر دست از جنگ کشيدند و به اميد دست‏يابي به صلح در آن ماه آرميدند.

ماه محرم پايان يافت اما به آشتي دست نيافتند. در آغاز ماه صفر سال سي و هفتم جنگ بزرگ آغاز شد. تاريخ نويسان شمار سپاهيان علي (ع) و معاويه را در اين نبرد گونه‏گون ثبت کرده‏اند. در کتاب نصر بن مزاحم شمار سپاهيان عراق و شام هر يک يکصد و پنجاه هزار تن آمده است. [11] .

مسعودي نويسد در شمار سپاهيان اختلاف است. بعضي بسيار و بعضي اندک نوشته‏اند. آنچه مورد اتفاق است اينکه سپاه عراق نود هزار و سپاه شام هشتاد و پنج هزار بوده است. [12]  شمار کشته‏شدگان را از سپاه علي بيست و پنج هزار تن و از سپاه معاويه چهل و پنج هزار تن نوشته‏اند. [13] .

مي‏توان گفت رقم‏هائي که در تاريخ‏هاي قديم ثبت شده تا حدي مبالغه‏اميز است. گرد آوردن سيصد هزار يا دويست و ده هزار تن سوار و پياده در صحراي صفين آسان نيست. آيا آن صحرا وسعتي در خور نبرد اين نيروي بزرگ را داشته است؟ از اينکه‏بگذريم بايد ديد فرماندهان دو سپاه خوراک رزمندگان و علوفه اسبان را در مدت بيشتر از سه ماه چگونه فراهم آورده‏اند؟ دو لشکر طي اين مدت ارتباط خود را با مرکز فرماندهي چگونه برقرار داشته‏اند؟

بهر حال چنانکه در سندهاي دست اول مي‏بينيم در آغاز درگيري بزرگ، جنگ به سود سپاهيان علي پيش مي‏رفت. در آخرين حمله‏اي که اگر ادامه مي‏يافت پيروزي سپاه علي مسلم مي‏شد، معاويه با رايزني عمرو پسر عاص حيله‏اي بکار برد و دستور داد چندان قرآن که در اردوگاه دارند بر سر نيزه کنند و پيشاپيش سپاه علي روند و آنان را به حکم قرآن بخوانند. اين حيله کارگر شد و گروهي از سپاه علي که از قاريان قرآن بودند نزد او رفتند و گفتند ما را نمي‏رسد با اين مردم بجنگيم بايد آنچه را مي‏گويند بپذيريم. هر چند علي گفت اين مکري است که مي‏خواهند با بکار بردن آن از جنگ برهند سود نداد. [14] .

طبري نوشته است هنگامي که مالک اشتر سرگرم جنگ بود و نشانه‏هاي پيروزي را پيش چشم مي‏ديد، گروهي از آنان که چندي بعد بر علي شوريدند، گرد او را گرفته بودند و مي‏گفتند: «مالک را باز گردان! و گرنه چنانکه عثمان را کشتيم تو را مي‏کشيم.» و چندان اصرار کردند که علي کسي را نزد او فرستاد تا بازگردد. مالک به پيام آورنده گفت:

ـ «مي‏بيني در آستانه پيروزي هستيم.» و او پاسخ داد:

ـ «دوست داري پيروز شوي و بازگردي و امير المؤمنين را کشته يا اسير ببيني؟»

ـ «به خدا نه!» و بازگشت. چون نزد آنان رسيد گفت:

ـ «اي مردم عراق اي مردمي که تن به خواري داده‏ايد، آنان هنگامي قرآنها را برداشتند که دانستند شما پيروزيد. لختي مرا مهلت دهيد آنگاه پيروزي را ببينيد. اي پيشاني پينه‏بسته‏ها مي‏پنداشتم اين پينه‏ها براي خداست اکنون مي‏بينم براي دنياست.»

آنان بر او بانگ برداشتند و تازيانه‏ها برافراشتند و بر چهره مرکب او زدند. علي آوازداد بس کنيد. [15]  جنگ متوقف شد. حالي که گروهي بسيار از صحابه و تابعان در آن نبرد شهيد شده بودند.

صحابياني چون ابو الهيثم تيهان، خزيمة بن ثابت ذو الشهادتين و عمار ياسر که رسول خدا درباره او فرموده بود:

«تو را فرقه تبهکار خواهد کشت.»

پی نوشته ها :

[1] واقعه صفين، ص. 140.

[2] واقعه صفين، ص. 142.

[3] المعيار و الموازنه، ص. 142.

[4] نامه. 11.

[5] نامه 13، کتاب صفين ص 154. طبري از علي (ع) در هنگام برون آمدن از خانه عايشه گفتاري را ضبط کرده است که در برخي از الفاظ همانند آن نامه است.

[6] نامه. 14.

[7] ترجمه تاريخ ابن اعثم، صفحه 553 تا 525، واقعه صفين، ص. 190.

[8] گفتار، ص 107، اسکافي اين گفتار را با اندک اختلاف در کتاب خود آورده است. المعيار و الموازنه، ص. 149.

[9] طبري، ج 6، ص 72ـ . 3271.

[10] نامه. 17.

[11] واقعه صفين، ص. 156.

[12] مروج الذهب، ج 2، ص. 17.

[13] واقعه صفين، ص. 558.

[14] المعيار و الموازنه، ص. 162.

[15] طبري، ج 6، ص 3332ـ 3330، المعيار الموازنه، ص 165ـ . 164.

 

 

بخش 22

بخش 22

 

نوبت به گزيدن داور رسيد. معلوم بود داور شاميان عمرو پسر عاص است. اما چه کسي از سوي عراقيان به داوري گزيده شود؟ علي (ع) مي‏خواست عبد الله پسر عباس را بگزيند، اما بعض فرماندهان سپاه او نپذيرفتند و ابو موسي اشعري را براي چنين کار شناساندند. بيشتر از همه اشعث کوشيد تا ابوموسي از جانب سپاه علي به داوري گزيده شود. طبري نوشته است: اشعث و دو تن ديگر (که هر دو به خوارج پيوستند) گفتند:

ـ «ما جز ابوموسي کسي را نمي‏پذيريم.» علي گفت:

«به او نمي‏توان اطمينان کرد. او مردم را از ياري من بازداشت. ولي آنان نپذيرفتند و بر گزيدن او پاي فشردند.»

ـ ابو موسي را اگر منافق ندانيم ساده‏لوحي او مسلم است. او هنگامي که علي عازم جنگ بصره بود از مردم خواست در خانه بنشينند و به جنگ نپردازند و سرانجام با سختگيري مالک اشتر از دار الحکومه رانده شد. حال چنين کس مي‏خواهد درباره علي و کار او داوري کند. اما آنچه بايد اين داوران درباره آن بينديشند چيست؟

در تاريخ طبري و ديگر تاريخ‏ها متن آشتي‏نامه چنين است:

«علي (ع) و مردم کوفه و معاويه و مردم شام اين داوران را گزيدند تا به کتاب خدا از آغاز آن تا انجام آن بنگرند و آنچه قرآن زنده کند، زنده کنند و آنچه بميراند، بميرانند و اگر در کتاب خدا آنچه را خواهند، نيافتند به سنت مراجعه کنند.» اين متن در کتاب‏نصر بن مزاحم با اندک تعبيرهاي بيشتري ديده مي‏شود، ليکن در اصول چيزي افزون‏تر از آنچه طبري آورده ندارد. [1] .

چنانکه مي‏بينيم در اين متن اشارت نشده است که داوران درباره چه موضوعي به داوري بنشينند. گويا ضرورتي نمي‏ديده‏اند، چون نزد آنان روشن بوده است. اما براي آنان که در آن مجلس نبودند و از آنچه ميان آنان گذشته آگاهي نداشتند چه؟

اکنون بايد ديد جنگ بر سر چه بوده است، و داوران بايد چه کنند. مي‏دانيم علي (ع) در نامه‏اي که به معاويه نوشت از وي خواست به رأي شوراي مهاجران و انصار که او را به خلافت معين کرده‏اند گردن نهد:

«شورا خاص مهاجران و انصار است. پس اگر گرد کسي فراهم گرديدند و او را امام خود ناميدند خشنودي خدا را خريدند. اگر کسي بر کار آنان عيب گذارد يا بدعتي پديد آرد بايد او را به جمع برگردانند.» [2] .

و معاويه در نامه‏اي به علي (ع) که نصر بن مزاحم آن را در کتاب صفين آورده چنين مي‏نويسد:

«طرفداران عثمان بر تو بدگمانند، چرا که کشندگان او را پناه داده‏اي و اکنون گرد تو هستند و تو را ياري مي‏کنند و تو خود را از خون عثمان بري مي‏داني اگر راست مي‏گوئي آنان را در اختيار ما بگذار تا قصاصشان کنيم آنگاه براي بيعت به سوي تو خواهم آمد.» [3] .

از گفتار و از نامه‏هاي معاويه روشن مي‏شود، آنچه به داوران واگذاردند اين است که ببينند کشندگان عثمان در کار خود به حق بوده‏اند يا نه. وظيفه داوران نبوده است بنشينند و بينديشند که آيا علي سزاوار خلافت است يا معاويه. چنانکه نوشته شد معاويه با آنکه سوداي خلافت در سر مي‏پخت، بر زبان نمي‏آورد. چون موقع را مناسب نمي‏ديد. معاويه بظاهر مي‏گفت عثمان را به ناحق کشته‏اند من خويشاوند و ولي دم او هستم. قرآن به من اين حق را داده است که گويد:

«و من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا» [4] .

اين داوران بايد در کتاب خدا و سنت رسول بنگرند و ببينند عثمان سزاوار کشته شدن بوده است؟ اگر چنين است معاويه دست باز مي‏دارد، و گرنه علي بايد کشندگان او را به معاويه بسپارد.

آيا مضمون آشتي‏نامه همان بوده است که نوشته شد؟ به نظر نمي‏رسد نسل بعد تغيير کلي در آن داده باشد. شايد هنگام انتقال از حافظه يکي به ديگري برخي واژه‏ها به واژه‏هاي ديگر تبديل يافته و اين طبيعي است. ولي راستي اگر متن آشتي‏نامه همين بوده است، چرا در آن تصريح نکردند داوران بايد چه کنند؟ و حدود اختيارات آنان چيست؟ تا آن مشکلي که بعد از صادر شدن رأي آنان پديد آمد، پيش نيايد.

حال بايد ديد چرا سپاهيان علي ندانستند يا نخواستند بدانند قرآن بر نيزه افراشتن شاميان نيرنگي است که مي‏خواهند با اين نيرنگ آنان را از جنگ باز دارند و چرا سخن امام خود را نشنيدند و او را به پذيرفتن داور مجبور گردانيدند.

به نظر مي‏رسد ترکيب سپاه علي در آخرين روزهاي جنگ از سه دسته بوده است:

1ـ اقليتي که گوش به فرمان امام خود داشتند و هر چه او مي‏گفت مي‏پذيرفتند يا لااقل مي‏خواستند جنگ به سود سپاه کوفه پايان يابد.

2ـ دسته‏اي که از جنگ خسته شده بودند و مي‏ديدند پايان اين جنگ نيز مانند جنگ بصره خواهد بود. مردم خود را به خاک و خون مي‏غلطانند و مانند جنگ بصره غنيمتي نصيبشان نمي‏شود.

3ـ کساني که با امام خود، به نفاق کار مي‏کردند و دل بعضي‏شان هم به وعده‏هاي معاويه خوش بود. سردسته اين منافقان در لشکر علي اشعث پسر قيس بود. اشعث از قبيله کنده از مردم جنوب عربستان است. در سال دهم هجرت با تني چند از مردم خود نزد پيغمبر آمد و مسلمان شد. پس از رحلت پيغمبر از اسلام برگشت. ابوبکر سپاهي بر سر او فرستاد. اشعث اسير شد و او را بسته به مدينه آوردند. ابوبکر وي را بخشيد و خواهر خود را بدو داد. پس از کشته شدن عثمان، اشعث در شمار بيعت‏کنندگان با علي بود او با علي يکدل نبود. چرا که امام او را با خواندن نزد خود، عملا از رياست بر قبيله کنده باز داشت. همچنين در نهج البلاغه مي‏بينيم که او بر جمله‏اي که علي در سخنان خود آورده، خرده مي‏گيرد و امام او را منافق فرزند کافر خطاب مي‏کند. [5] .

هنگام نوشتن آشتي‏نامه، نويسنده نوشت اين آشتي‏نامه‏اي است که امير مؤمنان علي و معاويه بر آن متفق‏اند.

عمرو پسر عاص نويسنده را گفت:

ـ «نام او و پدرش را بنويس. او امير شماست امير ما نيست.» چون نويسنده خواست لقب امير مؤمنان را محو کند، احنف پسر قيس گفت:

ـ «يا علي، امير مؤمنان را محو مکن چه بيم آن دارم اگر اين لقب را محو کنند به تو باز نگردد.» چندي در اين باره گفتگو کردند سرانجام اشعث پسر قيس گفت:

ـ «آن لقب را محو کن.» علي گفت:

«لا اله الا الله و الله اکبر، روزي که آشتي‏نامه حديبيه را مي‏نوشتم از من خواستند کلمه رسول الله را در نامه نياورم و گفتند: اگر ما او را رسول خدا مي‏دانستيم با او جنگ نمي‏کرديم، و امروز با فرزندان آنان همانند آن ماجرا را داريم.»

عمرو گفت: «سبحان الله ما را به کافران تشبيه مي‏کني ما مسلمانيم.» علي فرمود:

ـ «پسر نابغه چه وقت ياور کافران و دشمن مسلمانان نبوده‏اي؟» عمرو پاسخ داد:

ـ «به خدا که از اين پس با تو در يک مجلس نخواهم نشست.» و علي فرمود: ـ «من اميدوارم که خدا بر تو و يارانت پيروز شود.» [6] .

آشتي‏نامه نوشته شد و اشعث آن را بر مردم خواند و همگان خشنودي خود را اعلام نمودند، تا آنکه به دسته‏اي از بني تميم رسيد. عروة بن اديه از ميان آنان گفت:

ـ «در کار خدا حکم بر مي‏گماريد؟ لا حکم الا لله» و برآشفت. اما جمعي که بعدا در زمره خوارج درآمدند از اشعث عذر خواستند. معلوم نيست عروه از مضمون آشتي‏نامه همان را دانست که مدتها پس از آن خوارج فهميدند (بحث در صلاحيت خليفه) يا نه. اين آشتي‏نامه روز چهارشنبه سيزدهم صفر سال سي و هفت هجري نوشته شده. [7]  طبري به سند خود نوشته است علي (ع) به مردم خود گفت:

«کاري کرديد که نيروي شما را در هم ريخت و ناتوانتان کرد. و خواري و ذلت برايتان آورد، شما برتر بوديد و دشمن از شما ترسيد. ضرب دست شما را ديدند و بر خود لرزيدند. قرآن‏ها را بالا بردند و شما را به حکم آن خواندند. از اين پس در هيچ کار يک سخن نخواهيد شد و احتياط و دور انديشي را رعايت نخواهيد کرد.» [8] .

جاي اقامت داوران «دومة الجندل» تعيين گرديد، واحه‏اي در (جوف) در مرز شمالي شبه جزيره عربستان. نگاهي به نقشه جغرافيا نشان مي‏دهد اقامتگاه داوران دور از مقر حکومت علي و نزديک به سرزمين شام است که معاويه بر آن حکومت داشت. چرا اين ناحيه را براي داوران گزيدند؟ روشن نيست. گويا حاکم شام مي‏خواسته است داوران از ديد او دور نباشند تا پيوسته بتواند از آنچه در آنجا ميگذرد آگاه شود. بهر حال ابو موسي و عمرو چندي در مقر خود به سر بردند. ابوموسي از جمله کساني بود که باور داشت عثمان به ناحق کشته شده است و چون عثمان به ناحق کشته شده است، کشندگان او بايد قصاص شوند. اين کشندگان هم اکنون گرداگرد علي را فرا گرفته‏اند. علي بايد آنان را به‏معاويه بسپارد. اما کشندگان اشخاص معين و شناخته‏اي نبودند. آنچه از شورشيان مدينه در دو جنگ بصره و صفين شرکت کردند (بيشترين اطرافيان علي) قاتل عثمان به شمار مي‏آمدند.

چرا ياران علي (ع) چنين داوري را براي خود گزيدند؟ اشعث پسر قيس چرا در گزيدن ابوموسي سخت ايستاده بود؟ علت آنرا علاوه بر ناخشنودي اشعث از علي (ع) بايد در زنده شدن سنت و خوي قبيله‏اي يافت. سرانجام روز صادر شدن رأي فرا رسيد. روزي که هر دو داور بايد نظر خود را اعلام کنند. آيا عثمان سزاوار کشتن بود يا او را به ناروا کشتند؟ اما آنان به بررسي کشته شدن عثمان بسنده نکردند بلکه فراتر رفته بودند.

عمرو عاص با زيرکي خاص به ابوموسي قبولاند که علي چون کشندگان عثمان را پناه داده و جنگ را به راه انداخته سزاوار حکومت نيست. ابوموسي نيز بر معاويه خرده گرفت و او را لايق خلافت نديد و مقرر داشتند ابوموسي علي را از خلافت خلع کند و عمرو عاص معاويه را، و کار تعيين خليفه به شورا واگذار شود. چه کسي به آنان چنين اختياري داده بود؟ و اين حق را از کجا يافتند؟ در آشتي‏نامه چيزي نمي‏بينيم. اما آنان با يکديگر چنين توافقي کردند. هنگامي که بايست داوران رأي خود را اعلام کنند عمرو عاص نيرنگ ديگري به کار برد. ابو موسي را پيش انداخت و گفت:

ـ «حرمت تو واجب است و نخست تو بايد رأي خود را اعلام کني.»

اين ساده‏لوح به ريش گرفت و هر چند ابن عباس او را برحذر داشت و بدو گفت بگذار نخست عمرو رأي خود را بدهد، نپذيرفت، ميان جمع آمد و گفت:

ـ «من علي را از خلافت خلع مي‏کنم چنانکه اين انگشتر را از انگشت برون مي‏آورم.» پس از او عمرو به منبر رفت و گفت:

ـ «چنانکه او علي را از خلافت خلع کرد من نيز او را خلع مي‏کنم و معاويه را به خلافت مي‏گمارم چنانکه اين انگشتر را در انگشت خود مي‏نهم.»

ابوموسي برآشفت و گفت: ـ «مثل عمرو مثل کساني است که خدا درباره‏شان فرمود: و اتل عليهم نبأ الذي آتيناه آياتنا فانسلخ منها.» [9]  عمرو نيز گفت:

ـ «مثلک کمثل الحمار يحمل اسفارا.» [10] .

لختي يکديگر را سرزنش کردند و هر يک به سويي روان شدند و آنچه علي کوفيان را از آن بيم مي‏داد پديد آمد. عراقيان چون از رأي داوران آگاه شدند برآشفتند، اما دير شده بود. گروهي که از آن پس خوارج نام گرفتند بانگ «لا حکم الا الله» برآوردند و بر امام خرده گرفتند که چرا داور گماشتي؟ حالي که او بدين کار راضي نبود. آنانکه داور را پذيرفتند مردم يا به تعبير بهتر نامردمان عراق بودند که رنگ‏پذيري خوي آنان بود. و علي (ع) در اين باره چنين مي‏فرمايد:

«چون اين مردم را خواندند تا قرآن را ميان خويش داور گردانيم، ما گروهي نبوديم که از کتاب خدا روي برگردانيم. خداي سبحان گفته است اگر در چيزي خصومت کرديد آنرا به خدا و رسول بازگردانيد. [11]  و بازگردانيدن آن به خدا اين است که کتاب او را به داوري بپذيريم و باز گرداندن به سنت رسول اين است که سنت او را بگيريم. اگر از روي راستي به کتاب خدا داوري کنند ما از ديگر مردمان بدان سزاوارتريم.» [12] .

و در پاسخ آنان که مي‏گفتند مردمان را چه صلاحيتي است که در دين خدا حاکم شوند؟ گفت:

«ما مردمان را به حکومت نگمارديم بلکه قرآن را داور قرار داديم. اين قرآن خطي نبشته است که ميان دو جلد هشته است. زبان ندارد تا به سخن آيد، به ناچار آن را ترجماني بايد، ترجمانش آن مردانند که معني آن را دانند.» [13]  «رأي سران شما يکي شد که دو مرد را به داوري پذيرند و از آن دو پيمان گرفتيم که قرآن را لازم گيرند و فراتر از حکم آن نگزينند. زبان ايشان با قرآن باشد و دلشان پيرو حکم آن. اما آن دو از حکم قرآن سرپيچيدند و حق را واگذاردند. حالي که آن را مي‏ديدند، هواي آنان بيرون شدن از راه راست بود و خوي ايشان کجروي و مخالفت با آنچه رضاي خداست.» [14] .

گفتند: «حال که چنين است بايد جنگ را از سر گيريم.» اما از سرگرفتن جنگ ممکن نبود. چرا که به موجب پيمان نامه تا ماه رمضان نمي‏توانستند دست به جنگ بزنند. پس از آنکه پذيرفتند [به ظاهر يا از روي اعتقاد، خدا مي‏داند] که گماردن داور با اصرار آنان بوده است، گفتند: «چرا با شاميان مدت نهادي» علي گفت:

«اما سخن شما که چرا ميان خود و آنان براي داوري مدت نهادي، من اين کار را کردم تا نادان خطاي خود را آشکار بداند و دانا بر عقيدت خويش استوار ماند و اينکه شايد در اين مدت که آشتي برقرار است خدا کار اين امت را سازواري دهد.» [15] .

گروهي ديگر از گله و شکايت فراتر رفتند و گفتند:

ـ «داوري کردن در دين خدا در صلاحيت بندگان نيست. داوري تنها خدا راست.» و هر روز در انديشه‏اي که داشتند بيشتر پيش رفتند تا سرانجام به علي گفتند:

ـ «تو با گماردن داور در دين خدا کافر شدي.»

آنگاه از سپاه علي کناره گرفتند و در ده حرورا در خانه عبد الله پسر وهب راسبي فراهم آمدند. عبد الله آنان را خطبه‏اي خواند و به پارسائي و امر به معروف و نهي از منکر دعوتشان کرد. سپس گفت:

ـ «از اين شهري که مردم آن ستمکارند بيرون شويد و به شهرها و جاهائي که در کوهستان است پناه بريد و اين بدعت را نپذيريد.» يکي ديگر از آنان بنام حرقوص پسرزهير از مردم تميم گفت:

ـ «متاع اين دنيا اندک است و جدائي از آن نزديک، زيور دنيا شما را به ماندن در آن ميفريبد و از طلب حق و انکار ستم باز مي‏دارد ان الله مع الذين اتقوا و الذين هم محسنون.» [16] .

اين حرقوص همانست که هنگام تقسيم غنيمت‏هاي جنگ حنين بر رسول خدا خرده گرفت و گفت: «کار به عدالت کن، تو عادلانه رفتار نکردي.»

پس گفتند: «اين جمع را مهتري بايد. در آن مجلس با عبد الله پسر وهب بيعت کردند. از آنجا به نهروان رفتند و مردم را به پيوستن به جمع خود خواندند.» علي به آنان نامه‏اي نوشت که:

«اين دو داور به حکم قرآن و سنت نرفتند چون نامه من به شما برسد نزد ما بيائيد.»

آنان در پاسخ نوشتند: «تو براي خدا به خشم نيامده‏اي که براي خود بر آنان خشمگيني. اگر بر کفر خود گواهي دادي و توبه کردي در کار تو مي‏نگريم و گرنه بدان که خدا خيانت‏کاران را دوست ندارد.»

سپس دست به کشتن مردم گشودند. عبد الله بن خباب را که پدرش صحابي رسول خدا بود کشتند و شکم زن حامله او را پاره کردند. چون خبر به علي رسيد، مردم کوفه گفتند: «چگونه مي‏توانيم اينان را به حال خود بگذاريم و به شام رو آريم. بهتر است خيال خود را از جانب خوارج آسوده سازيم آنگاه به جانب شام تازيم.» از سوي ديگر خوارج بصره که شمار آنان را پانصد تن نوشته‏اند به خارجي‏هاي نهروان پيوستند و شمار آنان بيشتر و خطرشان جدي‏تر گشت. علي (ع) خطبه‏اي خواند و ضمن آن گفت:

«نافرماني خيرخواه مهربان، داناي کاردان، دريغ خوردن آرد و پشيماني به دنبال دارد. درباره اين داوري رأي خويش را گفتم، و آنچه در دل داشتم از شما ننهفتم. رأي درست آن بود اگر مي‏پذيرفتيد. اما مخالف‏وار سرباز زديد و نافرماني پيش گرفتيد، جفا ورزيديد و به راه عصيان رفتيد. تا آنکه‏نصيحت‏گو درباره خود بدگمان شد و حلوا رنج دهان و داستان من و شما چنان است که:

 

نصيحت همه عالم چو باد در قفس است‏ 

به گوش مردم نادان چو آب در غربال [17] .

 

«اين دو مرد که به داوري گزيديد از حکم قرآن بيرون شدند آنچه را قرآن ميرانده بود زنده کردند و هر يک بي‏دليلي آشکار و سنتي پايدار به هواي خود رفت. خدا و رسول و مؤمنان درستکار از اين دو بيزارند.» [18] .

علي با سپاهيان خود پي خارجيان رفت اما چنانکه مقتضاي راهنمائي و مهرباني او بود پيش از آنکه جنگ درگيرد. عبد الله پسر عباس را نزد آنان فرستاد و بدو گفت:

«به قرآن بر آنان حجت مياور که قرآن تاب معني‏هاي گوناگون دارد. تو چيزي مي‏گوئي و خصم تو چيزي. ليکن به سنت با آنان گفتگو کن که ايشان را راهي نبود جز پذيرفتن آن.» [19] .

پسر عباس نزد آنان رفت، اما گفتگو با آنان سودي نداد چرا که خارجيان آماده رزم بودند. پيش از آنکه جنگي درگيرد علي خود به اردوي آنان رفت و گفت:

ـ «همه شما در صفين با ما بوديد؟» گفتند:

ـ «بعضي از ما بودند و بعضي نبودند.» فرمود:

«پس جدا شويد آنان که در صفين بودند دسته‏اي، و آنان که نبودند دسته‏اي ديگر، تا با هر دسته چنانکه در خور آنان است سخن گويم.»

امام مردم را آواز داد که:

سخن مگوئيد و به گفته من گوش دهيد و با دل خود به من رو آريد و آنکس که گواهي خواهم چنانکه داند در باب آن سخن گويد: «آيا هنگامي که از روي حيلت و رنگ و فريب و نيرنگ قرآن‏ها را برافراشتند نگفتيد برادران ما و هم دينان مايند؟ از ما گذشت از خطا طلبيدند و به کتاب خدا گرائيدند، رأي از آنان پذيرفتن است، و بدانها رهائي بخشيدن. به شما گفتم اين کاري است که آشکار آن پذيرفتن داوري قرآن است، و نهان آن دشمني با خدا و ايمان؟» [20] .

جمعي پذيرفتند. علي (ع) ابو ايوب انصاري را فرمود تا پرچمي برافراشت و گفت:

«هر کس زير اين پرچم آيد در امان است.» پانصد تن از آنان به سرکردگي فروة بن نوفل اشجعي از خوارج جدا شدند و به دسکره رفتند. دسته‏اي هم به کوفه شدند و صد تن هم نزد علي آمدند. [21]  اما بيشترين بر جاي ماندند و گفتند: «راست مي‏گوئي ما داوري را پذيرفتيم و با پذيرفتن آن کافر شديم. اکنون به خدا بازگشته‏ايم اگر تو نيز از کفر خويش توبه کني در کنار تو خواهيم بود.» علي گفت:

«سنگ بلا بر سرتان ببارد چنانکه نشاني از شما باقي نگذارد. پس از ايمان به خدا و جهاد با محمد مصطفي (ص) بر کفر خود گواه باشم؟ اگر چنين کنم گمراه باشم و در رستگاري بي‏راه. کنون گمراهي را راهنماي خويش و راه گذشته را پيش گيريد. همانا که پس از من همگي‏تان خواريد و طعمه شمشير برنده مردم ستمکار.» [22] .

طبري شمار آنان را که از فرمان عبد الله بن وهب رئيس خوارج بيرون نرفتند دو هزار و هشتصد تن نوشته است.

در جنگي که با مانده خوارج درگرفت از اصحاب علي هفت و يا نه تن کشته شدند و از خوارج نه تن باقي ماندند. علي پيش از آغاز جنگ فرمود:

«به خدا که ده کس از آنان نرهد و از شما ده تن کشته نشود.» [23]  جنگ با خوارج به سود مرکز خلافت پايان يافت. اما اثري که در روحيه بسياري از مردم عراق نهاد بدتر از جنگ پيشين بود. چنانکه نوشته شد جنگ‏هاي زمان رسول خدا جنگ ميان عرب مسلمان و عرب کافر بود و جنگ‏هاي زمان سه خليفه پس از وي جنگ عرب با غير عرب بخاطر اسلام. اما جنگ‏هاي بصره و صفين چنان نبود.

در جنگ بصره، عرب مسلمان جنوبي با عرب مسلمان شمالي مي‏جنگيد و در جنگ صفين گاه از مردم قبيله‏اي نيمي با علي (ع) بود و نيمي با معاويه.

اما در اين جنگ مسلمانان با مسلماناني درافتادند که پيشاني آنان داغ سجده داشت بيشتر آنان همه قرآن يا بيشتر آن را از بر داشتند.

هنگامي که مي‏خواستند جنگ را آغاز کنند يکديگر را فرياد مي‏زدند به سوي بهشت.

طبري به روايت خود از ابو مخنف و او از گفته يکي از سپاهيان علي مي‏نويسد وي نزد امام آمد و گفت:

ـ «زيد بن حصين را کشتم.» امام پرسيد:

ـ «بدو چه گفتي و او به تو چه گفت.» پاسخ داد. بدو گفتم:

ـ «دشمن خدا! مژده باد تو را به آتش دوزخ.»

ـ «او به تو چه گفت؟»

گفت: «ستعلم أينا أولي بها صليا.» [24] .

پس از پايان جنگ از علي (ع) پرسيدند: «همه آنان کشته شدند؟» فرمود:

«نه به خدا که نطفه‏هايند در پشت‏هاي مردان و زهدانهاي مادران. هرگاه مهتري از آنان سربرآورد او را براندازند چندانکه آخر کار، مال مردم ربايند و دست به دزدي يازند.» [25] .

چنان شد که امام فرموده بود. خوارج در سراسر دوره مروانيان و عباسيان در بصره، اهواز و شهرهاي جنوبي ايران با حکومت‏ها درافتادند و لشکرهاي انبوه خليفه را درهم شکستند و خود به مذهب‏ها منقسم شدند. افراطي‏ترين آن مذهب‏ها ازارقة و معتدل‏ترين‏شان اباضيه‏اند. سرانجام فرقه‏هاي خوارج با گذشت زمان برافتادند. تنها فرقه بنام آنان که باقي مانده، اباضيه است.

در پايان نيمه نخست سده دوم هجري مردي از ايشان بنام عبد الرحمن که خود را پسر رستم بن بهرام بن شاپور ناميد از ايران به افريقا رفت و در تاهرت (يکي از شهرهاي الجزاير) دولتي تشکيل داد که در تاريخ به نام دولت رستميان معروف است. حکومت آنان از سال صد و چهل و چهار هجري تا سال دويست و نود و شش دوام يافت.

هم اکنون خارجيان اباضي در الجزاير بيشتر در شهرهاي تاهرت و غردايه زندگي مي‏کنند. از ميان آنان فقيهان و مورخان فاضلي برخاسته است. اباضيان در امارت‏نشين‏هاي حاشيه خليج فارس نيز حضور دارند، چنانکه مذهب بيشترين مردم سلطنت‏نشين عمان اباضي است.

پی نوشته ها :

[1] واقعه صفين، ص 504 به بعد.

[2] نامه. 6.

[3] واقعه صفين، ص. 187.

[4] اسراء، آيه. 23.

[5] خطبه. 19.

[6] واقعه صفين، نصر بن مزاحم، ص 508، طبري، ج 6، ص. 3336.

[7] طبري، ج 6، ص. 3340.

[8] طبري، ج 6، ص. 3340.

[9] اعراف، آيه. 175.

[10] گرفته از سوره جمعه، آيه. 25.

[11] نساء، آيه. 59.

[12] خطبه. 125.

[13] گفتار. 125.

[14] خطبه. 177.

[15] خطبه. 125.

[16] خدا با پارسايان و نيکوکاران است. نحل: آيه. 128.

[17] خطبه. 35.

[18] کامل، ج 3، ص. 338.

[19] نامه. 77.

[20] خطبه. 122.

[21] طبري، ج 6، ص. 3380.

[22] خطبه. 58.

[23] خطبه. 59.

[24] طبري، ج 6، ص 3382، «زودا که خواهي دانست کدام يک از ما در خور آتش دوزخيم» جمله از قرآن است.

[25] نهج البلاغه، گفتار. 60.

 

 

بخش 23

بخش 23

 

اکنون ببينيم خوارج چه مي‏گفتند و از حکم داوران چه دريافتند که به جنگ با علي (ع) پرداختند. آنان به گمان نادرست خود چيزي خلاف حکم خدا ديده بودند و براي زدودن آن تا پاي جان ايستادند. آن چه بود؟ آيا ادعاي معاويه در مظلوم کشته شدن عثمان بود؟ اگر چنين است گماردن داور در چنين موضوع نه تنها خلاف حکم خدا نيست بلکه موافق قرآن است. قرآن درباره اين داوري‏ها مي‏گويد:

«و ان خفتم شقاق بينهما فابعثوا حکما من أهله و حکما من أهلها». [1] .

«فإن جاؤک فاحکم بينهم»، [2] .

«أن احکم بينهم بما أنزل الله» [3] .

و آيه‏هائي از اين قبيل. و روشن است که خوارج بر اين گونه داوري اعتراضي نداشتند. مي‏بينيم چون پسر عباس از جانب علي نزد آنان رفت، گفت: «چرا بر گماردن داور خرده مي‏گيريد؟ حالي که خدا گفته است:

«ان يريدا إصلاحا يوفق الله بينهما» [4]  خوارج گفتند:

ـ «پاره‏اي مسائل است که بنده مي‏تواند در آن داوري کند و خدا حکم آن را به مردم واگذارده، اما حکمي را که خود امضاء کرده بندگان را نرسد که در آن داوري کنند چنانکه حکم زناکار را تازيانه زدن و حکم دزد را بريدن دست معين کرده و مردم نمي‏توانند در آن دخالت کنند.»

اکنون بايد ديد حکمي که خدا آن را امضا کرده و دگرگوني‏پذير نيست و ابوموسي و پسر عاص بر خلاف آن رفته‏اند چيست؟

حقيقت اين است که اين مشکل را متن آشتي‏نامه پديد آورده است. چنانکه در تاريخ‏هاي دست اول مي‏بينيم و چنانکه اشارت شد، از عبارت آشتي‏نامه، نمي‏توان دانست داوران در کتاب خدا و سنت رسول بنگرند تا چه موضوعي را روشن کنند. پيش از اين نوشته شد چون اشعث آشتي‏نامه را بر مردم مي‏خواند عروة بن اديه گفت:

«مي‏خواهيد در دين خدا داور بگماريد؟» پس به گمان او (چنانکه بعدا ديگر خوارج نيز چنان دانستند) و «لا حکم الا لله» گفتند، موضوع داوري چيزي فراتر از عثمان و کشته شدن او به حق و يا به ستم بوده است. چيزي که بر اساس دريافت خوارج پذيرفتن آن خلاف عقيدت اسلامي و مخالف حکم خداست. بر همين اساس است که مي‏بينيم چون علي به خوارج گفت: «من شما را از عاقبت اين کار آگاه کردم و گفتم اين نيرنگي است از شاميان، نپذيرفتيد.» آنان گفتند: «آري ما کافر شديم اکنون توبه مي‏کنيم.» روشن است که پذيرفتن داوري درباره کشته شدن عثمان کفر نيست تا خوارج از آن توبه کنند. با آشنائي که خوارج به حلال و حرام داشتند و با آنکه از معني قرآن کم و بيش آگاه بودند نمي‏توان گفت آنان اصولا با گماردن داوران مخالف بودند، و داور گماردن را مطلقا، مانند گرائيدن به کفر مي‏دانستند، چرا که به گفته خودشان در برخي مسائل مي‏توان داور گمارد و نگريستن در اينکه عثمان سزاوار کشته شدن بود يا به ناروا کشته شده است، از آن گونه مسائلي نيست که نتوان در آن انديشه کرد و رأي داد. آري دريافت خوارج ازگماردن داوران چيز ديگري فراتر از خونخواهي معاويه بوده است. آنان مي‏انديشيدند علي با پذيرفتن حکومت ابوموسي و عمرو، داوري در خلافت خود را به دست آنان سپرده است. آن روز هم پسر اديه از آشتي‏نامه همين را پنداشت و خرده گرفت و نگران شد. اما ديگران نه و چون داوران به خلع علي و معاويه از خلافت رأي دادند براي همه آنان اين توهم پيش آمد که موضوع داوري عمرو و ابوموسي خلافت بوده است و به اعتراض برخاستند.

آنان مي‏گفتند: «حکومت از آن خداست و خدا گزيدن خليفه را به مردم واگذارده و مردم تو را گزيده‏اند و تو را حق آن نيست که مردم را در اين باره به داوري بگماري. خداست که مي‏تواند حکومت را به کسي بدهد يا از او بگيرد و خواست خدا با اجماع مردم متحقق مي‏شود.»

اين بود آنچه خوارج مي‏پنداشتند و مي‏گفتند و چنانکه نوشته شد از آغاز چنين موضوعي در ميان نبود، و از داوران نخواسته بودند در اين باره به گفتگو نشينند اين نظر را نوشته يعقوبي تأييد مي‏کند:

«مردم چون سخن ابوموسي و عمرو پسر عاص را شنيدند بانگ برآوردند که به خدا سوگند دو داور بر خلاف آنچه در کتاب خداست رأي دادند.» [5]  اين تصريح به خوبي روشن مي‏سازد که خرده‏گيري نخستين دسته خوارج بر مسأله داوري چه بوده است. خوارج به علي گفتند:

ـ «تو با گماردن داور، در خلافت خود دچار ترديد شده‏اي. اگر شايسته خلافتي چرا داوران را برگزيدي؟ و اگر در شايستگي خود شک داري، ديگران بايستي بيش از تو در اين باره بدگمان باشند.» [6] .

آنچه اين نظر را تأييد مي‏کند اين است که، اسکافي نوشته است خوارج به علي گفتند: «چرا در آشتي‏نامه نام خود و پدرت را نوشتي و لقب امير المؤمنين را که خدا به تو داده انداختي؟» [7] .

از اين اعتراض کاملا روشن است خوارج چرا از علي جدا شدند، و خرده‏گيري آنان بر سر داوري در مسأله امامت بود نه گماردن داور.

در حالي که علي (ع) از آغاز با گماردن داور موافق نبود و چنانکه چند بار به صراحت گفت: «اين پيشنهاد را نيرنگي از جانب شاميان مي‏دانست. ديگر اينکه داوران را نگماردند تا بدانند چه کسي شايسته خلافت است و چه کسي نه. آنان خود را به کاري که در عهده‏شان نبود در انداختند.»

در آغاز خرده‏گيري خوارج اين بود. اما پس از آن پيشتر رفتند و در بحث‏هايي درآمدند: «اگر مسلماني کافر شود و توبه ناکرده بميرد حال او چگونه خواهد بود؟ جاودانه در دوزخ مي‏ماند يا نه؟ اسلام چيست؟ اقرار به زبان است يا اعتقاد قلبي؟ خليفه مسلمانان بايد از قريش باشد يا از قبيله‏هاي ديگر نيز مي‏توان خليفه را انتخاب کرد؟» و در پي پديد آمدن هر نظر فرقه‏اي از جمع جدا گرديد. شرايط آن عصر هم براي چنين گفتگو مساعد بود و چنانکه نوشته شد خوارج سالها با خليفه‏ها در افتادند و با گذشت زمان بيشتر فرقه‏ها هم از ميان رفت.

داستان خوارج شگفت‏انگيزترين و دردناک‏ترين حادثه‏اي است که در دوران خلافت علي (ع) رخ داده است. طلحه و زبير حکومت مي‏خواستند معاويه ديده به خلافت دوخته بود، اما خوارج به هيچ يک از اين دو امتياز دل نبسته بودند. خوارج چنانکه نوشته شد شب زنده‏دار و قاري قرآن بودند و به گفته مالک اشتر پيشاني‏هاي آنان اثر سجده داشت. از سوي ديگر بيشتر آنان علي را به خوبي مي‏شناختند. از حديث‏هايي که رسول خدا درباره او فرموده بود آگاه بودند. زندگاني ساده و زاهدانه او را پيش چشم داشتند. دقت او را در اجراي احکام الهي مي‏ديدند. نيک مي‏دانستند او به‏گماردن داور راضي نبود. آنان و ديگر سپاهيان او را بدين کار مجبور کردند، با اين همه با وي به مخالفت برخاستند و تا پاي جان ايستادند. چرا چنين کردند.؟

شايد اين سخن امير مؤمنان پاسخي براي اين پرسش باشد:

«آنکه به طلب حق درآيد و راه خطا بپيمايد، همانند آن نيست که باطل را طلبد و بيابد.» [8] .

معاويه و جدائي طلبان باطل را مي‏طلبيدند و خوارج حق را جستجو مي‏کردند، اما از راه گرديدند. شيطان را حيله‏ها و بندهاست که جز با پناه بردن به خدا از آن بندها نمي‏توان رست.

علي در يکي از سخنان خود به خوارج، که گويا پس از دست گشودن آنان به کشتار مردم بي‏گناه مخاطبشان ساخته، چنين فرمايد:

«اگر به گمان خود جز اين نپذيريد که من خطا کردم و گمراه گشتم چرا همه امت محمد را به گمراهي من گمراه مي‏پنداريد و خطاي مرا به حساب آنان مي‏گذاريد و به خاطر گناهي که من کرده‏ام ايشان را کافر مي‏شماريد شمشيرهاتان برگردن، بجا و نابجا فرود مي‏آريد، و گناهکار را با بي‏گناه مي‏آميزيد و يکي‏شان مي‏انگاريد... شما بدترين مردميد و آلت دست شيطان و موجب گمراهي اين و آن.» [9]  جنگ با خوارج پايان يافت و خاطرها از فتنه‏انگيزي آنان ايمن گشت.

پی نوشته ها :

[1] نساء، آيه. 35.

[2] مائده، آيه. 42.

[3] مائده، آيه. 49.

[4] نساء، آيه. 35.

[5] تاريخ يعقوبي، ج 2، ص. 166.

[6] ترجمه الفرق بين الفرق، ص. 73.

[7] المعيار و الموازنه، ص. 200.

[8] گفتار. 61.

[9] خطبه. 127.

 

 

بخش 19

بخش 19

 

چون فرستادگان علي به کوفه رسيدند و نامه امام را به ابوموسي اشعري که از سوي عثمان حکومت کوفه را داشت نشان دادند، ابو موسي مردم را از ياري علي بازداشت و گفت: «مردم! اصحاب پيغمبر که با او بودند از آنان که با او نبودند، داناترند، شما را بر ما حقي است و من شما را نصيحتي مي‏کنم، حق اين است که حکم خدا را خوار نشماريد و بر خدا گستاخي نکنيد و آنرا که از مدينه نزد شما آمده بدان شهر باز گردانيد، تا ياران محمد يک کلمه شوند. چه آنان بهتر مي‏دانند چه کسي شايسته امامت است آنچه پيش آمده فتنه‏اي سر در گم است که خفته در آن به از بيدار است و نشسته به از ايستاده و ايستاده به از راه رونده.»

چون خبر نافرماني ابوموسي به علي رسيد اشتر را طلبيد و بدو گفت:

«من به سفارش تو ابوموسي را در حکومت کوفه نگهداشتم. بر تو است که اين کار را سامان دهي.»

اشتر و حسن بن علي (ع) روانه کوفه شدند. با رسيدن مالک اشتر و امام حسن به کوفه و خواندن مردم به ياري علي (ع)، سرانجام کوفيان از گرد ابوموسي پراکنده شدند و او را از قصر حکومتي راندند و چنانکه نوشته‏اند اساس او را به غارت بردند. نوشته‏اند عمار در جمع رو به ابوموسي کرد و گفت:

ـ «تو از پيغمبر شنيدي که پس از من فتنه خواهد بود؟» ـ «آري، من به گردن مي‏گيرم که از رسول خدا چنين شنيدم.»

ـ «اگر راست مي‏گوئي روي سخن رسول با تو تنها بوده است و او از تو تنها پيمان گرفته که در خانه بنشيني و به کاري درنيائي.» [1] .

بدين ترتيب مردم کوفه خود را در اختيار خليفه نهادند و بدو وعده ياري دادند. اکنون بايد ديد اينان که در کوفه گرد آمده بودند چه مردمي بودند:

کوفه به سال 17 هجري قمري به دستور عمر ساخته شد. نوشته‏اند سعد ابي وقاص به فرمان عمر آن را بنا کرد، تا جايگاهي براي سپاهيان باشد که از جزيرة العرب به سرزمين ايران مي‏روند. بيشترين دسته‏اي که در آن شهر جاي گرفتند عرب‏هاي جنوب يا قحطانيان بودند و بيشترين مردم بصره عرب‏هاي شمالي يا مضريان. اما کوفه نيز مانند بصره بلکه بيشتر از بصره گسترش يافت. مردماني از هر سو و هر پيشه در آن شهر گرد آمدند و هر يک هوايي در سر داشتند. مي‏توان گفت در سالهائي که از آن گفتگو مي‏کنيم کوفه بازاري را مي‏مانست که بازرگانان و کاسبکاران در آن گرد آمده بودند تا کالاي خود را عرضه کنند و مشترياني به دست آرند و سود برگيرند. در چنين بازار آشفته هر کس تا آنجا با ديگري هم آهنگ است که هر چه را خواهان اوست بدست آرد و زياني نبيند و چون بوي زيان بشنود از جمع مي‏برد.

از اختلاف سليقه‏هاي قومي که ميان مهاجران و انصار بود بگذريم، عراق از صدها سال پيش از اسلام با شام همچشمي داشت. لخميان يا آل منذر، که در حيره حکومت ميکردند، در کنار شاهنشاهان ايراني بودند و غسانيان که در شمال شبه جزيره (شام) به سر مي‏بردند از امپراتوران روم شرقي حمايت مي‏کردند.

پس از اسلام شعله اين رقابت فرو خوابيد، اما با گسترش دستگاه حکومت معاويه درشام، فروغ آن از زير خاکستر پديد گرديد و عراقيان بر خود هموار نمي‏کردند از شاميان کمتر باشند. از اين رقابت که بگذريم و آن را ناديده بگيريم به مواليان مي‏رسيم. مواليان مردمي غير عرب که هر يک خود را به قبيله‏اي بسته بود، و در حمايت آن به سر مي‏برد. موالي هم در اين شهر بيکار ننشسته بودند و اگر بظاهر قدرتي متشکل نبودند، در نهان دست به کار مي‏شدند. بيشتر موالي مردماني بودند که در اثر فرو ريختن شاهنشاهي ساساني در ايران کار و پيشه خود را از دست داده به اميد مال يا جاه در کوفه گرد آمده بودند. مردماني باصطلاح امروز روشنفکر و جاه طلب. در برخي کتاب‏ها مي‏بينيم، در آن روزگار گاه گفتگوهايي ميان مردم مي‏رفته است که حجازيان از چنان بحث‏ها بي‏بهره بودند، يا بهتر بگوئيم تفکر آنان بدان پايه نبود که اين سخنان را دريابند. بحث‏هائي عقلاني که سالها بعد علم کلام نام گرفت. اين سوغات را آشنايان به کلام مسيحي و زرتشتي و مانوي بدان سرزمين درآوردند و اگر بر اين مردم، بوميان عراق را نيز بيفزائيم بدين نتيجه مي‏رسيم که اين پراکندگي‏ها اجازت نمي‏داد مردمي متحد و يکدل در عراق فراهم آيد.

سخني که ابن کوا درباره عراقيان آن روز به معاويه گفته درست است. «آنان با هم در کاري متفق مي‏شوند سپس دسته دسته خود را از آن بيرون مي‏کشند.» [2]  براي همين است که عراقيان تا حاکمي با قدرت و ستمکار را بر سر خود مي‏ديدند فرمان مي‏بردند و چون اين حاکم در ميان آنان نبود، دسته‏بندي‏ها آغاز کرده نافرماني مي‏کردند سپس دست به شورش مي‏زدند. مي‏بينيم مردم کوفه در حکومت زياد، عبيد الله و حجاج پسر يوسف ثقفي دست از پا خطا نمي‏کنند يعني نيروي خطا کردن را در خود نمي‏بينند و چون حاکماني معتدل بر سر آنان مي‏آيد، يا فرمان او را نمي‏برند يا به توطئه‏گري مي‏پردازند.

چنانکه نوشته شد فرستادگان علي (ع) که به کوفه رفته بودند، پس از گفتگوهاي فراوان بر ابو موسي، پيروز شدند و او را از قصر امارت کوفه راندند. با خاموش شدن فتنه‏ابو موسي، لشکري که شمار آنان را دوازده هزار تن نوشته‏اند به راه افتادند و در ذوقار به امير مؤمنان رسيدند. امام با جمعي که ابن عباس در ميان آنان بود به ديدنشان رفت و به آنان خوشامد گفت و فرمود:

«من شما را خواندم تا با ما نزد برادران خود که در بصره‏اند برويم. اگر از آنچه در سر دارند باز گردند، همان است که ما مي‏خواهيم و اگر پايدار ماندند با مدارا با آنها کار مي‏کنيم تا آنگاه که دست ستم بگشايند. ما هر چه در آن صلاح باشد بر آنچه در آن فساد است مقدم مي‏داريم.»

امام مردي از مهتران کوفه را که قعقاع بن عمرو نام داشت خواست. قعقاع از آنان بود که صحبت رسول (ص) را دريافته بود. امام به او گفت:

«به بصره رو و آن دو تن را (طلحه و زبير) ببين و آنان را به بازگشت به جمع مردم بخوان و از جدائي طلبي بپرهيزان. اگر آنان چيزي از تو خواستند که درباره آن دستوري از من نداشته باشي چه ميکني؟» ـ «بدانچه تو فرموده‏اي با آنان رفتار مي‏کنم. و اگر چيزي خواهند که دستوري نداشته باشم به رأي خود آنچه مقتضي و شايسته است خواهم کرد.»

قعقاع چون به بصره رسيد، نزد عايشه رفت و بر او سلام کرد و گفت:

ـ «مادر چرا بدين شهر آمده‏اي؟»

ـ «اصلاح ميان مردم!» ـ «بفرست طلحه و زبير بيايند تا با هم گفتگو کنيم.» چون آن دو آمدند قعقاع گفت:

ـ «من از ام المؤمنين پرسيدم براي چه به بصره آمده‏اي گفت براي اصلاح ميان مردم شما چه گوئيد موافقيد يا مخالف؟»

ـ «موافقيم!»

ـ «بگوييد راه اصلاح چيست؟ بخدا اگر درست باشد مي‏پذيريم.»

ـ «کشندگان عثمان، اگر آنان را واگذارند، قرآن را واگذارده‏اند.»

ـ «شما ششصد تن از مردم بصره را کشته‏ايد و شش هزار تن را خشمگين کرده‏ايداکنون مردمي بسيار با شما سر جنگ دارند و درگيري بيشتر خواهد شد.» عايشه پرسيد:

ـ «پس چه بايد کرد؟»

ـ «درمان اين درد آرامش است. اگر بيعت کنيد و اين آشوبي که برخاسته آرام گيرد مي‏توانيد آنچه را خواهان آنيد در ميان نهيد و اگر بخواهيد ايستادگي کنيد کار به کشتار مي‏کشد و همه قبيله‏ها را فرا خواهد گرفت.» گفتند:

ـ «راست گفتي. نزد علي برو. و اگر او هم نظر تو را داشت کار درست خواهد شد.»

چون قعقاع نزد علي بازگشت و آنچه رفته بود گفت علي آن را پسنديد و روانه بصره گرديد.

با بررسي آنچه در تاريخ‏ها آمده معلوم مي‏شود در سپاه امام دسته‏اي بوده‏اند که نمي‏خواستند کار با سازش پايان يابد. و همين دسته بودند که آتش جنگ را افروختند.

روايتي که طبري و ابن اثير آورده‏اند چنين است:

«در شبي که بامداد آن جنگ درگرفت هر دو دسته از اينکه به صلح نزديک شده‏اند، شادمان بودند. اما آنان که بر عثمان هجوم آوردند و او را کشتند شب را در انديشه گذراندند و بامدادان و در تاريکي و روشن صبح در جنگ را گشودند و دو سپاه در مقابل کاري قرار گرفت که نمي‏خواست.» [3] .

اما از نوشته ابن اعثم ميتوان پي برد که در سپاه بصره نيز کساني بوده‏اند که مي‏خواستند کار به جنگ کشد. وي مي‏نويسد: عبد الله زبير بر پا خاست و گفت:

ـ «اي مردمان. علي، عثمان را که خليفه بر حق بود کشته است و اين ساعت لشکر جمع کرده و بر سر شما آورده تا کار را از دست شما بربايد و شهر و ولايت شما را فرا گيرد. مردانه باشيد و خون خليفه را باز خواهيد.» [4] .

کدام يک از اين روايت‏ها به حقيقت نزديک‏تر است؟ خدا مي‏داند. اما دور نيست‏که از هر دو سپاه گروهي نمي‏خواسته‏اند کار با آشتي به پايان برسد: از سوئي جدائي طلبان، آنانکه در پي خلافت و يا لااقل حکومت بودند و مي‏دانستند اگر کار به آشتي کشد، علي کسي نيست که آنان را بر سر کاري گمارد، و از سوئي در سپاه کوفه مردمي بودند که بيم داشتند کشنده عثمان شناخته شود هر چه بود سپاه بصره آماده نبرد شد.

و شايد علي (ع) اين سخنان را در اين روزها گفته باشد:

«بار خدايا، از تو بر قريش ياري مي‏خواهم که پيوند خويشاونديم را بريدند و کار را بر من واژگون گردانيدند و براي ستيز با من فراهم گرديدند در حقي که بدان سزاوارتر بودم از ديگران و گفتند حق را تواني بدست آور و توانند تو را از آن منع کرد.» [5] .

چنانکه نوشته‏اند سه روز بي‏آنکه ميان آنان جنگي رخ دهد پاييدند. تني چند از لشکريان علي مي‏خواستند جنگ را آغاز کنند. اما او در خطبه‏اي فرمود:

«دست و زبان خود را از اين مردم باز داريد و در جنگ با آنان پيشي مگيريد چه آنکه امروز جنگ آغازد، فردا (قيامت) بايد غرامت پردازد.» [6] .

عايشه را بر شتري نشاندند که وصف خريدن آن را نوشتيم. اين شتر را عسگر ناميدند. شتري منحوس و بد قدم. هزاران تن جان خود را در پاي آن ريختند و شتر هم چنانکه نوشته‏اند، نخست دست و پا و سپس جان را باخت.

پيش از آنکه جنگ درگيرد علي، ابن عباس را نزد سران جدائي طلب فرستاد و بدو فرمود:

«با طلحه ديدار مکن که گاوي را ماند شاخ‏ها راست کرده، به کار دشوار پا گذارد و آن را آسان پندارد. به سر وقت زبير برو که خوئي نرمتر دارد و بدو بگو خاله‏زاده‏ات گويد در حجاز مرا شناختي و در عراق نرد بيگانگي‏باختي. چه شد که بر من تاختي؟» [7] .

چون دو لشکر آماده رزم شدند، علي پيشاپيش لشکر رفت و زبير را خواست. زبير پيش او آمد و علي داستاني را به ياد او آورد. خلاصه داستان اينکه رسول (ص) روزي زبير را ديد دست در دست علي دارد. پرسيد: «او را دوست داري؟»

ـ «چگونه دوست نداشته باشم.»

ـ «زودا که به جنگ او برخيزي.»

ـ زبير گفت: «اگر اين داستان را پيش از اين ياد من مي‏آوردي با اين سپاه نمي‏بودم اکنون با تو جنگ نمي‏کنم.» و از لشکر کناره گرفت و در بيرون بصره در جائي که امروز قبر او در آنجاست و به نام «زبير» شناخته و جزء ايالت بصره است بدست عمرو پسر جرموز کشته شد.

سپس علي (ع) قرآني را برداشت و ياران خود را گفت:

«چه کسي اين قرآن را مي‏برد و لشکريان بصره را بدان سوگند مي‏دهد؟ کسي که آنرا ببرد کشته خواهد شد.»

از مردم کوفه، جواني که قبائي سفيد پوشيده بود و از بني مجاشع بود برخاست و گفت: «من مي‏برم.» علي نپذيرفت و تا سه بار پرسش خود را تکرار کرد هر سه بار جوان پاسخ داد. و سرانجام قرآن را گرفت و پيشاپيش لشکر رفت و چنانکه علي (ع) گفته بود او را کشتند.

اينجا بود که علي (ع) گفت: «اکنون جنگ با آنان بر ما رواست.» [8]  علي (ع) پرچم را به محمد حنفيه فرزند خود سپرد و گفت:

«اگر کوهها از جاي کنده شود جاي خويش بدار! دندانها را بر هم فشار و کاسه سر را به خدا عاريت سپار! پاي در زمين کوب و چشم خويش برکرانه سپاه نه و بيم بر خود راه مده و بدان پيروزي از سوي خداست.» [9] .

کسي که جزئيات تاريخ اين جنگ مخصوصا رجزهاي رزمندگان لشگر عايشه را بخواند، بدين نتيجه مي‏رسد که جنگ جمل با جنگ‏هاي دوره سي و چند ساله اسلامي هيچ‏گونه شباهتي ندارد، بلکه به جنگ‏هاي قبيله‏اي پيش از اسلام همانند است. رزمنده‏اي از سپاه علي مي‏خواند ما بر دين علي هستيم. مردي از بني‏ليث او را پاسخ مي‏دهد:

ـ «از روزي که ما با قبيله ازد ديدار کرديم بپرس! روزي که اسب‏هاي رنگارنگ ما مي‏تاخت، روزي که جگر و مچ دست آنانرا بريديم. مرگ بر آنان.» مردي ميگويد:

ـ «شمشير خود را در مردان آزمودم. جوانان و پسران آنان را کشتم.» و مردي براي آنکه دلاوري و کينه‏توزي خود را بنماياند به عايشه چنين ميگويد:

ـ «بنگر چند دلاور از پا درآمده. سر آنان شکافته و دستهاشان افکنده است.»

از روزي که رسول خدا (ص) در حجة الوداع فرمود کينه‏هاي جاهليت را زير پا گذاشتم، بيش از ربع قرن نگذشته است که مي‏بينيم شعارهاي جاهليت زنده گرديده. چرا چنين دگرگوني در جامعه اسلامي پديد آمد، اندکي از آنرا در کتاب «پس از پنجاه سال» نوشته‏ام ديگران نيز نوشته‏اند. جامعه سال سي و پنج هجري با جامعه سال دهم هجري که رسول خدا آنرا واگذارد و به جوار حق رفت، در زمينه‏هاي اقتصادي، فرهنگي، علمي و حتي ديني تفاوت بسيار داشت. بيشترين عامل اين دگرگوني را ميتوان در آميزش مردم شبه جزيره با مردم کشورهاي اطراف آن که بدان رو آوردند، جستجو کرد.

سپاهان علي در اين نبرد پيروز شدند. طلحه و تني چند از قريش و خاندان اموي به خاک و خون غلطيدند. دست و پاي شتر بريده شد و کجاوه عايشه بر زمين افتاد. اما کسي بدو بي‏حرمتي نکرد. با افتادن شتر که همچون پرچم جنگ مي‏نمود، درگيري پايان يافت و جدائي طلبان شکست خوردند. اما پي‏آمدهاي آن چندان خوشايند نبود. آشنايان به‏تاريخ اسلام مي‏دانند تا پيش از فتح مکه عرب مسلمان با عرب بت‏پرست مي‏جنگيد، و مي‏خواست خداپرستي را بر مشرکان بقبولاند. و چون سراسر عربستان مسلماني را پذيرفت، همه با يکديگر برادر شدند و درگيري از ميان آنان برخاست و از آن پس با نامسلمانان غير عرب مي‏جنگيدند. اما در جنگ جمل مسلمان با مسلمان درگير شد.

رزمندگان اميد داشتند پس از فرو نشستن. آتش جنگ همچون جنگ‏هايي که در آن شرکت کرده و يا توصيف آن را شنيده بودند از غنيمت‏هاي آن بهره برند. اما علي (ع) فرمود از مالهاي کشتگان چيزي برنداريد. اينجا بود که دسته‏اي گفتند: «چگونه خون اينان بر ما حلال است و مالشان حرام؟»

آنان نمي‏دانستند و يا نمي‏خواستند بدانند اينان مسلمان طاغي بودند نه کافر حربي. و چنانکه نوشته‏اند پايه عقيده خوارج در اين جنگ نهاده شد پس از پايان جنگ امام از مردم بصره بيعت گرفت.

مروان پسر حکم را نزد وي آوردند. او حسن و حسين (ع) را ميانجي خود کرده بود. آنان به علي (ع) گفتند: «مروان مي‏خواهد با تو بيعت کند.» علي (ع) گفت:

«مگر پس از کشته شدن عثمان با من بيعت نکرد مرا به بيعت او نيازي نيست چه او بيعت شکن است و غدار با دستي چون دست جهود مکار اگر آشکارا با دست خود بيعت کند، رو گرداند و در نهان آن را بشکند.» [10]  شمار کشتگان دو طرف را بين شش هزار تا پانزده‏هزار نوشته‏اند. و تنها از شيوخ بني عدي هفتاد تن کشته شده بود که قرآن خوانده بودند. جوانان و قرآن ناخواندگان اين قبيله را هم بايد بر آنان افزود. [11] .

چون علي (ع) به کشته طلحه رسيد فرمود:

«ابو محمد در اين‏جا غريب مانده است، به خدا خوش نداشتم قريش زير تابش ستارگان افتاده باشند. کين خود را از بني عبد مناف گرفتم وسرکردگان بني جمح از دستم گريختند. آنان براي کاري که در خور آن نبودند گردن افراشتند. ناچار گردنهاشان شکسته دست باز داشتند.» [12] .

مالک اشتر شتري را به هفتصد درهم خريد و آنرا نزد عايشه فرستاد و بدو پيام داد اين شتر را به جاي شترت که در جنگ کشته شد فرستادم. عايشه در پاسخ گفت: «درود خدا بر وي مبادا، بزرگ عرب (پسر طلحه) را کشت و با خواهر زاده‏ام آنچه خواست کرد. چون اين پيام به اشتر رسيد آستين بالا زد و گفت خواستند مرا بکشند جز آنچه کردم چاره نداشتم.» [13] .

علي براي ديدن عايشه به خانه عبد الله پسر خلف رفت. چون بدانجا رسيد، زنان را ديد که بر دو پسر عبد الله مي‏گريند. زن عبد الله پيش روي او آمد و گفت: «اي علي! اي کشنده دوستان و بر هم زننده جمعيت مردمان، خدا فرزندانت را يتيم کند، چنانکه فرزندان عبد الله را يتيم کردي.»

علي به او سخني نگفت و به خانه درآمد و نزد عايشه نشست و چون بيرون شد ديگر بار زن عبد الله راه بر او گرفت و آن سخنان را بر زبان آورد. علي استر خود را نگاه داشت و گفت:

«اگر خويشاوند کش بودم مي‏گفتم در اين خانه و آن خانه را بگشايند و هر کس را در آن بود مي‏کشتم»

و در آن خانه‏ها زخمي‏هاي جنگ بود که به عايشه پناهنده شده بودند. [14]  علي (ع) مي‏خواست بدان زن بفهماند پسران عبد الله و ديگر جدائي طلبان بودند که جنگ را آغاز کردند و امنيت را بهم زدند و بايد سر جايشان نشاند، اما با اينان که دست از جنگ کشيده‏اند کسي را کاري نيست. چون روز حرکت رسيد، علي (ع) نزد عايشه رفت. جمعي ديگر نيز فراهم شدند. عايشه آنان را وداع کرد و گفت: «فرزندانم، يکديگر را ملامت نکنيم. ميان من و علي از دير زمان گله‏هائي بود که ميان زن و خويشاوندان شوهرش هست.»

و بدين‏سان کار جنگ و کشته شدن شش هزار يا ده هزار مسلمان به پايان رسيد. چون علي از نزد عايشه بيرون آمد مردي از قبيله ازد گفت: «به خدا نبايد اين زن از چنگ ما خلاص شود.» علي در خشم شد و گفت:

«خاموش. پرده‏اي را مدريد و به خانه‏اي در نيائيد و زني را هر چند شما را دشنام گويد و اميرانتان را بي‏خرد خواند بر ميانگيزيد که آنان طاقت خودداري ندارند. ما در جاهليت مأمور بوديم بروي زنان دست نگشائيم.» [15] .

علي (ع) عايشه را از بصره روانه مدينه کرد و آنچه لازم سفر بود بدو داد و چهل زن از زنان بصره را که شخصيتي والا داشتند همراه او کرد. [16] .

و در بعض سندهاست که آن زنان را فرمود لباس مردانه بپوشند. چون از بصره دور شدند عايشه گله کرد که علي مردان را همراه من فرستاده است. يکي از زنان روي خود را گشود و گفت:

«ما زنانيم در پوشش مردان. علي (ع) خواست در اين سفر کسي به چشم بد به ما ننگرد.» [17] .

عايشه به سوي مدينه به راه افتاد. علي درباره او فرمود:

«اما آن زن. انديشه زنانه بر او دست يافت و کينه در سينه‏اش چون کوه آهنگري بتافت. اگر از او مي‏خواستند آنچه به من کرد به ديگري بکند، نمي‏کرد و چنين نمي‏شتافت. بهر حال حرمتي را که داشت برجاست و حساب او با خداست.» [18]  طبري نوشته است: «عايشه روز شنبه اول رجب سال 36 از بصره بيرون شد. علي (ع) چند ميل او را مشايعت کرد و پسران خود را فرمود مقدار يک روز راه با او باشند.»

سپس به بيت المال رفت و در آن ششصد هزار يا بيشتر بود. آن مال را در حال به کساني که در رکاب او بودند قسمت کرد. و به هر يک پانصد رسيد. و گويا در اين تقسيم بود که بدو خرده گرفتند چرا همگان را در عطا يکسان داشته است. گفت:

«به من فرمان ميدهند پيروزي را با ستم کردن بجويم. آن هم درباره کسي که والي اويم. اگر مال از آن من بود همگان را برابر ميداشتم تا چه رسد که مال، مال خداست. بدانيد بخشيدن مال به کسي که مستحق آن نيست با تبذير و اسراف يکي است. قدر بخشنده را در دنيا بالا برد و در آخرت فرود آرد او را در ديده مردمان گرامي کند و نزد خدا خوار گرداند. هيچکس مال خود را آنجا که نبايد نداد و به نامستحق نبخشود جز آنکه خدا او را از سپاس آنان محروم فرمود.» [19] .

پس از پايان جنگ مردي که به ابو برده مشهور بود و در جنگ جمل شرکت نکرد برخاست و گفت:

ـ «امير مؤمنان! کشتگان پيرامون عايشه و طلحه و زبير را ديدي، چرا آنان را کشتند؟» علي فرمود:

«چون شيعيان و کارکنان مرا و جمعي از مسلمانان را کشتند. گناه آنان اين بود که گفتند ما از بيعت علي باز نمي‏گرديم و مانند شما خيانت نمي‏ورزيم. از آنان خواستم کشندگان برادران ما را به من بدهند تا قصاص کنم و خواستم قرآن ميان من و آنان داور باشد نپذيرفتند و حالي که بيعت من در گردنشان بود با من به جنگ برخاستند و خون هزار کس از مسلمانان و شيعه مرا ريختند. بدين رو با آنان جنگ کردم. آيا در آنچه گفتم شک داري؟» ـ «شک داشتم. اما اکنون دانستم آنان به خطا کار کردند و تو بر راه راست بودي.» [20] .

و اين نامه را امام هنگام بازگشت از بصره به مردم آن شهر نوشت:

«چنين نيست که ندانيد چگونه رشته طاعت را باز و دشمني را آغاز کرديد. من گناهان شما را بخشودم و از آنکه رو برگردانده شمشير برداشتم و آن را که رو به من آورده قبول نمودم. ليکن اگر انديشه‏هاي نابخردانه شما را وا دارد که راه جدائي پيش گيريد و طاعت مرا نپذيريد، به سر وقت شما مي‏آيم و چنان جنگي کنم که جنگ جمل برابر آن بازيچه بود. من فرمانبرداران شما را ارج مي‏گذارم و پاس حرمت خير خواهانتان را دارم.» [21] .

پی نوشته ها :

[1] المعيار و الموازنه، ص. 114.

[2] تاريخ تمدن اسلامي، جرجي زيدان، ج 4، ص. 64.

[3] طبري، ج 6، ص 3183، کامل، ج 3، ص. 242.

[4] ترجمه الفتوح، ص. 422.

[5] خطبه. 217.

[6] کامل، ج 3، ص. 238.

[7] نهج البلاغه، خطبه. 31.

[8] طبري، ج 6، ص. 3189.

[9] نهج البلاغه، گفتار. 11.

[10] خطبه. 73.

[11] طبري، ج 6، ص. 3224.

[12] خطبه. 219.

[13] طبري، ج 6، ص 28ـ . 3227.

[14] طبري، ج 6، ص. 3224.

[15] طبري، ج 6، ص 3231، عقد الفريد، ج 3، ص 36، کامل، ج 3، ص. 258.

[16] ترجمه الفتوح، ص. 440.

[17] نهج البلاغه، گفتار. 156.

[18] تاريخ طبري، ج 6، ص. 3231.

[19] خطبه. 126.

[20] المعيار و الموازنة، ص. 102.

[21] از نامه 29 به مردم بصره.

 

 

بخش 20

بخش 20

 

جنگ بصره به سود مرکز خلافت به پايان رسيد و مي‏بايست خاطرها از جانب شام آسوده گردد. در ميان نامه‏هاي امير مؤمنان به معاويه که شريف رضي آن را در نهج البلاغه گرد آورده، نامه‏اي است که از کتاب جمل واقدي آورده است. از مضمون اين نامه مي‏توان دانست بر ديگر نامه‏هاي امام مقدم است. و شايد پس از انجام بيعت در مدينه نوشته شده باشد:

«مي‏داني من درباره شما معذورم و از آنچه رخ داد رويگردان و به دور. تا شد آنچه بايد بود و باز داشتن آن ممکن نمي‏نمود. داستان دراز است و سخن بسيار. آنچه گذشت، گذشت و آنچه روي نمود، آمد به ناچار. پس از آنان که نزد تواند بيعت بگير و با مردمي از يارانت نزد من بيا.» [1] .

روشن است که عکس العمل معاويه برابر اين نامه چيست. او با علي (ع) بيعت نمي‏کرد و پيروي از بيعت مدينه را بر خود لازم نمي‏شمرد. براي آنکه بدانيم! او چه مي‏خواست بايد به اختصار او را بشناسانيم:

معاويه پسر ابوسفيان (نام او صخر بود)، پسر حرب، پسر اميه، پسر عبد شمس، پسرعبد مناف است و در عبد مناف نسب او با نسب بني‏هاشم پيوند مي‏يابد. از زندگاني او پيش از اسلام اطلاع چنداني در دست نيست. نوشته‏اند در فتح مکه مسلمان شد و نيز او را در شمار کاتبان رسول خدا آورده‏اند. مادر او هند دختر عتبة بن ربيعة بن عبد شمس است. دقت در آنچه تذکره نويسان و مؤرخان درباره وي و پدرش ابو سفيان نوشته‏اند نشان مي‏دهد، پدر و پسر هنگامي مسلمان شدند که جز آن راهي پيش پاي نداشتند.

عمر به ابوسفيان و پسران او عنايتي داشت. يکي از پسران او يزيد را براي گرفتن قيساريه که از اعمال طبريه و بر کنار درياي شام است فرستاد و چون يزيد آن شهر را گشود، خود به دمشق رفت و برادرش معاويه را به جاي خويش گمارد. چون يزيد مرد عمر حکومت شام را به معاويه سپرد.

نوشته‏اند مادرش بدو گفت: «اين مرد [عمر] تو را کاري داده است. بکوش تا آن کني که او مي‏خواهد نه آنکه خود مي‏خواهي»، و چون نزد ابوسفيان رفت به او گفت:

ـ «مهاجران پيش از ما مسلمان شدند و ما پس از آنان به اين دين درآمديم و پس مانديم، آنان حالا مزد خود را مي‏گيرند. آنان رئيس‏اند و ما تابع. به تو کار مهمي داده‏اند، مواظب باش کاري مخالف آنان نکني چه پايان کار را نمي‏داني.» [2] .

از اين گفتگو نظر پدر و پسر را درباره مسلماني و حکومت اسلامي مي‏توان دريافت. معاويه در حکومت خود به تقليد از حکومت‏هاي امپراتوري روم شرقي دستگاهي مفصل فراهم کرد و خدم و حشم انبوهي به کار گرفت. هنگامي که عمر به شام رفت با عبد الرحمان پسر عوف بر خر سوار بودند. معاويه با کوکبه‏اي مجلل بدو برخورد و از او گذشت و عمر را نشناخت. چون بدو گفتند اين خر سوار خليفه بود برگشت و پياده شد. عمر به او ننگريست و معاويه پياده در رکاب وي به راه افتاد. عبد الرحمن عمر را گفت:

ـ «معاويه را خسته کردي.» عمر رو به معاويه کرد و گفت:

ـ «معاويه! با اين خدم و حشم راه ميروي! شنيده‏ام مردم در خانه تو مي‏مانند تا به آنهارخصت درآمدن بدهي؟»

ـ «آري امير المؤمنين چنين است!»

ـ «چرا؟»

ـ «ما در سرزميني هستيم که جاسوس‏هاي دشمن در آن زندگي مي‏کنند. بايد چنان رفتار کنيم که از ما بترسند. اگر مي‏گوئي اين روش را ترک مي‏کنم.»

ـ «اگر سخنت راست است خردمندانه پاسخي است و اگر دروغ است خردمندانه خدعه‏اي است.» [3] .

چون عثمان به خلافت رسيد معاويه به مقصود خود نزديک‏تر شد. او هنگام دربندان عثمان با آنکه مي‏توانست وي را ياري کند، کاري انجام نداد و مي‏خواست او را به دمشق ببرد، تا در آنجا خود کارها را به دست گيرد.

پس از کشته شدن عثمان، کوشيد تا در ديده شاميان (علي) را کشنده عثمان بشناساند. چنانکه نوشته شد علي (ع) در آغاز کار بدو نامه نوشت و از وي بيعت خواست. اما او بهانه آورد که نخست بايد کشندگان عثمان را که نزد تو به سر مي‏برند به من بسپاري تا آنان را قصاص کنم، و اگر چنين کني با تو بيعت خواهم کرد. علي (ع) مي‏خواست کار او را يکسره کند ليکن جنگ بصره پيش آمد.

علي (ع) مصلحت ديد کسي را نزد وي بفرستد و از او بيعت بخواهد و اگر نپذيرفت به سر وقت او برود. پس به جرير پسر عبد الله که از بجيله بود و از جانب عثمان بر همدان حکومت مي‏کرد و به اشعث پسر قيس که والي آذربايجان بود نوشت، تا از مردم بيعت گيرند، سپس نزد او آيند. آنان پس از گرفتن بيعت از مردم خود نزد او آمدند.

علي (ع) به مشورت پرداخت که چه کسي را نزد معاويه بفرستد. جرير گفت: «مرا بفرست که ميان من و معاويه دوستي است.»

اشتر گفت: «او را مفرست که دل وي با معاويه است.» امام فرمود: «او را مي‏فرستم تا چه کند.» امام جرير را با نامه‏اي بدين مضمون نزد معاويه فرستاد:

«مردمي که با ابوبکر و عمر و عثمان بيعت کردند، با من هم بيعت کردند. کسي که حاضر بود نتواند شخص ديگري را گزيند، و آنکه غايب بوده نتواند کرده حاضران را نپذيرد، چه شورا از آن مهاجران و انصار است اگر مردي را به امامت گزيدند خشنودي خدا در آن است و اگر کسي بر کار آنان عيب نهد يا بدعتي پديد آرد بايد او را به جمعي که از آن برون شده باز گردانند و اگر سرباز زد با وي پيکار رانند. معاويه به جانم سوگند اگر به ديده خرد بنگري و هوا را از سر به در بري بيني که من از ديگر مردمان از خون عثمان بيزارتر بودم و ميداني که گوشه‏گيري نمودم، جز آنکه مرا متهم گرداني و چيزي را که برايت آشکار است بپوشاني. و السلام.» [4] .

جرير روانه شام شد. معاويه به بهانه‏هاي گوناگون جرير را در دمشق نگاه داشت و در نهان مردم را براي جنگ آماده مي‏کرد.

آنان که پس از کشته شدن عثمان به شام رفتند پيراهن خون آلود عثمان را با انگشتان بريده زن او، نائله، با خود بردند. معاويه گفت: «پيراهن و انگشتان را بر منبر دمشق بياويزند.» شاميان گرد آن فراهم مي‏شدند و اشک مي‏ريختند و بزرگان شام سوگند خوردند تا کشندگان عثمان را نکشند نزد زنان خود نروند و تن خود را نشويند. [5] .

پيش از درگيري صفين، عمرو پسر عاص نزد معاويه رفت و بدو پيوست. عمرو چنانکه نوشته شد هنگام کشته شدن عثمان در فلسطين بود. چون شنيد معاويه از بيعت با علي (ع) خودداري کرده است دو دل ماند که نزد علي يا معاويه برود. پس از مشورت با پسران خود همراهي معاويه را گزيد و به شام روانه شد. اکنون بايد ديد عمرو عاص کيست؟ عمرو پسر عاص بن وائل از تيره بني سهم و از قريش است. پدر وي عاص از دشمنان رسول بود و از ابتر که در سوره کوثر آمده، همين عاص مقصود است. او را يکي از چهار تن زيرکان شناخته آن روزگار شمرده‏اند. سه تن ديگر معاويه، مغيره پسر شعبه و زياد است که معاويه او را برادر خواند.

عمرو در آغاز از دشمنان سر سخت اسلام بود. چون دسته نخست، از مسلمانان بر اثر آزار مشرکان مکه به حبشه هجرت کردند، قريش عمرو و عماره پسر وليد را براي آوردن آنان نزد نجاشي فرستادند. چون در سال ششم بعثت پيغمبر (ص)، مشرکان نگذاشتند رسول خدا داخل مکه شود و پيمان‏نامه معروف حديبيه ميان آنان و محمد (ص) به امضاء رسيد، عمرو دانست کار قريش نزديک به پايان است. پيش از فتح مکه همراه مغيره پسر شعبه به مدينه رفت و مسلمان شد. پس از رسول خدا از جانب عمر ولايت فلسطين را يافت. سپس در سال نوزدهم هجري با رخصت گرفتن از عمر [يا بدون اجازه او] مصر را گشود. و حکومت آن را يافت. عثمان او را از آن شغل بر کنار کرد و سبب رنجيدگي وي گرديد سرانجام نزد معاويه رفت و در کنار او ماند.

چنانکه نوشته شد جرير براي گرفتن بيعت از معاويه به دمشق رفت. در مدتي که در شام به سر مي‏برد، سپاهيان علي از او خواستند به سر وقت معاويه برود اما علي (ع) در پاسخ آنان گفت:

«آماده شدن من براي نبرد با مردم شام حالي که جرير نزد آنهاست، بستن در آشتي است و بازداشتن شاميان از خير [اگر راه آن جويند] من جرير را گفته‏ام تا چه مدت در شام بمان. اگر بيش از آن بماند فريب خورده است يا نافرمان. رأي من اين است که بردبار باشيم نه شتابان. پس با نرمي و مدارا دست به کار شويد و ناخوش نمي‏دارم که آماده پيکار شويد.» [6] .

ماندن جرير در شام به درازا کشيد. و امام بدو نوشت:

«چون نامه من به تو رسد معاويه را وادار تا کار را يکسره کند. او را ميان‏اين دو مخير ساز: يا جنگ يا آشتي. اگر جنگ را پذيرفت بيا و ماندن نزد او را مپذير و اگر آشتي را قبول کرد از او بيعت بگير.»

جرير ناکام نزد امام بازگشت و اشتر گفت: «اگر مرا فرستاده بودي بهتر بود.» جرير گفت: «اگر تو را فرستاده بودند به جرم اينکه از کشندگان عثماني مي‏کشتندت.» جرير سرانجام از نزد امام به قرقيسا و از آنجا نزد معاويه رفت. [7] .

پی نوشته ها :

[1] نامه. 75.

[2] عقد الفريد، ج 5، ص. 107.

[3] عقد الفريد، ج 5، ص. 108.

[4] نامه ششم و نيز رجوع به ترجمه الفتوح، ص 462ـ 461 شود.

[5] طبري، ج 6، ص. 3255.

[6] گفتار. 43.

[7] الکامل، ج 3، ص. 277.

 

 

بخش 15

بخش 15

 

اکنون جاي آنست که طلحه و زبير، اين دو صحابي سابق در اسلام را بهتر بشناسانيم: زبير، پسر عوام پسر خويلد (پدر خديجه زن پيغمبر) و مادر او صفيه دختر عبد المطلب و عمه پيغمبر است. زبير در جنگ بدر همراه رسول خدا بود، او از کساني است که عثمان مال فراوان بدو بخشيد. مبلغ اين مال را ابن سعد در طبقات ششصد هزار نوشته است. [1] .

طلحه، پسر عبيد الله از تيم، و با ابوبکر از يک تيره است. پيش از اسلام بازرگاني مي‏کرد و با عثمان دوستي داشت. در جنگ احد کنار پيغمبر بود. او را از زمين برداشت تا به مردم بنماياند کشته نشده است. در آن نبرد دست خود را بر تيري که به سوي پيغمبر افکنده بودند گرفت، انگشتي از وي جدا گرديد، سپس دستش شل شد. چنانکه نوشته شد وقتي که عمر او را جزء اصحاب شورا معين کرد، وي بيرون مدينه بود، چون بازگشت، کار بيعت با عثمان پايان يافته بود. طلحه در خانه نشست عبد الرحمان پسر عوف نزد او رفت و او را از مخالفت ترساند. و نوشته‏اند عثمان خود نزد او رفت و او را راضي کرد و طلحه با او بيعت نمود. عثمان در دوره خلافتش مالهاي فراوان به طلحه مي‏بخشيد. چنانکه طلحه وقتي از وي پنجاه هزار وام گرفت، پس از چندي به عثمان گفت: «مال تو حاضر است کسي را بفرست تا تحويل دهم.» عثمان گفت: «آن مبلغ مزد جوانمردي تو است.» جز اين مبلغ مالهاي ديگري نيز بدو داد. با اين همه چنانکه از گفته مروان نوشته‏اند، طلحه از کساني بود که در کشتن عثمان دست داشت. در جنگ جمل مروان پسر حکم تيري به طلحه افکند و او را کشت و به أبان پسر عثمان گفت: «امروز يکي از کشندگان پدرت را کشتم.» علي (ع) درباره جدائي او و بهانه ساختن خون عثمان گويد:

«به خدا که طلحه بدين کار نپرداخت و خونخواهي عثمان را بهانه نساخت، جز از بيم آنکه خون عثمان را از او خواهند که در اين باره متهم مي‏نمود و در ميان مردم آزمندتر از او به کشتن عثمان نبود.» [2] .

و درباره تهمتي که بر او نهاده و کشتن عثمان را بدو نسبت داده بودند مي‏فرمايد:

«اگر کشتن عثمان را فرمان داده بودم قاتل من بودم، و اگر مردمان را از قتل وي باز داشته‏ام، ياري او کرده بودم ليکن جز اين نيست: آنکه او را ياري کرد نتواند گفت من از آن که او را خوار گذارد بهترم، و آنکه او را خوار گذارد نتواند گفت آنکه او را ياري کرد از من بهتر است.» [3] .

گروهي ديگر از بيعت‏کنندگان از او مي‏خواستند کشندگان عثمان قصاص شوند. در نهج البلاغه و کتابهاي تاريخ، گفتاري را از امام مي‏بينيم که در پاسخ خواسته‏هاي اين گروه است. طبري نوشته است چون طلحه و زبير با علي بيعت کردند مردمي از صحابه نزد علي (ع) رفتند و گفتند:

ـ «شرط ما اقامه حدهاست و اين مردم در خون اين مرد (عثمان) شريک‏اند.» [4]  و علي در پاسخ آنان گفت:

«برادران چنين نيست که آنچه را مي‏دانيد ندانم. ليکن چگونه نيروئي فراهم آوردن توانم. اين مردم با ساز و برگ و نيرو به راه افتادند. بر آنان قدرتي ندارم و آنان بر ما مسلط گرديده‏اند. اينهايند که بردگان شما به هواخواهي آنان به پا خاسته‏اند و باديه‏نشينان شما به آنان پيوسته‏اند.» [5] .

اين درخواست را چه کسي يا کساني از علي (ع) کرده‏اند و در کجا و چه وقت بوده؟ مسلم است هنگامي که امام در مدينه به سر مي‏برد. و از عبارت طبري بر مي‏آيد که درهمان هفته‏هاي نخست خلافت بوده است. اما خواهندگان که بوده‏اند؟ طبري نوشته است صحابه بودند يعني از مردم مدينه، نه آنانکه از مصر و ديگر شهرها به راه افتادند. شايد کساني که از آغاز سوداي حکومت در سر داشتند، و چون علي را مرد دنيا نديدند، بهانه آغاز کردند و سرانجام از او بريدند. هر چه بوده است نشان مي‏دهد بر خلاف آنان که بر علي (ع) هجوم آوردند و با او بيعت کردند. مردمي بيشتر نگران خود بودند تا نگران مسلمانان و چنانکه خواهيم ديد اين نگراني بي‏جا نبوده است.

طلحه و زبير جزء کساني بودند که با علي (ع) بيعت کردند، اما چنانکه نوشته شد پس از روزي چند ناخشنودي نمودند. آنان تنها نمي‏خواستند در کارها با علي به مشورت نشينند، چه هر مسلماني در کارهاي عمومي حق نظر دادن دارد. آنان مي‏خواستند در کار حکومت با او شريک باشند و چنين توقعي هيچگاه برآورده نمي‏شد. چرا که کار حکومت بر اساس قرآن و سنت بود و هيچکس در فهم اين دو به علي نمي‏رسيد. علي (ع) پرورده رسول خدا بود و آشنا به کتاب خدا و سنت رسول و ناسخ و منسوخ، آن چنانکه گويد:

«و از اين گونه (حديث و معناي آن) چيزي بر من نگذشت جز آنکه معني آنرا از او پرسيدم و به خاطر سپردم.» [6] .

بهر حال، اين دو تن که بيعت علي (ع) در گردن آنان بود از جمع بريدند و روي به مکه نهادند. از زبير پرسيده بودند: «تو با علي (ع) خويشاوندي و با او بيعت کردي چرا به مخالفت با وي برخاستي؟» گفته بود: «از من به اکراه بيعت گرفتند راضي نبودم. دستم با علي (ع) بيعت کرد نه دلم.» و علي (ع) در پاسخ او فرمايد:

«پندارد با دستش بيعت کرده است نه با دلش، پس بدانچه بدستش کرده اعتراف مي‏کند و به آنچه به دلش بوده ادعا. بر آنچه ادعا کند دليلي روشن بايد، يا در آنچه بود و از آن بيرون رفت‏ [جمع مسلمانان‏] درآيد.» [7] .

پی نوشته ها :

[1] الطبقات الکبري، ج 3، بخش 1، ص. 75.

[2] خطبه. 174.

[3] خطبه. 30.

[4] تاريخ طبري، ج 6، ص. 3080.

[5] نهج البلاغه، خطبه. 168.

[6] خطبه. 210.

[7] خطبه. 8.

 

 

بخش 16

بخش 16

 

از طلحه و زبير که در ديده مسلمانان ارجي داشتند و نيز از مال و مکنت برخوردار بودند، ميگذريم و به سر وقت شخصيت ديگري مي‏رويم. شخصيتي که اگر پا در ميان نمي‏نهاد و به خونخواهي عثمان بر نمي‏خاست و چنانکه خدا او را فرموده است [1]  در خانه مي‏نشست، آن دو تن نمي‏توانستند نيروئي فراهم آورند و با علي درافتند، و نخستين مسلمان کشي را پس از رحلت پيغمبر در حوزه اسلامي پديد آورند و آن اندازه کشته از دو لشکر بر جاي گذارد. آن شخصيت ام المؤمنين عايشه زن پيغمبر (ص) دختر ابوبکر است.

چنانکه نوشته‏اند عايشه حدود هشت سال پيش از هجرت پيغمبر در مکه متولد شد. در شش يا هفت سالگي با مهريه‏اي که بيشتر رقم آنرا چهارصد درهم نوشته‏اند به عقد پيغمبر درآمد. چون رسول خدا (ص) از مکه به مدينه رفت، در شوال نخستين سال از هجرت، حالي که نه ساله يا ده ساله بود با پيغمبر عروسي کرد و هنگامي که رسول خدا (ص) به جوار حق رفت هيجده يا نوزده سال داشت.

تذکره نويسان در فضل و فضيلت عايشه حديث‏ها و داستان‏هاي فراوان نوشته‏اند تاآنجا که ابن عبد البر نويسد: «در فقه و شعر و پزشکي يگانه عصر بود» [2]  اين دانشها و به خصوص پزشکي را در اين مدت کوتاه چگونه آموخت؟ خدا مي‏داند و مرا نمي‏رسد در اين باره مناقشتي کنم.

عمر رضا کحاله در کتابي که به نام اعلام النساء نوشته يکصد و بيست صفحه از کتاب خود را بدو اختصاص داده است.

عايشه هنگامي که به خانه پيغمبر آمد، زهرا را در کنار پدرش ديد و از همان روز نخستين از محبت فراوان پيغمبر به دخترش و شوهر آينده او آگاه شد. طبيعي است که گرد رشک بر خاطر او بنشيند. ديري نگذشت که زهرا به خانه علي رفت و خدا او را فرزنداني کرامت فرمود، حاليکه عايشه براي رسول خدا فرزندي نزاد. اگر کسي با خواندن زندگينامه عايشه بگويد او با علي (ع) ميانه خوبي نداشت، گناهي نکرده است. نه تنها با علي که با زن و فرزندان او نيز. و بخصوص دختر پيغمبر که دوستي رسول با او روز افزون بود. هنگامي که رسول خدا (ص) زنده بود حادثه ديگري نيز پيش آمد که بر ناخشنودي او از علي افزود. روزي که منافقان بر عايشه تهمت نهادند، پيغمبر با اطرافيان، از جمله با علي (ع) مشورت کرد و او گفت:

ـ «زنان بسيارند در اين باره از خادمه بپرس، تا آنچه رخ داده به تو بگويد.» [3]  و اگر چنين باشد همين جمله بس است که عايشه از علي دلي خوش نداشته باشد. خود او يکبار اين ناخشنودي را بر زبان آورد و آن هنگامي بود که از بصره روانه مدينه گرديد. گفت:

ـ «ميان من و او از دير باز گله‏هائي است که ميان زن و خويشاوندان شوهرش روي مي‏دهد.» [4] .

عايشه پس از رحلت رسول خدا در خانه ماند، چرا که به نص قرآن کسي رخصت‏نداشت زنان پيغمبر را پس از مرگ وي به عقد خود درآورد. [5]  او تنها و بي‏فرزند به سر مي‏برد، در حاليکه فرزندان علي مي‏باليدند و در ديده صحابه پيغمبر گرامي بودند. همين‏ها براي برانگيختن ناخشنودي کافي است و خدا مي‏داند چيزهاي ديگري هم در ميان بوده؟ يا نه. طبري مي‏نويسد چون خبر قتل علي بدو رسيد گفت:

 

فألقت عصاها و استقر بها النوي‏ 

کما قر عينا بالاياب المسافر [6] .

 

اين بيت را ابن منظور به معقر بن حمار نسبت داده است (لسان العرب، ذيل نوي) و ذيل (عصي) از ابن بري نويسد از عبد ربه سلمي است و گفته‏اند از سليم بن ثمامه حنفي است، آنرا هنگامي گفت که زن خود را از يمامه به کوفه فرستاد. سپس عايشه از کسي که خبر کشته شدن علي را بدو داده بود پرسيد:

ـ «او را که کشت؟» گفتند:

ـ «مردي از بني مراد.» گفت:

 

فإن يک نائيا فلقد نعاه‏ 

غلام ليس في فيه التراب‏

 

ـ «اگر دور است، جواني خبر مرگ او را داد که خاک در دهانش مباد (دهانش سالم) ماناد.»

زينب دختر ابو سلمه گفت:

ـ «درباره علي چنين مي‏گوئي؟» گفت:

ـ «من فراموشکارم و چون فراموش کنم مرا ياد آريد.» [7] .

اما عمر رضا در حالي که اين داستان را آورده نويسد: «چون خبر کشته شدن علي (ع) رسيد، ياران رسول گفتند نزد عايشه برويم و از اندوه او بر پسر عم پيغمبر آگاه شويم. چون به خانه او رفتند، دانستند او از پيش خبر شده و از گريه و ناله باز نمي‏ايستد.» [8]  کدام يک از اين دو داستان راست است؟ خدا مي‏داند. مرا حد آن نيست که بخواهم نسبت به زني که رسول خدا (ص) بدو علاقه داشته جسارتي بکنم. اما آنچه با علي (ع) کرد، نشان مي‏دهد گفته عمر رضا از ابن عبد ربه چندان با حقيقت وفق نمي‏دهد، مگر آنکه بگوئيم چون آدمي را حالت‏هائي است که هر روز و بلکه هر لحظه دگرگوني مي‏پذيرد، هر دو حادثه رخ داده است. روزي آن و روزي اين.

عايشه از عثمان هم دلي خوشي نداشت و روز دربندان وي چون از او خواستند به ياري او برود نپذيرفت و در حاليکه عثمان در مخاطره بود به مکه رفت. [9] .

طبري نوشته است: حالي که عثمان در محاصره بود به مکه رفت. و در مکه مردي که او را أخضر مي‏گفتند بدو درآمد. عايشه از او پرسيد:

ـ «مردم چه کردند؟» گفت:

ـ «عثمان مردم مصر را کشت.» عايشه گفت:

ـ «انا لله، آيا مردمي را که به طلب حق آمده‏اند و منکر ستم‏اند مي‏کشند؟ به خدا ما بدين راضي نيستيم.» سپس ديگري بر وي درآمد. عايشه از او پرسيد:

ـ «مردم چه کردند؟» گفت:

ـ «مصريان عثمان را کشتند.» عايشه گفت:

ـ «شگفتا که أخضر مقتول را قاتل گمان برد.» و اين گفته مثل شد که «أکذب من أخضر» [10] .

سپس از مکه به راه افتاد. در راه بازگشت مردي از خويشاوندانش او را ديد از او پرسيد: ـ «چه خبر داري؟»

گفت: «عثمان را کشتند و مردم با علي بيعت کردند.» عايشه گفت:

ـ «مرا به مکه بازگردانيد.» چون به مکه رسيد عبد الله بن عامر حضرمي که از جانب عثمان حاکم مکه بود پرسيد:

ـ «چرا بازگشتي؟» گفت:

ـ «چون عثمان به ستم کشته شد و کار بدين‏سان به پايان نمي‏رسد. خون عثمان را بخواهيد.» و نخست کسي که با او همراه شد «همين عبد الله بود.» [11] .

و در روايت ديگر آورده است هنگامي که عايشه از مکه به مدينه باز مي‏گشت عبد بن ام کلاب را ديد از او پرسيد: «چه خبر؟»

ـ «عثمان را کشتند و هشت روز صبر کردند.»

ـ «سپس چه کردند؟»

ـ «بهترين کار را به بهترين صورت به پايان رساندند و بر علي گرد آمدند.» عايشه گفت:

ـ «کاش آسمان به زمين مي‏آمد و اين کار بر علي درست نمي‏شد. مرا بازگردانيد.»

چون به مکه رسيد مي‏گفت عثمان را به ستم کشتند به خدا خون او را خواهم خواست. ام کلاب گفت:

ـ «تو نخستين کسي هستي که سخنت را برمي‏گرداني مگر نمي‏گفتي نعثل [12]  را بکشيد که کافر شد؟» گفت:

ـ «او توبه کرد.» با رسيدن او به مکه امويان سر بلند کردند. سعيد پسر عاص، وليد پسر عقبه و ديگر بني اميه بر او گرد آمدند. عبد الله پسر عامر از بصره و يعلي پسر اميه از يمن و طلحه و زبير که از مدينه آمده بودند فراهم شدند. عايشه گفت: ـ «مردم کاري بزرگ و حادثه‏اي ناپسند پديد آمد، نزد برادران خود به بصره برويد شاميان براي ياري شما بسند شايد خدا خون عثمان را بخواهد.»

و نوشته‏اند چون به مکه بازگشت به مسجد رفت. مردم نزد او فراهم شدند. بدانها گفت:

ـ «مردم، جمعي آشوبگر از شهرها و بيابانها و بردگان مردم مدينه گرد آمدند و خوني را که حرام بود ريختند و حرمت مدينه را در هم شکستند. مالي را که بدانها حرام بود بردند. به خدا انگشتي از عثمان بهتر است از زميني که پر از مانند اينان باشد.» [13] .

روايت‏هاي طبري چنين است و ديگر سندها هم کم و بيش اين مطلب را نوشته‏اند. اما راستي چرا مادر مؤمنان چنين کرد؟ او عثمان را در محاصره گذاشت و روانه مکه شد، حالي که مي‏توانست با مردم سخن بگويد. او چون ام حبيبه نبود که شورشيان با او گستاخانه رفتار کنند. و اگر هم چنين رفتاري مي‏کردند عايشه وظيفه خويش را انجام داده بود. چرا پس از آنکه شنيد مردم با علي بيعت کردند گفت مرا به مکه بازگردانيد و چرا سخن از شام به ميان مي‏آورد؟ آيا جز اين است که با اين گفتار معاويه را آگاه مي‏کند که بايد برخيزد و با علي (ع) درافتد؟ با فراهم آمدن طلحه، زبير و عايشه و مهاجراني که پس از کشته شدن عثمان از مدينه به مکه رفتند، اين شهر پايگاه مقاومتي برابر مرکز خلافت گرديد و جدائي طلبان در پي فراهم آوردن مال و سلاح افتادند.

پی نوشته ها :

[1] احزاب، آيه. 33.

[2] الاستيعاب.

[3] طبري، ج 3، ص. 1523.

[4] طبري، ج 6، ص. 3231.

[5] احزاب، آيه. 53.

[6] «عصاي خود را افکند و در جاي خود آرام گرفت چنانکه سفر کرده با بازگشت ديده را روشن کرد.» ابن سعد نوشته است سفيان پسر امية بن ابوسفيان خبر شهادت علي را به عايشه داد و او اين بيت را خواند (طبقات، ج 3، ص 27).

[7] طبري، ج 6، ص. 3466.

[8] اعلام النساء، ج 3، ص. 103.

[9] طبري، ج 6، ص. 3098.

[10] طبري، ج 6، ص. 3098.

[11] طبري، ج 6، ص. 3098.

[12] نعثل مرد مصري بود که ريشي بلند داشت و عايشه عثمان را بدو تشبيه مي‏کرد.

[13] .طبري، ج 6، ص 3097، جمهرة خطب العرب، ج 1، ص. 126.

 

 

بخش 17

بخش 17

 

پسر اميه يا منيه (يعلي را گاه به پدر و گاه به مادر مي‏خواندند) ششصد شتر و ششصد هزار (درهم يا دينار؟) در اختيار جمع نهاد. سپس به مشورت نشستند که کجا بروند؟ عبد الله عامر گفت: «به بصره مي‏رويم، مرا در آنجا پروردگاني است و طلحه را هواخواهاني.» و سرانجام آهنگ بصره کردند. مردم مکه را گفتند: «ام المؤمنين و طلحه و زبير به بصره مي‏روند. هر کس عزت اسلام و خون عثمان را مي‏خواهد به راه بيفتد. اگر بارکش و پول مي‏خواهد حاضر است.»

گويا روي اين فقره از سخنان علي (ع) با اين گروه است.

«چون به کار برخاستم گروهي پيمان بسته را شکستند و گروهي از جمع دينداران بيرون جستند و گروهي ديگر با ستمکاري دلم را خستند. گويا هرگز کلام پروردگار را نشنيدند، و يا شنيدند و به کار نبستند که فرمايد: سراي آن جهان از آن کساني است که برتري نمي‏جويند و راه تبهکاري نمي‏پويند و پايان کار ويژه پرهيزکاران است.» [1] .

جدائي‏طلبان و هفتصد تن از مردم مدينه با آنان، به راه افتادند و در راه مردمي به آن جمع پيوست و شمار ايشان به سه هزار تن رسيد.

چون به ذات عرق که ميان نجد و تهامه و احرام جاي عراقيان است رسيدند، سعيدبن عاص، مروان حکم و ياران او را ديد و از آنان پرسيد: «کجا مي‏رويد؟ خود را به کشتن مي‏دهيد. آنان که خون به گردنشان داريد بر پشت شترانند، آنان را بکشيد سپس همگي به خانه‏هاي خود باز گرديد.» (از خون به گردن‏ها قصدش عايشه و طلحه و زبير بود که عثمان را در چنگ مهاجمان رها کردند.) گفت:

ـ «مي‏رويم شايد همه کشندگان عثمان را بکشيم.»

سپس نزد طلحه و زبير رفت و گفت:

ـ «راست بگوئيد اگر پيروز شديد کار حکومت را به که مي‏سپاريد؟» گفتند:

ـ «هر کدام از ما که مردم بپذيرند.» گفت:

ـ «نه کار را به فرزندان عثمان بدهيد. چه شما براي خونخواهي او بيرون شده‏ايد.»

گفتند: «پيران مهاجر را بگذاريم و کار را به يتيمان بسپاريم؟»

سعيد گفت: «نمي‏بينيد. من مي‏کوشم تا خلافت از بني عبد مناف بيرون رود.» او بازگشت. عبد الله بن خالد بن اسيد هم بازگشت. مغيرة بن شعبه گفت:

ـ «سعيد درست مي‏گويد هر کس از ثقيف اينجاست باز گردد.» ثقيفيان از آنان جدا شدند و بقيه روانه بصره گرديدند. [2] .

در راه بصره از مردي شتري را خريدند. شتري که ياد آن براي هميشه در تاريخ اسلام پايدار ماند، و اين جنگ به خاطر آن شتر جنگ جمل نام گرفت. نام آن مرد را عرني نوشته‏اند. وي گويد: من بر شتر خود مي‏رفتم. سواري به من رسيد گفت:

ـ «شترت را مي‏فروشي؟»

ـ «آري!»

ـ «چند؟»

ـ «هزار درهم!»

ـ «تو ديوانه‏اي، شتري را به هزار درهم مي‏خرند؟» ـ «آري شتر من بدين قيمت مي‏ارزد، چون بر او سوار شوم در پي هر کس که باشم بدو مي‏رسم و اگر کسي به دنبال من بود به من نمي‏رسد.»

ـ «اگر بداني آن را براي چه کسي مي‏خواهم سخن نمي‏گوئي.»

ـ «براي که مي‏خواهيد؟»

ـ «ما آن را براي مادر مؤمنان عايشه مي‏خواهيم.»

ـ «حال که چنين است آن را بي‏بها به شما مي‏دهم.»

ـ «نه! من به تو ماده شتري و مبلغي پول مي‏دهم.»

پذيرفتم و با آنها رفتم. ماده شتري را با چهار صد يا ششصد درهم به من داد. سپس پرسيدند: «راه را مي‏داني؟» گفتم: «آري از همه کس بهتر.» گفتند: «پس با ما باش!» با آنان به راه افتادم، به هر جا مي‏رسيدند نام آن را مي‏پرسيدند، چون به حوئب که نام آبي است رسيدم سگان بانگ برداشتند. پرسيدند:

ـ «نام اين آب چيست؟»

ـ «حوئب!» عايشه فريادي بلند برآورد و گفت:

ـ «إنا لله و إنا إليه راجعون.» در جمع زنان رسول خدا بودم. گفت کاش مي‏دانستم سگان حوئب بر کدام يک از شما بانگ مي‏کنند. مرا باز گردانيد.» [3] .

روز و شبي همچنان شتر او را خفته نگاه داشتند. عبد الله پسر زبير رسيد و گفت اين مرد دروغ مي‏گويد. عايشه نمي‏پذيرفت تا آنکه عبد الله گفت: «هم اکنون علي بر سر ما مي‏رسد.» پس رو به بصره نهادند. و مرا دشنام دادند. من از آنان جدا شدم. اندکي راه رفتم که علي را با سواراني در حدود سيصد تن ديدم. [4] .

و علي درباره آنان چنين مي‏فرمايد:

«بيرون شدند و حرم رسول خدا را با خود به اين سو و آن سو کشاندند، چنانکه کنيزکي را به هنگام خريدن کشانند. او را با خود به بصره بردند، وزنان خويش را در خانه نشاندند. و آن را که رسول خدا در خانه نگاهداشته بود و از آنان و جز آنان باز داشته، نماياندند. با لشکري که يک تن از آنان نبود که در اطاعت من نباشد و به دلخواه در گردنش بيعت من نباشد.» [5] .

هنگامي که به بصره رسيدند جواني از بني سعد بر طلحه و زبير خرده گرفت که چرا زنان خود را در خانه نشانده‏ايد و زن رسول خدا را همراه آورده‏ايد و به آنان نپيوست. مردمي ديگر نيز بر عايشه اعتراض کردند، اما اطرافيان عايشه آنان را از پا درآوردند.

باري، ميان آنان و ياران عثمان والي بصره جنگ درگرفت و گروهي از دو سو کشته شدند. سپس به صلح تن دادند و مقرر شد نامه‏اي به مدينه بنويسند و بپرسند آيا طلحه و زبير به رضا با علي بيعت کردند يا با ناخشنودي. اگر با رضا بيعت کرده‏اند آنان از بصره برون روند و اگر با اکراه بيعت کرده‏اند عثمان بصره را واگذارد.

کعب بن سور از جانب آنان به مدينه رفت و از جمع مردم مدينه پرسش کرد. همه خاموش ماندند. اسامة بن زيد گفت: «با ناخشنودي بيعت کردند.» اما حاضران بر او شوريدند. کعب به بصره بازگشت و آنان را از آنچه در مدينه گذشت خبر داد. جدائي طلبان، شبانگاهي بر عثمان حاکم بصره تاختند. او را کوفتند و موي ريشش را کندند. گفته‏اند در کار او از عايشه راي خواستند. نخست گفت:

ـ «او را بکشيد.» زني گفت:

ـ «تو را به خدا او از صحابه رسول است.» گفت:

ـ «پس او را زنداني کنيد.» مجاشع بن مسعود گفت:

ـ «او را بزنيد و موي ريش و ابروي او را بکنيد.» چنين کردند و بيت المال را به تصرف خود درآورد. [6] .

علي درباره آنان چنين مي‏گويد:

«بر کارگزاران و خزانه‏داران بيت المال مسلمانان که در فرمان من بودند و برمردم شهر که طاعت و بيعتم مي‏نمودند درآمدند. آنان را از هم پراکندند و به زيان من ميانشان اختلاف افکندند و بر شيعيان من تاختند و گروهي از آنان را طعمه مرگ ساختند.» [7] .

نيز نوشته‏اند:

هنگامي که طلحه و زبير در مسجد بصره بودند عربي نزد آنان آمد و گفت:

ـ «شما را به خدا آيا رسول خدا درباره اين سفر به شما دستوري داده؟» طلحه برخاست و او را پاسخ نداد. وي از زبير همين را پرسيد. زبير گفت:

ـ «نه ليکن شنيديم شما پول‏هائي داريد آمديم تا شريک شما باشيم.» [8] .

راستي چنين داستانهايي رخ داده است؟ يا مخالفان طلحه و زبير آن را ساخته‏اند؟ خدا مي‏داند. آنچه مسلم است اينکه فقه اسلام نه تنها طلحه و زبير را بدين لشکرکشي فرمان نداده بود بلکه آنان را منع کرده بود. آنان در بيعت خليفه وقت بودند، و بايستي در مدينه بمانند و او را ياري دهند. همه اين نافرماني‏ها را نمي‏توان به حساب رأي و اجتهاد شخصي گذارد، و گفت آنان مجتهداني بودند که به خطا رفتند، زيرا که در اين صورت جائي براي اجراي احکام فقه نمي‏ماند.

پی نوشته ها :

[1] قصص، 83، نهج البلاغه، خطبه. 3.

[2] طبري، ج 6، ص 3104ـ 3103، الکامل، ج 3، ص. 209.

[3] المعيار و الموازنه، ص. 55.

[4] طبري، ج 6، ص 3109ـ 3108، الکامل، ج 3، ص. 210.

[5] خطبه. 172.

[6] الکامل، ج 3، ص. 213.

[7] خطبه. 218.

[8] طبري، ج 6، ص. 3136.

 

 

بخش 18

بخش 18

 

اندک اندک کار آنان بالا گرفت چنانکه حکومت مرکزي و نظم عمومي را تهديد مي‏کردند. سرکوبي سرکشان داخلي نيز همچون جهاد با دشمنان خارجي واجب است و گرنه امنيت از کشور رخت خواهد بست و قدرت حکومت ضعيف خواهد گشت.

قرآن در اين باره مي‏گويد:

«اگر دو دسته از مؤمنان به جنگ برخاستند ميان آنان آشتي برقرار سازيد و اگر يکي از دو دسته طغيان ورزيد با او بجنگيد تا به حکم خدا باز گردد.» [1] .

طلحه و زبير در بيعت با علي بودند، يعلي پسر اميه و عبد الله پسر خلف هر چند در مجلس بيعت حضور نداشتند، اما شنيدند انبوه مردم با علي بيعت کردند. آنان نيز بايد به مدينه بازگردند و اگر گلايه‏اي از علي دارند با او در ميان نهند اما چنين نکردند.

مادر مؤمنان نيز بايد نزد علي مي‏آمد و يا در خانه مي‏نشست، اما او نيز چنين نکرد. حال علي مي‏تواند آنان را به حال خود رها کند؟ و اگر دست آنان را باز گذارد تا در ميان امت اسلامي تباهي پديد آرند، نزد خدا حجتي خواهد داشت؟

علي (ع) ناچار شد از مدينه روانه عراق شود. تني چند از امام خواستند طلحه و زبير رادنبال نکند و به جنگ آنان برنخيزد و او فرمود:

«به خدا چون کفتار نباشم که به آواز به خوابش کنند، فريبش دهند و شکارش کنند. من تا زنده‏ام به ياري جوينده حق با رويگردان از حق پيکار ميکنم و با فرمانبردار يکدل، نافرمان بد دل را سر جاي مي‏نشانم.» [2] .

پيش از بيرون رفتن از مدينه سرشناسان شهر را فراهم آورد و گفت:

«پايان اين کار جز بدانچه آغاز آن بود سازواري نمي‏پذيرد خدا را ياري کنيد تا خداتان ياري کند و کار شما را سامان دهد.» [3] .

و دور نيست اين خطبه را در همين روزها خوانده باشد:

«آنچه مي‏گويم در عهده خويش مي‏دانم و خود، آن را پايندانم. [4]  آنکه عبرت‏ها او را آشکار شود و از آن پند گيرد و از کيفرها عبرت پذيرد، تقوي وي را نگهدارد و به سرنگون شدنش در شبهات نگذارد. بدانيد دگر باره روزگار شما را در بوته آزمايش ريخت، مانند روزي که خدا پيغمبرتان را برانگيخت. به خدائي که او را به راستي مبعوث فرمود به هم خواهيد درآميخت، و چون دانه که در غربال بيزند، يا ديگ افزار که در ديگ ريزند، روي هم خواهيد ريخت. تا آنکه در زير است زبر شود و آنکه بر زبر است به زير در شود. و آنان که واپس مانده‏اند پيش برانند و آنان که پيش افتاده‏اند واپس مانند. به خدا سوگند کلمه‏اي از حق را نپوشاندم و دروغي بر زبان نراندم، از چنين حال و چنين روزگار آگاهم کرده‏اند.» [5] .

حاضران از خود گراني نشان دادند. زياد پسر حنظله چون چنان ديد گفت: «اگر اينان آماده ياري تو نيستند. من هستم و در رکاب تو مي‏جنگم.» دو تن از انصار نيز همچون زياد سخناني گفتند و علي به اميد آنکه پيش از رسيدن طلحه و زبير به بصره به آنان‏برسد، با جمعي که شمارشان را نهصد تن نوشته‏اند، روز آخر ماه ربيع الآخر سال سي و ششم هجري از مدينه بيرون رفت. [6] .

در راه مردي که نام او عبد الله بن سلام بود نزد وي آمد و گفت: «اي امير مؤمنان از مدينه بيرون مرو! که اگر بيرون شدي قدرت مسلمانان بدين شهر باز نخواهد گشت.» حاضران او را دشنام دادند، امام فرمود بگذاريدش که او از ياران رسول خداست. در راه رفتن به عراق، نامه‏اي به مردم کوفه نوشت:

«من شما را از کار عثمان آگاه مي‏کنم چنانکه شنيدن او همچون ديدن بود. مردم بر عثمان خرده گرفتند. من يکي از مهاجران بودم بيشتر خشنودي وي را مي‏خواستم و کمتر سرزنش مي‏نمودم. و طلحه و زبير آسانترين کارشان آن بود که بر او بتازند، و برنجانندش و ناتوانش سازند. عايشه نيز سر برآورد و خشمي را که از او داشت آشکار کرد و مردمي فرصت يافتند و کار او را ساختند. پس مردم با من بيعت کردند به دلخواه، نه از روي اجبار، بلکه فرمانبردارانه و به اختيار، و بدانيد! مدينه مردمش را از خود راند، و مردم آن در شهر نماند. ديگ آشوب جوشان گشت و فتنه بر پاي و خروشان. پس به سوي امير خود شتابان بپوييد و در جهاد با دشمنان بر يکديگر پيشي جوييد. ان شاء الله.» [7] .

در ربذه مردمي از قبيله طي نزد وي آمدند. به امام گفته شد بعض اين مردم آمده‏اند تا همراه تو باشند و بعضي هم آمده‏اند تا نشان دهند تسليم تواند گفت: «خدا همه را پاداش نيک دهد. فضل الله المجاهدين علي القاعدين أجرا عظيما.»

چون بر او در آمدند سعيد پسر عبيد طائي که يکي از آنان بود برخاست و گفت: «دل من با زبانم يکي است من در هر جا با دشمن تو مي‏جنگم. تو از همه مردم زمان برتري.» امام فرمود: «خدايت بيامرزد زبانت از دلت خبر داد.» [8] .

همچنين از آنجا محمد پسر ابوبکر و محمد پسر جعفر را با نامه‏اي به کوفه فرستاد که من شما را بر ديگر شهرها بگزيدم و در حادثه‏اي که رخ داده است به شما روي آوردم. ياران دين خدا باشيد و ما را ياري دهيد و به سوي ما بيائيد که ما مي‏خواهيم امت مسلمان به برادري باز گردند. کسي که اين کار را دوست دارد خدا را دوست داشته است. [9] .

طبري نوشته است چون محمد پسر ابوبکر و محمد پسر جعفر را از ربذه به کوفه فرستاد کسي را روانه مدينه کرد تا چهارپا و سلاحي را که بايست آماده کند و چون آنچه مي‏خواست رسيد، اين خطبه را بر مردم خواند:

«خداي عز و جل ما را به اسلام گرامي داشت و بدان سربلندمان فرمود. و از پس خواري و با يکديگر کينه ورزيدن و از هم دور بودن و بي‏مقداري، با هم برادرمان نمود. چندانکه خدا خواست مردم بر دين اسلام بودند و حق در ميان آنان بود، و کتاب خدا را پيشواي خويش نمودند. تا آنکه اين مرد (عثمان) به دست اين مردم کشته شد. شيطان آنان را به نافرماني برانگيخت و امت را به يکديگر درآويخت. بدانيد که اين امت همچون امت‏هاي گذشته فرقه فرقه خواهد گرديد. از شري که مي‏خواهد پديد آيد به خدا پناه مي‏برم. (و اين جمله را بار ديگر گفت) آنچه پديد آمدني است خواهد آمد. و اين امت به هفتاد و سه فرقه خواهد درآمد. بدترين آنان فرقه‏اي است که خود را به من ببندد و چون من رفتار نکند. شنيديد و ديديد. پس بر دين خود پايدار مانيد و راه پيمبرتان را پيش گيريد و به سنت او برويد و آنچه بر شما دشوار بود به قرآن عرضه کنيد. آنچه قرآن شناسد بگيريد و آنچه انکار کند به يکسو زنيد. خدا را پروردگار، و اسلام را دين، محمد را پيمبر و قرآن را امام و داور دانيد.» [10]  از ربذه به فيد که شهرکي ميان راه کوفه به مکه است روانه شد و چون بدانجا رسيد مردم اسد و طي نزد او آمدند و خواستند در رکاب او باشند. نپذيرفت و گفت بر جاي خود باشيد. سپس مردي از کوفه رسيد و علي از او از ابوموسي پرسيد، گفت:

ـ «اگر آشتي مي‏جويي ابوموسي مرد آنست و اگر جنگ مي‏خواهي نه.» علي گفت:

ـ «من جز آشتي نمي‏خواهم مگر آنکه نپذيرند.» سپس از ربذه روانه ذوقار شد. اسکافي نوشته است علي (ع) نامه‏اي بدين مضمون به عثمان پسر حنيف والي بصره نوشت:

«آنان که بيعت کردند، سپس سر باز زدند به سوي تو مي‏آيند. شيطان آنان را برانگيخته است و چيزي را مي‏خواهند که خدا را خوشايند نيست و خدا سخت‏تر کيفر دهنده است و سخت‏تر عقوبت کننده. اگر به شهر تو درآمدند آنان را به حق و وفاي به عهد و پيماني که بسته‏اند بخوان. اگر پذيرفتند با آنان رفتاري نيکو داشته باش و بفرماي تا به جائي که از آن آمده‏اند بازگردند. و اگر سرباز زدند و بر جدائي طلبي پايدار ماندند با آنان بجنگ تا خدا ميان تو و ايشان داوري کند.» [11] .

چون به ذوقار رسيد عثمان پسر حنيف که از جانب او حکومت بصره را داشت نزد وي آمد و موي بر چهره نداشت (چنانکه نوشته شد موي ريش و ابروي او را در بصره کندند). علي را گفت:

ـ «مرا با ريش فرستادي و بي‏مو نزد تو مي‏آيم.» فرمود:

«خدا تو را مزد دهاد. طلحه و زبير با من بيعت کردند و بيعت را شکستند. به خدا آنان مي‏دانند من از کساني که پيش از من خلافت را عهده‏دار شدند کمتر نيستم. خدايا آنچه محکم ساختند بگشا و زشتي کار آنان را به ايشان به نما.» [12] .

ذوقار جائي است ميان کوفه و واسط و «يوم ذي قار» يکي از روزهاي جنگ عرب‏در جاهليت است. در آن روز ميان بني‏شيبان و فرستادگان خسرو پرويز جنگي درگرفت و شيبانيان پيروز شدند. اين پيروزي براي آنان بي‏سابقه بود و از آن حماسه‏ها ساخته‏اند، که برخي از آن را در کتابهاي تاريخ مي‏توان ديد.

علي در ذوقار خطبه‏اي خوانده است و در آن قصد خود را از تصدي خلافت آشکار فرموده است. عبد الله پسر عباس مي‏گويد در ذوقار بر امير مؤمنان درآمدم حالي که نعلين خود را پينه مي‏زد. پرسيد:

ـ «بهاي اين نعلين چند است؟» گفتم:

ـ «بهائي ندارد.» گفت:

«به خدا اين را از حکومت شما دوست‏تر مي‏دارم مگر آنکه حقي را بر پا سازم يا باطلي را براندازم.» [13] .

پی نوشته ها :

[1] حجرات، آيه. 9.

[2] نهج البلاغه، گفتار 6، و رجوع شود به طبري، ج 6، ص. 3108.

[3] کامل، ج 3، ص. 211.

[4] ضامن.

[5] خطبه. 16.

[6] کامل، ج 3، ص 222ـ . 221.

[7] نهج البلاغه، نامه. 1.

[8] طبري، ج 6، ص 3140، کامل، ج 3، ص. 225.

[9] طبري، ج 6، ص 3141ـ . 3140.

[10] طبري، ج 6، ص. 3141.

[11] المعيار و الموازنه، ص. 60.

[12] طبري، ج 6، ص 3144ـ . 3143.

[13] خطبه. 33.

 

 

بخش 11

بخش 11

 

چنانکه ديديم در آن شوري عثمان به خلافت مسلمانان گزيده شد. سالهاي عمر عثمان را هنگام مرگ او از هفتاد و نه تا نود سال نوشته‏اند. حتي اگر کمترين آن را بگيريم نشان مي‏دهد نيروي جسماني او در سالهاي خلافت رو به کاهش بوده است، حاليکه گشودن مشکل‏هاي پيش آمده به نيروي جوان نياز داشت. اگر عثمان مشاوران آگاه و با انصافي مي‏گزيد، کهنسالي او مشکلي نبود اما چنانکه خواهيم ديد چنين نشد.

هنوز نخستين روز انتخاب وي به پايان نرسيده بود که حادثه‏اي بزرگ پديد آمد. عبيد الله پسر عمر بر سر هرمزان و دختر ابولؤلؤ و جفينه که مردي ترسا از مردم حيره بود رفت، و آنان را از پا درآورد. هرمزان مسلمان و آن دو تن در پناه اسلام بودند. جرمشان اين بود که عبد الرحمان پسر ابو بکر گفته بود، ابولؤلؤ و هرمزان و جفينه را در گوشه‏اي ديده است که با يکديگر سخن مي‏گفتند و خنجري که عمر بدان کشته شد در دست آنان بود.

عبيد الله را دستگير کردند و به زندان بردند. کساني از ياران پيغمبر که با فقه اسلام آشنا بودند گفتند: «عبيد الله بايد به جرم کشتن هرمزان که مسلمان بوده قصاص شود.» علي از جمله آنان بود. اما بعضي گفتند: «ديروز عمر کشته شد، امروز پسر او کشته شود؟» عثمان گفت: «من بر او ولايت دارم و ديه او را مي‏پردازم.» آنچه مسلم است اينکه عبيد الله پسر عمر قاتل بوده است و قصاص بر او واجب، چرا که علي چون به خلافت رسيد خواست او را کيفر دهد وي به شام نزد معاويه گريخت. [1] .

مشکل ديگري که پديد آمد و اثر آن تا دهها سال يعني تا سده سوم هجري باقي ماند از نو زنده شدن همچشمي‏ها بود. دو تيره عرب‏هاي شمالي و جنوبي از صدها سال پيش يکديگر را تحقير مي‏کردند و با هم همچشمي‏ها داشتند، بلکه دشمن بودند. با پيمان برادري که پيغمبر در مدينه ميان آنان بست آن کينه‏توزي به ظاهر از ميان رفت. اما چنانکه نوشته شد در سقيفه اثر آن پديدار گشت. جنوبيان گفتند از شما اميري و از ما اميري و شماليان که قريش از آنان هستند پيش افتادند.

عمر در دوره خلافت خود کوشيد تا موازنه ميان اين دو دسته و قبيله‏هاي قريش را نگاهدارد، اگر يکي از مضريان را به حکومت شهري مي‏فرستاد براي شهري ديگر حاکمي از يمانيان مي‏گزيد. اما عثمان، هنوز يک سال از خلافتش نگذشته بود، عاملان عمر را از کار برکنار کرد. سعد پسر وقاص را از کوفه برداشت و وليد پسر عقبه را که به پيغمبر دروغ گفت و آيه نبأ درباره او نازل گرديد به جاي او فرستاد و چون فساد کار او بر همگان گران بود، سعيد پسر عاص را به حکومت نصب نمود. سعد بن عبد الله بن ابي سرح را که پس از مسلماني کافر شد و پس از فتح مکه دگربار مسلماني گرفت ولايت مصر داد.

طه حسين در کتابي که به نام الفتنة الکبري نوشته و نويسنده چهل سال پيش آن را به فارسي درآورده و انقلاب بزرگ ناميده است، کوشيده است تا کارهايي را که به وليد نسبت داده‏اند افسانه به حساب بياورد.

از جمله مي‏گويد:

«اگر وليد در جماعت بر رکعت‏هاي نماز افزوده بود، مسلمانان کوفه که اصحاب پيغمبر و قراء و صالحان در ميان آنان بودند متابعت نمي‏کردند.» بايد گفت اصحاب پيغمبر و قراء نيز در اين سالها با زمان پيغمبر فاصله‏اي بسيار گرفته بودند، و بيشتر به فکر آسايش خود بودند تا اجراي حکم دين. آنجا که قدرت به کار افتد بيشتر زبانها خاموش مي‏شود. تنها وليد نبود که چنان کاري کرد. تني چند را در سالهاي بعد مي‏بينيم، براي دنيا، با کردار و گفتار، حاکم خود را خشنود و خدا را به خشم آورده‏اند.

گروهي از اين صالحان و قاريان هنوز زنده بودند و ديدند معاويه بر خلاف فرموده رسول (الولد للفراش) زياد را برادر خود و فرزند ابوسفيان خواند، و اين قاريان و صالحان دم بر نياوردند و اگر يک دو تن خرده گرفتند پاي آن نايستادند. دگرگوني‏هايي از اين دست يا شديدتر در عهد عثمان و معاويه بسيار پديد گرديد.

«مردم دين را تا آنجا مي‏خواهند که کار دنياي خود را با آن درست کنند و چون پاي آزمايش به ميان آيد دينداران اندک خواهند بود.» [2] .

عثمان ابو موسي اشعري را که از يمانيان بود و عمر او را بر بصره حاکم ساخت، چندي نگاه داشت. ليکن قريش و مضريان متوجه شدند سررشته سه ولايت بزرگ را در دست دارند، کوفه در دست وليد، شام در دست معاويه، مصر در دست عمرو پسر عاص است. اما بصره در دست آنان نيست و ابوموسي حکومت آن شهر را عهده‏دار است. و او نه مضري است نه قريشي بلکه يماني است. نوشته‏اند مردي مضري از بني‏اميه نزد عثمان رفت و گفت: «مگر کودکي ميان شما نيست تا او را حکومت کوفه بدهيد؟ اين پير تا کي مي‏خواهد در اين شهر حاکم باشد؟»

عثمان در بذل و بخشش‏ها کار را به اسراف رساند. نوشته‏اند مال فراواني از بيت المال به يکي از خويشاوندان خود بخشيد. اما مسئول بيت المال که اين مبلغ را بسيار مي‏دانست نپرداخت. عثمان بر او سخت گرفت ولي او نپذيرفت. عثمان بدو گفت:

ـ «به حسابت خواهم رسيد. اين فضولي‏ها به تو نرسيده، تو خزانه‏دار ما هستي.» وي‏گفت: «خزانه‏دار تو يکي از خادمان تو است من خزانه‏دار مسلمانانم.» آنگاه کليدهاي بيت المال را آورد و بر منبر پيغمبر آويخت و به خانه شد. [3] .

اندک اندک کار دشوارتر گرديد. نه پيرامونيان عثمان اندازه نگاه مي‏داشتند، و نه او از رفتار آنان آگاه بود. چند تن از اصحاب رسول خدا به يکديگر نامه نوشتند به مدينه بياييد که جهاد اينجاست. سپس به بدگويي از عثمان پرداختند که کار از دست جمع صحابه بيرون رفته و به دست اين چند تن افتاده است: زيد پسر ثابت، ابو اسيد ساعدي، کعب پسر مالک و حسان پسر ثابت. مردم فراهم آمدند و از علي خواستند با عثمان گفتگو کند. علي نزد عثمان رفت و گفت:

«مردم پشت سر من‏اند و مرا ميان تو و خودشان ميانجي کرده‏اند. به خدا نمي‏دانم به تو چه بگويم. چيزي نمي‏دانم که تو آن را نداني. تو را به چيزي راه نمي‏نمايم که آن را نشناسي. تو مي‏داني آنچه ما مي‏دانيم. ما بر تو به چيزي سبقت نجسته‏ايم تا تو را از آن آگاه کنيم. جدا از تو چيزي نشنيده‏ايم تا خبر آن را به تو برسانيم. ديدي چنانکه ما ديديم. شنيدي چنانکه ما شنيديم. با رسول خدا بودي چنانکه ما بوديم. پسر ابو قحافه، و پسر خطاب در کار حق از تو سزاوارتر نبودند. تو از آنان به رسول خدا نزديک‏تري که خويشاوند پيامبري. داماد او شدي و آنان نشدند.

خدا را! خدا را! خويش را بپاي، به خدا تو کور نيستي تا بينايت کنند، نادان نيستي تا تعليمت دهند. راهها هويداست، و نشانه‏هاي دين برپاست. بدان که فاضلترين بندگان خدا نزد او امامي است دادگر، هدايت شده راهبر، که سنت شناخته را برپا دارد و بدعتي را که ناشناخته است بميراند. سنت‏ها روشن است و نشانه‏هايش هويداست و بدعتها آشکار است و نشانه‏هاي برپاست. و بدترين مردم نزد خدا امامي است ستمگر، خود گمراه و موجب گمراهي ديگر که سنت پذيرفته را بميراند و بدعت واگذارده را زنده گرداند. و من از رسول خدا شنيدم که گفت: روز رستاخيز امام ستمگر را بياورند و او را نه ياري بود، نه کسي که از سوي او پوزش خواهد پس او را در دوزخ افکنند و در آن چنان گردد که سنگ آسيا گردد. سپس او را در ته دوزخ استوار بندند.

من تو را سوگند مي‏دهم امام کشته شده اين امت نباشي! چه گفته مي‏شد که در اين امت امامي کشته گردد، و با کشته شدن او در کشت و کشتار تا روز رستاخيز باز شود و کارهاي امت بدانها مشتبه بماند و فتنه ميان آنان بپراکند، چنانکه حق را از باطل نشناسند و در آن فتنه با يکديگر بستيزند و درهم آميزند.

براي مروان همچون چارپايي به غارت گرفته مباش، که تو را به هر جا خواست براند، آن هم پس از سالياني که بر تو رفته، و عمري که از تو گذشته.»

عثمان گفت: «با مردم سخن گوي تا مرا مهلت دهند تا از عهده ستمي که بر آنان رفته برآيم.»

«آنچه در مدينه است مهلت نخواهد و مهلت بيرون مدينه، چندانکه فرمان تو بدانجا رسد.» [4] .

ـ «مردم آنچه تو گفتي مي‏گويند، اما اگر تو جاي من بودي سرزنشت نمي‏کردم، و بر تو عيب نمي‏گرفتم و اگر با خويشاوندت پيوندي داشتي يا بار هزينه را از دوش تنگدستي بر مي‏داشتي يا بي‏خانماني را در پناه جايي مي‏گماشتي بر تو خرده نمي‏گرفتم. تو را به خدا مي‏داني عمر، مغيره پسر شعبه را حکومت داد؟»

«آري»

ـ «پس چرا بر من که پسر عامر را به خاطر خويشاوندي و نزديکي به حکومت گماشته‏ام اعتراض مي‏کني؟»

«اگر عمر کسي را به حکومت مي‏گمارد و از او شکايتي مي‏شد، سخت به گوش آن حاکم مي‏زد. و بدترين کيفرش مي‏کرد و تو چنين نمي‏کني ناتوان‏شده‏اي و بازيچه دست خويشاوندان.»

ـ «آنان خويشاوندان تو هم هستند.»

«بله، من با آنان پيوند نزديک دارم ولي ديگران براي تصدي کار از آنان سزاوارترند.»

ـ «مي‏داني عمر معاويه را حکومت داد؟ من نيز او را حکومت دادم.»

«تو را به خدا مي‏داني معاويه از يرفا غلام عمر بيشتر مي‏ترسيد تا يرفا از عمر؟»

ـ «بله!»

«اکنون معاويه بدون رخصت تو هر چه مي‏خواهد مي‏کند و مي‏گويد دستور عثمان است، و تو مي‏داني و بر او اعتراض نمي‏کني!»

علي پس از اين نصيحت‏ها از نزد عثمان بيرون رفت و عثمان در پي او به مسجد شد، بر منبر نشست و گفت:

«هر چيز را آفتي به دنبال است و هر کاري را در پي وبال. وبال اين امت و تباهي اين نعمت عيبگويانند و طعنه زنندگان. آنچه دوست دارند به شما مي‏نمايانند و آنچه ناخوش مي‏دارند از شما مي‏پوشانند. مي‏گويند و مي‏گويند. شما بدانچه پسر خطاب کرد و از او پذيرفتيد، عيب مي‏گرفتيد اما او پايمالتان کرد و با دستتان کوفت و با زبان مقهورتان ساخت تا خواه و ناخواه گردن نهاديد. من با شما با نرمي رفتار کردم و خود را رام شما ساختم و دست و زبانم را از شما بازداشتم. شما بر من گستاخ شديد بخدا ما از شما نيرومندترين و ياران ما فراوان‏تر و بيشتر. اگر آنان را بخوانم نزد من مي‏آيند. زبان‏هاتان را در کام فرو بريد و بر واليان خود عيب مگيريد، من آن را که اگر با شما سخن مي‏گفت مي‏پذيرفتيد (سختگيري و خشونت) از شما بازداشتم. چه حقي داشته‏ايد که بدان نرسيده‏ايد؟ بخدا من در اين‏باره کوتاهي نکردم.»

مروان برخاست و گفت: «اگر مي‏خواهيد شمشير را ميانمان به داوري بگماريم.»

عثمان گفت: «خاموش باش مرا با يارانم بگذار! چه جاي اين سخنان است. به تونگفتم سخن مگو!» مروان خاموش شد و عثمان به خانه رفت. [5]  اما گفته‏هاي او مردم را بيشتر برانگيخت.

پی نوشته ها :

[1] تاريخ ابن اثير، ج 3، ص. 76.

[2] حسين بن علي (ع).

[3] انقلاب بزرگ، ص. 98.

[4] خطبه 164، کامل، ج 3، ص 151، طبري، ج 6، ص. 2937.

[5] طبري، ج 6، ص 2940ـ 2939، کامل، ج 3، ص 153ـ . 152.

 

 

بخش 12

بخش 12

 

از جمله کساني که بر عثمان خرده مي‏گرفت ابوذر بود. نام ابوذر جندب است، پسر جناده و از بني غفار است. مردي صحرانشين بود. چون از بعثت پيغمبر آگاه شد برادر خود را به مکه فرستاد و بدو گفت:

ـ «برو! و ببين اين مرد که مي‏گويد از آسمان بدو خبر مي‏رسد کيست. آنگاه مرا آگاه کن.»

برادرش به مکه آمد و پيغمبر را ديد و نزد ابوذر بازگشت و گفت: «مردي را ديدم که مردم را به اخلاق نيکو سفارش مي‏کند و گفتار او شعر نيست.» ابوذر گفت: «آنچه مي‏خواستم نگفتي.» توشه‏اي و ظرف آبي برداشت و روانه مکه شد. چون به مکه رسيد خاموش به راه افتاد و به مسجد درآمد. و شب هنگام نزديک خانه کعبه آماده خواب شد. علي که به خانه مي‏رفت او را ديد و پرسيد: «غريبي؟»

ـ «آري!»

ـ «باهم به خانه برويم!» ابوذر همراه علي رفت. و شب را در خانه او خوابيد و بامداد از خانه بيرون رفت. شب ديگر نيز همچنين شب سوم علي از او پرسيد: «نمي‏گويي چرا به اين شهر آمده‏اي؟»

ـ «اگر راهي پيش پايم بگذاري مي‏گويم.» ـ «آسوده باش راز تو را پنهان مي‏کنم و اگر بتوانم ياريت مي‏کنم.»

ـ «ما شنيده‏ايم در اين شهر مردي دعوي پيغمبري مي‏کند. مردم را به انجام دادن کارهاي خوب و ترک کردن کارهاي بد وا مي‏دارد. به برادرم گفتم به اين شهر بيايد و مرا از او و کار او آگاه کند. او براي من خبري آورد، اما آنچه مي‏خواستم نبود. حالا خودم آمده‏ام تا از کار و دعوي او آگاه شوم.» سپس خود را به علي شناساند و علي گفت:

«به خداي کعبه او پيغمبر است و تو راه را پيدا کرده‏اي.»

علي شب هنگام او را نزد پيغمبر برد و ابوذر آنچه را مي‏جست يافت. پس از چندي ابوذر آماده بازگشت به قبيله خود شد و براي وداع نزد پيغمبر آمد. رسول خدا بدو گفت:

«ابوذر نزد خويشاوندانت بازگرد. وقتي دعوت ما آشکار شد بيا. اما از آنچه ديدي و شنيدي چيزي مگو مبادا مردم مکه تو را آسيبي برسانند.»

ابوذر گفت:

ـ «به خدايي که تو را به راستي فرستاد، با بانگ بلند ميان آنان فرياد خواهم زد.» چون از خانه پيغمبر بيرون رفت به جمع قريش برخورد و آنان را به اسلام خواند. ولي حاضران بدو حمله بردند و او را سخت زدند. عباس خود را روي وي افکند و گفت: «چه مي‏کنيد؟ مگر نمي‏دانيد اين مرد از قبيله غفار است و راه بازرگاني شما به شمال از آن قبيله مي‏گذرد.» ابوذر به قبيله خود برگشت و مردم را به ظهور دين تازه مژده داد. ابوذر پس از جنگ‏هاي بدر و احد خود را به مدينه رساند و چون تنها بود، همراه اصحاب صفه در مسجد مي‏خوابيد و چون زن گرفت، خيمه‏اي بر فراز پشته‏اي برپا کرد و در آن به سر مي‏برد.

ابوذر پيوسته در کنار پيغمبر بود. در جنگ تبوک که سپاهيان مسلمان در سختي بودند و با نداشتن ساز و برگ درست به راه افتادند، گاه کسي در راه مي‏ماند چون به پيغمبر مي‏گفتند مي‏فرمود:

«اگر در او خيري باشد خدا او را به شما مي‏رساند و اگر نه از دست اوآسوده مي‏شويد.»

ابوذر بر شتري سوار بود. شتر از رفتن بازماند. وي آنچه بر پشت شتر بود بر دوش خود نهاد و به راه افتاد. يکي از آنان که با رسول خدا بود او را ديد و گفت: «پياده‏اي را در راه مي‏بينم.»

رسول فرمود: «بايد ابوذر باشد.» و چون نزديک رسيد ديدند ابوذر است.

پيغمبر فرمود:

«خدا ابوذر را رحمت کند تنها مي‏آيد. تنها مي‏ميرد. روز رستاخيز تنها محشور مي‏شود.»

و نيز درباره او فرموده است:

«زمين برنداشته و آسمان سايه نيکفنده راستگوتري را از ابوذر.» [1] .

ابوذر از يکسو بذل و بخشش‏هاي عثمان را مي‏ديد، و از سوي ديگر تجمل‏گرايي مسلمانان و بعضي از صحابه پيغمبر را و بر او گران مي‏آمد. بنابراين خرده‏گيري را آغاز کرد. و طبيعي است که ياران عثمان را خوش نيايد. سفري به شام کرد يا آنکه او را به شام تبعيد کردند، در آنجا نيز دگرگوني‏هاي تازه‏اي ديد. حاکمي که از جانب خليفه رسول خدا بر مردم حکومت مي‏کرد، روش قيصرهاي روم را پيش گرفته بود. جمعي گرد او را گرفته و از بخشش او برخوردارند و بيشتر مردم تهيدست. ابوذر در مسجد مي‏نشست و بر مردم سيرت رسول خدا و دو خليفه پس از او را مي‏خواند.

اندک اندک پيرامونيان معاويه بدو گفتند: «ماندن ابوذر در اينجا به صلاح نيست و بيم آن مي‏رود که مردم را بشوراند.» معاويه ماجرا را به عثمان نوشت و عثمان پيام داد ابوذر را روانه مدينه کنيد. چون به مدينه رسيد بدو تندي کرد و سرانجام وي را به ربذه‏تبعيد نمود. هنگامي که به ربذه مي‏رفت علي را ديد. و او به وي چنين فرمود:

«ابوذر تو براي خدا به خشم آمدي، پس اميد به کسي بند که به خاطر او خشم گرفتي، اين مردم بر دنياي خود از تو ترسيدند و تو بر دين خويش از آنان ترسيدي. پس آن را که به خاطرش از تو ترسيدند بديشان واگذار و با آنچه از آنان بر آن ترسيدي (دين) رو به گريز آر. بدانچه آنان را از آن بازداشتي چه بسيار نياز دارند و چه بي‏نيازي تو بدانچه از تو باز مي‏دارند. بزودي مي‏داني فردا سود برنده کيست و آنکه بيشتر بر او حسد برند چه کسي است.» [2] .

همچنين به دستور عثمان، عمار را چندان زدند که از هوش رفت. او را به دوش گرفتند و به خانه ام سلمه زن پيغمبر بردند. عمار باقي روز را همچنان بيهوش بود و نماز ظهر و عصر او فوت شد. [3] .

عثمان چنان در بخشش بيت‏المال به خويشاوندان و منع آن از مستحقان اسراف کرد که گويي مال پدر اوست. علي (ع) درباره او چنين مي‏گويد:

«خويشاوندانش با او ايستادند و بيت المال را خوردند و بر باد دادند. چون شتر که مهار برد و گياه بهاران چرد. کار به دست و پايش پيچيد و پرخوري به خواري و خواري به نگونساري کشيد.» [4] .

در اين روزهاي پرگير و دار چند بار علي (ع) ميان شورشيان و عثمان ميانجي بوده و رفت و آمد داشته است. يکبار مصريان با او گفتگو کردند، چون بازگشتند علي نزد عثمان رفت و گفت:

«سخني بگو تا مردم بشنوند و خدا و مردم گواه حق طلبي تو باشند، چرا که مردم شهرها به زيان تو برخاسته‏اند، من بيم آن دارم سواراني از کوفه و بصره برسند و تو بگويي علي نزد آنان برو و اگر نروم گويي حق خويشاوندي را به جا نياوردي و مرا خوار داشتي.» عثمان به مسجد رفت خطبه‏اي خواند و از خدا آمرزش خواست و گفت:

ـ «من نخست کس هستم که پند مي‏گيرم. بخدا توبه مي‏کنم و چون من کسي بايد توبه کند. چون از منبر فرود آيم بزرگان شما نزد من بيايند تا سخن آنان را بشنوم. به خدا اگر حق چنان اقتضا کند که بنده‏اي شوم روش بنده را پيش مي‏گيرم. به خدا شما را خشنود مي‏سازم.»

اما چون به خانه رسيد و مروان و سعيد بن عاص و تني چند از امويان را ديد، آنان گرد وي را گرفتند و او را بر آنچه گفت سرزنش کردند. [5] .

اندک اندک کار بر عثمان دشوار گرديد. طبري و به پيروي از او ابن اثير و به نقل از آنان مورخان ديگر کوشيده‏اند يکي از علت‏ها بلکه علت اساسي شورش و دشوار شدن کار را بر عثمان، ابن سبايا ابن سوداء بشناسانند. نوشته‏اند: «او يهودي بود که در شهرهاي مهم اسلامي مي‏گرديد و مردم را برمي‏انگيخت و کوشيد پاره‏اي از عقيدت‏هاي يهودي را در شريعت اسلام درآورد.»

ابن سبا شخصيت افسانه‏اي باشد يا شخص حقيقي هنوز هم درباره او جاي نوشتن باقي است، اما بهيچوجه نمي‏توان شورش عليه عثمان را به او نسبت داد. اگر به حادثه‏هاي آن سال و سالهاي پيش بنگريم و آن را درست تحليل کنيم خواهيم ديد پيرامون عثمان را ابن سوداهاي فراوان گرفته بودند. کساني که نامه کردارشان سراسر سياه بود. آنان بر بيت المال که از آن همه مسلمانان بود دست انداختند. کساني چون سعيد پسر عاص، عبد الله پسر سعد بن ابي‏سرح، مروان، و مانند آنان اينان بودند که مردم را عليه عثمان شوراندند و خود از ياري او دريغ کردند.

ابن اثير از گفته عمرو عاص نوشته است: «بخدا اگر شباني را مي‏ديدم او را بر ضد عثمان مي‏انگيختم.» روزي که در کاخ خود در فلسطين به سر مي‏برد و پسرانش محمد و عبد الله و سلامه پسر روح با او بودند سواري را ديد از مدينه مي‏آيد. از او حال عثمان را پرسيد. گفت: «در محاصره به سر مي‏برد.» عمرو مثلي را گفت: که معني آن اين است: «کار از چاره گذشت. آنچه بايد به سرش آيد، آمد.» سپس سواري ديگر رسيد و از او پرسيد، گفت: «عثمان کشته شد.» عمرو گفت: «مرا ابو عبد الله مي‏گويند وقتي کاري را پيش گيرم به آخر مي‏رسانم.» [6] .

بر فرض با طبري و همفکران او موافق شويم و بگوييم ابن سودا در مصر مردم را عليه عثمان برانگيخت، در عراق چسان؟ آيا ابن سودا از اين سو به آن سو مي‏رفت و از خليفه بد مي‏گفت و مردم را با او دشمن مي‏کرد و کسي از کارگزاران عثمان او را باز نمي‏داشت؟ مگر اينکه بگوييم کارگزاران عثمان هم با او موافق بودند و دست و زبان وي را آزاد مي‏گذاشتند. در اين صورت کشنده عثمان آن کارگزاران‏اند نه ابن سودا، آنانکه بر بيت المال دست انداختند و آن را خاص خود و کسان خود کردند. بهره سربازاني را که در خط مقدم مي‏جنگيدند بدانها نرساندند. ياران مخصوص پيغمبر را که خيرخواه بودند به خود را ندادند بلکه آنان را راندند. مردم تا توانستند تحمل کردند و چون شکيبايي از حد گذشت برخاستند.

توقع‏هاي اطرافيان عثمان بخصوص امويان، از يکسو وي را فرصت نمي‏داد در کار مردم چنانکه بايد بنگرد، و از سوي ديگر آنان از دست‏اندازي به مال مردم باز نمي‏ايستادند. آخرين بار عبد الله پسر عباس را نزد علي فرستاد و از او خواست از مدينه برون شود و به ينبع رود. علي (ع) در اين باره چنين مي‏فرمايد:

«پسر عباس! عثمان جز اين نمي‏خواهد که من چون شتري آبکش باشم با دلوي بزرگ پيش آيم و پس روم به من فرستاد تا برون روم، سپس فرستاد تا بازگردم و اکنون فرستاده است تا بيرون شوم.» [7] .

مردم چون از شکايت‏هاي خود طرفي نبستند در مدينه فراهم آمدند. نوشته‏اند عثمان روزي بر منبر رفت و گفت: «اي مردمي که از گوشه و کنار در اين شهر فراهم آمده‏ايد، مردم مدينه مي‏دانند پيغمبر، شما را ملعون خوانده است. بياييد خطاهاي خود را به صواب از ميان ببريد.» در آن مجلس گفتگو در گرفت و يکي از قبيله ابوذر که جهجاه بن سعيد نام داشت و در بيعت رضوان حاضر بود برجست و عصائي را که عثمان در دست داشت از او گرفت و آن را بر زانوي عثمان خرد کرد. از اين روز شورشيان به عثمان سخت گرفتند. او را از نماز با مردم بازداشتند و مردي را که پيشواي شورشيان مصر بود و او را غافقي مي‏گفتند به امامت گماردند سپس آب را از عثمان بازگرفتند. [8] .

در سندهاي دست اول مي‏بينيم علي (ع) تا آخرين لحظات از عثمان حمايت مي‏کرد. طبري نوشته است در شب حادثه، عثمان کسي را نزد علي (ع) فرستاد که اينان آب را از ما بازداشته‏اند، اگر توانيد آبي به ما برسانيد اين پيغام را به طلحه و زبير و عايشه و نيز زنان پيغمبر فرستاد.

نخستين کسي که به ياري او آمد علي (ع) و ام حبيبه بود. علي در تاريکي نزد شورشيان رفت و گفت:

«مردم آنچه مي‏کنيد نه به کار مؤمنان مي‏ماند و نه به کار کافران. آب و نان را از اين مرد باز مداريد! روميان و پارسيان اسير خود را نان و آب مي‏دهند. اين مرد با شما درنيفتاده است چگونه دربندان و کشتن او را حلال مي‏شماريد؟»

گفتند: «نمي‏گذاريم بخورد و بياشامد.» علي عمامه خود را در خانه عثمان افکند به نشان آنکه آنچه خواستي کردم و بازگشت. [9] .

جز علي (ع) و ام حبيبه که شورشيان بدو اهانت کردند کسي پاسخ عثمان را نداد. روشن است که شورشيان از خواست خود باز نمي‏ايستادند و گوش به سخنان آشتي خواهانه نمي‏دادند. در آن گير و دار دسته‏اي از جوانان مهاجر که عبد الله پسر عمر و عبد الله پسر زبير و حسن و حسين و محمد پسر طلحه در ميان آنان بودند، به خانه عثمان‏درآمدند و از شورشيان خواستند دست از ستيزه بدارند. اما هماندم خبري دهان به دهان گشت که سپاهياني از عراق و شام به ياري عثمان مي‏آيند. در اينجا بود که کار دشوار گرديد، شورشيان به جنبش آمدند و کار خود را کردند.

آيا در آن روزها بزرگاني از مردم مدينه در نهان شورشيان را تحريک نمي‏کردند؟ آيا دست‏هايي پنهاني نبود که مي‏خواست کار عثمان به نهايت برسد؟ آيا کساني ديده به خلافت ندوخته بودند و فرصت نمي‏بردند که کار خليفه پايان يابد و خود به نوايي برسند؟ در اسناد تاريخي به صراحت چيزي نمي‏بينم، اما از لابلاي آن چنانکه خواهيم نوشت معلوم مي‏شود ياران پيغمبر که در مدينه بودند مي‏توانستند مردم را باز دارند، ليکن نه تنها پا در ميان ننهادند، سخني هم نگفتند. عثمان را کشتند و خويشان او به جاي آنکه کشندگان وي را نکوهش کنند، بني هاشم را عامل اين کار شناساندند. وليد پسر عقبه برادر مادري عثمان در سوک او چنين سروده است:

ـ «پسران هاشم از جان ما چه مي‏خواهيد؟ شمشير عثمان و ديگر ميراث او نزد شماست. پسران هاشم جنگ‏افزار خواهرزاده خود را برگردانيد آن را غارت مکنيد که به شما روا نيست. پسران هاشم چگونه توانيم با شما نرم‏خو باشيم حالي که زره و اسبهاي عثمان نزد علي است. اگر کسي در سراسر زندگي آبي را که نوشيد فراموش کند من عثمان و کشته شدن او را فراموش مي‏کنم.»

اين شعرها را مردي سروده که از سوي عثمان حکومت کوفه را عهده‏دار بود. او در اين بيت‏ها نمي‏خواهد کشنده عثمان را بشناساند. او مي‏خواهد کينه فرزندان اميه را از فرزندان هاشم بگيرد. و گرنه بايستي نام کساني را که سبب اصلي کشته شدن عثمان بوده‏اند مي‏گفت. بايستي چون مروان حکم مي‏گفت: «آنکه عثمان را به کشتن داد طلحه بود.»

پی نوشته ها :

[1] الاصابة في تمييز الصحابه، نيز ابوذر غفاري ترجمه نگارنده.

[2] نهج البلاغه، خطبه. 130.

[3] رجوع کنيد به کتاب انقلاب بزرگ ترجمه نگارنده، ص 177 به بعد.

[4] نهج البلاغه، خطبه. 3.

[5] الکامل، ج 3، ص. 164.

[6] الکامل، ج 3، ص. 163.

[7] نهج البلاغه، خطبه. 240.

[8] الفتنة الکبري، ص 212ـ . 211.

[9] طبري، ج 6، ص. 3010.

 

 

بخش 13

بخش 13

 

همين که شورشيان کار عثمان را پايان دادند به فکر اداره حکومت افتادند. بديهي است مسلمانان را به حاکمي نياز بود و بايد خليفه‏اي معين گردد. چه کسي جز علي سزاوار خلافت است؟ اما تني چند از مسلمانان که پيشينه‏اي در اسلام داشتند (طلحه و زبير و...) چشم به خلافت دوخته بودند. نيز معاويه که در مدت بيست سال قدرتي يافته بود و مردم شام با وي يکدل بودند، سودائي در سر داشت.

باري مردم از هر سو بر علي گرد آمدند که بايد خلافت را بپذيري. اما افسوس که زمان مساعد نبود. و در اين بيست و پنج سال که از رحلت پيغمبر مي‏گذشت هيچ سالي نامناسب‏تر از اين سال براي خلافت علي نمي‏نمود. برخي سنت‏ها دگرگون شده و برخي حکم‏ها معطل مانده و درآمد دولت در کيسه کساني ريخته شده که در اين مدت چندان رنجي براي اسلام و مسلمانان بر خود ننهاده بودند. روزي که عمر دفتر حقوق بگيران را تأسيس کرد و مقرري را بر اساس سبقت در اسلام نهاد، شايد نمي‏دانست عاقبت آن به کجا مي‏رسد. اما ديري نگذشت که سربازان ديدند، آنان در جبهه‏ها مي‏جنگند و غنيمت‏هاي جنگي را به مدينه مي‏فرستند و صدقات به صندوق دولت مي‏رسد، و مردمي در خانه نشسته‏اند و تنها بخاطر اينکه سالي چند زودتر از آنان مسلمان شده‏اند، بيشتر از کساني که در فراهم آوردن اين مالها رنج برده‏اند بهره مي‏گيرند. از اين دشوارتر کاربعضي سران قريش بود. اين تيره خودخواه و جاه‏طلب که در سقيفه با روايتي که ابوبکر بر مردم خواند [1]  زمامداري مسلمانان را از آن خود ساخته بود، بر ديگر تيره‏ها و بر همه مسلمانان که عرب نبودند بزرگي مي‏فروخت. خاندان اموي که تيره‏اي از قريش‏اند از دير زمان با خاندان هاشم ميانه خوبي نداشتند. بخصوص با علي (ع) که در جنگ بدر تني چند از بزرگان آنان را از پا درآورده بود.

عمر در دوران خلافت خود تا آنجا که مي‏توانست اينان را محدود ساخت و رخصت بيرون رفتن از مدينه را به ايشان نمي‏داد. چون به بهانه شرکت در جهاد نزد او مي‏آمدند مي‏گفت: «جنگي که در روزگار رسول خدا کردي براي تو کافي است. بهتر است نه تو دنياي برون را ببيني و نه دنياي برون تو را.» در حکومت عثمان قريش بدانچه مي‏خواست رسيد و تا آنجا که مي‏توانست بر مال و منال دست‏اندازي کرد. حال علي (ع) در داخل مدينه با چنين مردمي روبروست. مردمي که اگر هم از روي راستي به مسلماني گرائيدند، دلبستگي به خاندان خود را رها نکردند. مردمي که پيش از اسلام چون مال و مکنتي داشتند به بني هاشم که تهي دست بودند به ديده حقارت مي‏نگريستند. علي (ع) از اين مشکلها و دهها مشکل سخت‏تر از آن، آگاه بود و مي‏گفت:

«مرا بگذاريد و ديگري را به دست آريد که پيشاپيش کاري مي‏رويم که آن را رويه‏هاست و گونه‏گون رنگهاست، دلها برابر آن بر جاي نمي‏ماند و خردها بر پاي. همانا کران تا کران را ابر فتنه پوشيده است و راه راست ناشناسا گرديده و بدانيد که اگر من درخواست شما را پذيرفتم با شما چنان کار مي‏کنم که خود ميدانم و به گفته گوينده و ملامت سرزنش کننده گوش نمي‏دارم. و اگر مرا واگذاريد همچون يکي از شمايم و براي کسي که کار خود را بدو مي‏سپارند، بهتر از ديگران فرمانبردار و شنوايم. من اگر وزير شما باشم بهتر است تا امير شما باشم.» [2]  بعض مورخان نوشته‏اند همان روز که عثمان کشته شد با علي (ع) بيعت کردند ولي بعضي نوشته‏اند گفتگو دو سه روز به درازا کشيد و بعضي‏ها هشت روز نوشته‏اند و بايد چنين باشد. حاضران گفتند تو را رها نمي‏کنيم تا با تو بيعت کنيم. گفت: «اگر چنين است بيعت بايد در مسجد انجام گيرد.»

نوشته‏اند نخست کس که با او بيعت کرد طلحه بود که با دست شل بيعت کرد. مردي از حاضران که حبيب پسر ذؤيب نام داشت بيعت طلحه را به فال بد گرفت و گفت نخست کس که با او بيعت کرد شل بود. اين کار به پايان نخواهد رسيد.

بيعت مردم با علي بيعت انبوه مردم بود و او چنين فرمايد:

«چنان بر من هجوم آوردند که شتران تشنه به آبشخور روي آرند و چراننده پاي‏بند آنها را بردارد و يکديگر را بفشارند. چندانکه پنداشتم خيال کشتن مرا در سر مي‏پرورانند يا در محضر من بعضي خيال کشتن بعض ديگر را دارند.» [3] .

و در جاي ديگر فرمايد:

«ناگهان ديدم مردم از هر سوي روي به من نهادند و چون يال کفتار پس و پيش هم ايستادند چندانکه انگشتان شست پايم فشرده گشت و دو پهلويم آزرده. به گرد من فراهم و چون گله گوسفند سر نهاده به هم.» [4] .

و در جاي ديگر چنين گويد:

«دستم را گشودند بازش داشتم، و آن را کشيدند نگاهش داشتم. سپس بر من هجوم آوردند، همچون شتران تشنه که روز آب خوردن به آبگيرهاي خود درآيند، چندانکه بند پاي افزار بريد و ردا افتاد و ناتوان پايمال گرديد. و خشنودي مردم در بيعت من بدانجا رسيد که خردسال شادمان شد و سالخورده لرزان و لرزان بدانجا دوان.» [5]  يعقوبي نوشته است در روز بيعت همگان جز سه تن از قريش بيعت کردند. مروان پسر حکم. سعيد پسر عاص، وليد پسر عقبه. وليد که سخنگوي آنان بود گفت:

ـ «تو خون ما را به گردن داري، روز بدر پدر من و پدر سعيد را کشتي و چون عثمان مروان را در دستگاه خود درآورد، بر او خرده گرفتن و مروان را دشنام دادي. اکنون به شرطي با تو بيعت مي‏کنم که بر ما ببخشي و آنچه داريم به ما واگذاري و کشندگان عثمان را کيفر دهي.»

ـ علي (ع) در خشم شد و گفت:

«اما خون شما را (حکم) خدا ريخت. اما بخشيدن شما، من نمي‏توانم حق الله را واگذارم. اما آنچه در دست شماست، آنچه از آن خدا و مسلمانان است عدالت شامل آن است. اما کشندگان عثمان اگر امروز کشتن آنان بر من لازم باشد، فردا جنگ با آنان بر من لازم خواهد شد.» [6] .

طبري به سند خود از علي بن الحسين آرد که چون مردم با علي بيعت کردند اين خطبه را خواند:

«همانا خداي تعالي کتابي راهنما را نازل فرمود، و در آن نيک و بد را آشکار نمود. پس راه خير را بگيريد تا هدايت شويد و از راه شر برگرديد و به راه راست رويد. واجب‏ها! واجب‏ها! آن را براي خدا بجا آريد که شما را به بهشت مي‏رساند. خدا حرامي را حرام کرده که ناشناخته نيست و حلالي را حلال کرده که از عيب تهي است و حرمت مسلمانان را از ديگر حرمت‏ها برتر نهاد، و حقوق مسلمانان را با اخلاص و يگانه پرستي پيوند داد.

پس مسلمان کسي است که مسلمانان از دست و زبان او آزاري نبينند، جز اينکه براي حق بود، و گزند مسلمان روا نيست جز در آنچه واجب شود. بر چيزي پيشي گيريد که همگانتان را فراگير است‏ [مرگ‏] که يک يک شما از آن ناگزير است. همانا مردم پيش روي شمايند، و مرگ از پس‏شما را مي‏خواند. سبکبار باشيد تا برسيد. که پيش رفتگان برپايند و پس ماندگان را مي‏پايند. خدا را واپاييد در حق شهرهاي او و بندگان او که شما مسئوليد حتي از سرزمينها و چهارپايان. اگر خيري ديديد آن را دريابيد و اگر شري ديديد روي از آن بتابيد.» [7] .

طبري نوشته است مغيره پسر شعبه بر علي درآمد و گفت: «تو را بر من حق طاعت و نصيحت است. معاويه و عبد الله بن عامر و ديگر عاملان عثمان را بر سر کار بگذار چندانکه از مردم براي تو بيعت گيرند، آنگاه خواهي آنان را بگذار و خواهي بردار.» گفت: «تا در اين کار بينديشم.» فرداي آن روز نزد او شد و گفت:

ـ «ديروز با تو رايي زدم اما راي درست آن است که آنان را برفور از کار برکنار کني تا آشکار شود چه کسي فرمانرواست و چه کسي نافرمان.» و چون از نزد علي برون شد در بيرون سراي پسر عباس او را ديد و چون نزد علي رفت پرسيد:

ـ «مغيره براي چه کار آمده بود؟» ـ «ديروز چنان گفت و امروز چنين.»

ـ «ديروز خيرخواهي تو کرد و امروز خيانت!»

اما آنچه مغيره و پسر عباس مي‏ديدند حکومت بود و آنچه علي (ع) مي‏خواست اجراي عدالت، و برقراري سنت. علي حکومت را براي رضاي خدا مي‏خواست و آنان به ديده رياست بدان مي‏نگريستند و ميان اين دو فاصله‏اي دراز است، چندانکه کمتر کس تواند آن سوي کار را ببيند. و گويا براي همين است که به پسر عباس گفت:

«تو راست که به من نظر دهي و اگر نپذيرفتم از من اطاعت کني.» [8] .

يکي از سخنان او که نشان دهنده سختگيري وي در کار بيت المال و نماينده درجه تقوي و عدالت اوست و شايد در همان روزهاي نخست گفته باشد، اعتراض وي به بخشش‏هاي عثمان از بيت المال است: «به خدا اگر ببينم به مهر زنان يا بهاي کنيزکان رفته باشد آن را باز مي‏گردانم که در عدالت گشايش است و آنکه عدالت را بر نتابد ستم را سخت‏تر يابد.» [9] .

پس از اين سخنان بود که دنيادوستان دانستند بدانچه در پي آنند دست نخواهند يافت و علي را از راه حق نتوان برتافت. و نيز آشکار است که عکس العمل اين گفتار در خويشاوندان عثمان و خاندان اموي چه بوده است و بر ديگر کساني که تا آنروز به ناروا از بيت المال بهره مي‏گرفتند چه اثري گذاشت و چگونه آنان را براي رويارويي با وي آماده ساخت.

طبري نوشته است: «چون مردم با علي بيعت کردند گروهي از امويان از مدينه گريختند.» [10]  و از آن روز مکه پايگاهي براي مخالفان علي گرديد.

به هر حال مردم در حالي با علي (ع) به خلافت بيعت کردند که مشکل‏هاي سياسي و اداري فراواني در حوزه اسلامي پديد آمده بود. او در دشوارترين شرايط زماني به خلافت رسيد. زماني بسيار نامساعد زيرا مردم عصر وي تنها آنان نبودند که با او بيعت کردند، هر چند ميان بيعت‏کنندگان هم کساني يافت مي‏شد که خدا مي‏دانست در دلشان چه مي‏گذرد. اما بيشتر مردم در مکه، کوفه و بصره و ديگر ايالت‏ها با سنتي پرورده شده بودند که يک ربع قرن با سنت زمان رسول مغايرت داشت. علي مي‏خواست آنان را به سنتي که خود او بدان رفته بود و مي‏رفت و ياران خاص رسول بدان سنت بودند برگرداند. آيا چنين کار محال و يا لااقل سخت و دشوار نبود؟

حاکماني ستمکار بر سر کار بودند و او بايست آنان را از کار برکنار کند. اين حاکمان هر يک به خانواده‏اي تعلق داشت، و هر خانواده به قبيله‏اي بسته بود آيا آنان آرام مي‏نشستند؟

پی نوشته ها :

[1] الائمة من قريش.

[2] نهج البلاغه، خطبه 92، طبري، ج 6، ص. 3076.

[3] نهج البلاغه، خطبه. 54.

[4] نهج البلاغه، خطبه 3 شقشقيه.

[5] خطبه. 229.

[6] تاريخ يعقوبي، ج 2، ص. 154.

[7] طبري، ج 6، ص 3079ـ 3078، نهج البلاغه، خطبه. 167.

[8] سخنان کوتاه. 321.

[9] خطبه. 15.

[10] تاريخ ابن اثير، ج 3، ص. 192.

 

 

بخش 14

بخش 14

 

علي (ع) پس از فراغت از کار بيعت، عاملان خود را روانه ايالت‏هاي اسلامي ساخت. عثمان پسر حنيف را به بصره، عماره پسر شهاب را به کوفه، عبيد الله پسر عباس را به يمن، قيس پسر سعد بن عباده را به مصر و سهل پسر حنيف را به شام فرستاد.

اين حاکمان در کار خود توفيقي نيافتند چرا که مردم از کسي که بر آنها حاکم بود فرمان مي‏بردند. و اگر حاکمي ديگر مي‏خواست جاي او را بگيرد، بايد نيرويي فراوان در اختيار داشته باشد که اگر کار به درگيري رسيد از وي حمايت کنند، يا قدرت مرکزي آنچنان باشد که سراسر ايالت‏ها از آن حساب برند، يا حاکمي که معزول شده فرمان بپذيرد و از کار کناره گيرد يا مردم به آن درجه از فرمانبرداري رسيده باشند که اگر حاکم ايستادگي کرد او را برانند. هيچ يک از اين شرطها در شهرهايي که اين حاکمان به آنجا مي‏رفتند موجود نبود.

نه حاکماني که از جانب علي روانه شدند چنان نيرويي در اختيار داشتند و نه حاکمان معزول را تقوايي بود که دل از حکومت بردارند، نه مردم را چنان بصيرتي که حق را از باطل بشناسند و نه بيمي از جانب خليفه تازه در دل آنان بود.

سهل پسر حنيف در راه شام به تبوک [1]  رسيد. در آنجا سواراني او را ديدند و از اوپرسيدند: «که هستي؟»

ـ «امير!»

ـ «امير کجا!»

ـ «شام!»

ـ «اگر عثمان تو را فرستاده است خوش آمدي و اگر به دستور ديگري آمده‏اي بازگرد.»

ـ «نشنيده‏ايد در مدينه چه رخ داده است.»

ـ «چرا شنيده‏ايم.» و سهل ناچار نزد علي بازگشت.

ـ قيس پسر سعد چون به أيله [2]  رسيد با مردمي روبرو شد. از او پرسيدند.

ـ «که هستي؟»

ـ «قيس پسر سعد!»

ـ «برو!»

و چون به مصر رسيد. مردم سه دسته شدند. دسته‏اي با او شدند و دسته‏اي گفتند اگر کشندگان عثمان را کشته‏اند ما با توايم و گرنه روبروي تو هستيم و دسته‏اي حالت انتظار پيش گرفتند.

قيس آنچه را رخ داده بود به علي نوشت. قيس مردي با تدبير بود. عثمانيان را دلجويي کرد و از جانب آنان ايمن گرديد و با ديگران رفتاري نيکو پيش گرفت. از سوي ديگر کساني از عثمانيان آن سرزمين، معاويه را از آمدن قيس به مصر و در دست گرفتن حکومت آگاه کردند و او تدبيري انديشيد که تا بعضي آنان را که نزد علي بودند به قيس بدبين کنند.

محمد بن يوسف کندي در کتابي که به نام کتاب الولاة و کتاب القضاة نوشته و در شرح حال واليان و قاضيان مصر است نويسد: «قيس مردي خردمند و دلير بود و کار مصر را به خوبي مي‏گذراند. معاويه و عمرو پسر عاص مي‏خواستند او را از آنجا برانند. پس بر آن شدند که او را نزد علي متهم سازند. بدين رو معاويه به شاميان مي‏گفت مبادا قيس را دشنام دهيد که او از دوستان ماست، نامه‏ها و اندرزهاي او به من مي‏رسد. مي‏خواهم درباره او نامه‏اي به دوستانم که در عراق‏اند بنويسم. اين خبرها را عراقيان به محمد بن ابي بکر رساندند و او به علي گفت و موجب عزل قيس گرديد.» [3] .

اگر داستان رسيدن قيس به مصر چنين باشد، معلوم مي‏شود وي مي‏دانست عثمانياني را که در مصر اقامت کرده‏اند نبايد ناديده گرفت. اما بعضي کسان که در کوفه مي‏زيستند و گرد علي (ع) را گرفته بودند در تحليل حادثه‏ها چنان بصيرتي نداشتند. و همين‏ها بودند که خواست خود را پيش بردند، و قيس از حکومت مصر عزل شد چنانکه هم اينان و مانند آنان در صفين فريب معاويه را خوردند و چنانکه خواهيم نوشت ترسيدند معاويه بند فرات را بشکند و علي و يارانش را غرق سازد و امام را مجبور کردند تا از جايي که اردو زده بود برون رفت و معاويه در آنجا ارود زد و بسي خون ريخته شد تا توانستند معاويه را به جاي نخستين بازگردانند.

اما عبيد الله پسر عباس چون به يمن رسيد، يعلي پسر منيه که از جانب عثمان حکومت يمن را داشت هر چه در بيت‏المال بود برداشت و به مکه رفت.

اين گزارش‏ها را طبري نوشته و ابن اثير از او نقل کرده و در کتاب‏هاي ديگر نيز با اندک اختلاف ديده مي‏شود. چرا مردم، حاکمان تازه را نپذيرفتند؟ اکثريت بصره چنانکه خواهيم نوشت عثمانيان بودند. شام در دست معاويه بود و مردم نزديک بيست سال با او خو گرفته بودند.

عثمان پسر حنيف‏ [چنانکه نوشته خواهد شد] به بصره رفت چندي به کار مشغول بود و چون طلحه و زبير و عايشه به بصره رسيدند با او درافتادند و او را بيرون راندند. اما عماره پسر شهاب چون به زباله [4]  رسيد، مردي به نام طليحه پسر خويلد را ديد که براي خونخواهي عثمان به راه افتاده بود. چون به عماره رسيد و دانست براي حکومت کوفه آمده است گفت:

ـ «باز گرد. مردم جز اميري که دارند کسي را نمي‏خواهند. اگر نمي‏پذيري گردنت را خواهم زد.» او بازگشت و علي (ع) چندي بعد به سفارش اشتر، ابوموسي را در حکومت کوفه باقي داشت. سرانجام اين حاکمان چنين بود و جز تاريخ طبري ابن اثير در برخي ديگر از تاريخ‏ها نيز آن را به اجمال و به تفصيل مي‏توان ديد.

در برخي از اين ايالت‏ها سخن از رويارويي مردم ايالت‏ها با حاکم تازه است، چرا؟ بايد مردم آن ايالت‏ها را شناخت.

شام در دست معاويه بود و او نزديک بيست سال بر مردم آن منطقه حکومت مي‏کرد. سران آنان را در فرمان خود آورده بود و ديگران در فرمان سران بودند. علي (ع) در يکي از سخنان خود ميگويد:

«معاويه بي‏سر و پاهاي پست را مي‏خواند و آنان پي او مي‏روند.» [5] .

ابو موسي از يمانيان بود و مردم کوفه بدو مايل بودند. در مصر دو دستگي بود و قيس با درايت خود توانست چندي توازن ميان آنان را برقرار دارد. مردم يمن از عثمانيان خوشدل نبودند. از آن گذشته حاکم آن ايالت، از کشته شدن عثمان ترسيده بود و ماندن را صلاح نديد. چنانکه مي‏بينيم ميان اين پنج تن قيس در کار خود اندک توفيقي داشت. زيرا عثمانيان در آنجا اندک بودند و او توانست آنان را به خود جلب کند.

در مدينه نيز کار از هر جهت موافق رأي امام پيش نمي‏رفت. از خاندان اموي و گروه بسياري از مضريان و هواخواهان عثمان که از آغاز با خلافت او موافق نبودند بگذريم، بعض بيعت کنندگان نيز زمزمه مخالفت آغاز کردند.

طلحه و زبير چشم به خلافت دوخته بودند و چون بدان نرسيدند انتظار حکمراني مي‏بردند. اما علي (ع) آنان را در خور تعهد چنين کاري نمي‏ديد. چندي پاييدند و چون روي خوش از علي نديدند از او شکوه کردند که چرا ما را در کار دخالت نميدهي. و امام در پاسخ آنان مي‏فرمايد:

«به خدا که مرا به خلافت رغبتي نبود و به حکومت حاجتي نه. شما مرا بدان واداشتيد و آن وظيفه را به عهده‏ام گذاشتيد.» [6] .

و چون از پاي ننشستند گفت:

«بيعت شما با من بي‏انديشه و تدبير نبود و کار من و شما يکسان نيست. من شما را براي خدا مي‏خواهم و شما مرا براي خود.» [7] .

و نيز به آنان فرمود:

«به اندک چيزي ناخشنودي نشان داديد و کارهاي بسياري را به عهده تأخير نهاديد. به من نمي‏گوييد در چه چيزتان حقي بوده است که از شما بازداشته‏ام؟ و در چه کار خود را بر شما مقدم داشته‏ام؟ يا کدام دعوي را مسلماني نزد من آورد که گزاردن آن را نتوانستم يا در آن ناتوان بودم يا در حکم آن راه خطا پيمودم؟» [8] .

سرانجام نزد او آمدند که مي‏خواهيم به عمره برويم. و علي رخصتشان داد و گفت:

ـ «آنان به عمره نمي‏روند بلکه قصد خدعه دارند.»

بايد پرسيد اين دو صحابي سابق در اسلام چرا به چنين کاري دست زدند. علي (ع) سخني گفته و يا کاري کرده بود که از خليفه نمي‏شايست؟

مگر آنان نمي‏دانستند چون با امامي بيعت کردند، طاعت او برگردن آنان است و از آن نمي‏توانند برون روند؟ مي‏دانستند، اما آنجا که آزمايش پيش آيد کمتر کسي پايدارمي‏ماند. علي (ع) در نامه‏اي که به معاويه نوشته درباره بيعت چنين مي‏گويد:

«خلافت يکبار بيعت کردن است و دوباره در آن نتوان نگريست و براي کسي اختيار از سرگرفتن آن نيست. آن که از بيعت جمع مسلمانان بيرون رود، عيبجوئي است و آن که دو دل باشد دوروئي.» [9] .

اما چنانکه نوشتيم آن دو تن چيز ديگر مي‏خواستند و آن سخنان بهانه بود، امام نيز مقصود اصلي ايشان را مي‏دانست و فرمود:

«هر يک از دو تن کار را براي خود اميد ميدارد، ديده بدان دوخته و رفيقش را به حساب نمي‏آرد. نه پيوندي با خدا دارند، و نه با وسيلتي روي بدو مي‏آرند، هر يک کينه ديگري را در دل دارد و زودا که پرده از آن بردارد.» [10] .

اندک اندک آن دو و جمعي از امويان تهمت کشته شدن عثمان را بر او نهادند. و او گفت:

«به خدا که گناهي را به من نسبت دادن نتوانستند و ميان من و خود انصاف را کار نبستند و آنان حقي را مي‏خواهند که خود رها کردند و خوني را مي‏جويند که خود ريختند. اگر در اين کار با آنان انباز بودم آنان نيز از آن بهره‏اي دارند و اگر خود به تنهائي بدان پرداختند از من چه مي‏خواهند که خود بدان گرفتارند.» [11] .

پی نوشته ها :

[1] سرزميني در شمال حجاز سر راه مدينه به دمشق. اکنون شهري است در کشور عربستان سعودي.

[2] شهرکي است بر کنار درياي قلزم. بر کرانه صحراي ميان مصر و شام.

[3] ص 21ـ . 20.

[4] منزلي است ميان مدينه و کوفه.

[5] خطبه. 180.

[6] خطبه. 205.

[7] خطبه. 136.

[8] خطبه 205، المعيار و الموازنه، ص. 113.

[9] نامه. 7.

[10] خطبه. 148.

[11] خطبه 137، و نيز نگاه کنيد به خطبه. 22.

 

 

بخش 09

بخش 09

 

چون خبر رحلت پيغمبر در سرزمين عربستان پراکنده گرديد، بيشتر قبيله‏ها و نو مسلمانان به آئين جاهليت ديرين بازگشتند. چرا که رها کردن آئين پدران براي آنان دشوار بود و دشوارتر از آن پرداخت زکات که آن را نشانه سرشکستگي مي‏شمردند.

خبر مرتد شدن اين مردم به مدينه رسيد و در شهرها و شهرک‏ها اثر گذاشت. اما تني چند که آينده‏نگر بودند ميدانستند کار حکومت قبيله‏اي پايان يافته و دري که اسلام به روي مردم اين سرزمين گشوده بسته نخواهد شد، و به سود آنان خواهد بود که از اسلام پشتيباني کنند. چنانکه سهيل پسر عمرو بر در خانه کعبه ايستاد و فرياد کرد: «مردم مکه، مبادا شما آخرين مسلمانان و نخستين از دين برگشتگان باشيد. به خدا کار اسلام درست خواهد شد.»

اين سهيل همانست که در پيمان حديبيه از نوشتن بسم الله و محمد رسول الله، در آشتي نامه ممانعت کرد. اما ابو سفيان که تا توانست با پيغمبر جنگيد و در فتح مکه از بيم کشته شدن به سفارش عباس عموي پيغمبر به زبان مسلمان شد و در دل دشمن اسلام بود، فرصت را غنيمت شمرد و نزد علي آمد و گفت: «چه شده است که کار حکومت را بايد پست‏ترين خاندان از قريش عهده‏دار شود. به خدا اگر بخواهي مدينه را پر از سوار وپياده مي‏کنم.» علي (ع) گفت: «ابوسفيان از ديرباز دشمن اسلام بوده‏اي.» [1] .

ابوسفيان مي‏خواست درون مدينه را هم دچار آشوب سازد. شايد بتواند اسلام را از ميان ببرد و رياست از دست رفته خود را بيابد. علي (ع) از آنچه در دل او بود و از آنچه در بيرون مي‏گذشت آگاه بود و دانست براي باقي ماندن نام مسلماني بايد خاموش بنشيند و با در دست‏گيرندگان حکومت مدارا کند. او در اين باره چنين مي‏گويد:

«دامن از خلافت درچيدم و پهلو از آن پيچيدم، و ژرف بينديشيدم که چه بايد کرد؟ و از اين دو کدام شايد؟ با دست تنها بستيزم يا صبر پيش گيرم و از ستيز بپرهيزم؟ که جهاني تيره است و بلا بر همگان چيره. بلايي که پيران در آن فرسوده شوند و خردسالان پير و ديندار تا ديدار پروردگار در چنگال رنج اسير. چون نيک سنجيدم شکيبايي را خردمندانه‏تر ديدم.» [2] .

چون ديد مردم او را رها کردند و به سوي دنيا روآوردند، با آنکه مي‏توانست با آنان درافتد و حقي را که از آن اوست باز ستاند، لب فرو بست و چيزي نگفت، چنانچه خود گويد:

«به صبر گراييدم حالي که ديده از خار غم خسته بود و آوا در گلو شکسته ميراثم ربوده اين و آن و من بدان نگران» [3] .

ماهها و شايد سالها بعد مردي از بني اسد از او پرسيد: «چرا مردم شما را از خلافت باز داشتند، حالي که بدان سزاوارتر بوديد؟» فرمود:

«برادر اسدي، نا استواري و ناسنجيده گفتار. اما تو را حق خويشاوندي است. [4]  بدان! خودسرانه خلافت را عهده‏دار شدن و ما را که نسبت برتر است و پيوند با رسول خدا استوارتر، به حساب نياوردن، خودخواهي بود. گروهي بخيلانه به کرسي خلافت چسبيدند و گروهي سخاوتمندانه از آن‏چشم پوشيدند. داور خدا است و بازگشتگاه روز جزاست.» [5] .

او اگر خلافت را مي‏خواست براي آن بود که سنت رسول خدا را بر پاي دارد و عدالت را بگمارد. نه آنکه دل به حکومت خوش کند و مردم را به حال خود واگذارد. وي در نامه‏اي که هنگام خلافت ظاهري خود به عثمان پسر حنيف که از جانب او در بصره حکومت داشت نوشت، و او را سرزنش کرد که چرا به مهمانيي رفته که توانگران در آن بوده‏اند نه مستمندان، گويد:

«بدين بسنده کنم که مرا امير مؤمنان گويند و در ناخوشايندي‏هاي روزگار شريک مردم نباشم، يا در سختي زندگي برايشان نمونه‏اي نشوم.» [6] .

نيز مي‏گويد:

«اگر شب را روي اشتر خار بيدار مانم و در طوق‏هاي آهنين گرفتار، از اين سو و آن سويم کشند، خوشتر دارم تا روز رستاخيز بر خدا و رسول درآيم حالي که بر بنده‏اي ستم کرده باشم. بخدا عقيل را ديدم پريشان و سخت درويش، کودکانش از درويشي پريش. موي ژوليده و رنگشان تيره گرديده. از من خواست مني گندم بدو دهم. پي در پي آمد و گفته خود را تکرار کرد. گوش به سخن او نهادم، پنداشت دين خود را بدو دادم. آهني گداخته را به تنش نزديک ساختم فرياد برآورد. گفتم نوحه‏گران بر تو بگريند از آهني که انساني به بازيچه آن را گرم کرده مي‏نالي و مي‏خواهي مرا به آتش دوزخ بکشاني.» [7] .

علي خلافت را حق خود مي‏دانست، اما حرمت دين و وحدت مسلمانان را برتر از آن مي‏ديد و مي‏گفت:

«مي‏دانيد سزاوارتر از ديگران به خلافت منم به خدا سوگند بدانچه کرديد گردن مي‏نهم، چند که مرزهاي مسلمانان ايمن بود و کسي را جز من ستمي نرسد. من خود اين ستم را پذرفتارم و اجر اين گذشت و فضيلتش را چشم‏مي‏دارم و به زر و زيوري که بدان چشم دوخته‏ايد ديده نمي‏گمارم.» [8] .

«به خدايي که دانه را کفيد و جان را آفريد، اگر اين بيعت‏کنندگان نبودند و ياران حجت بر من تمام نمي‏نمودند و خدا علما را نفرموده بود تا ستمکار شکمباره را برنتابند، و به ياري گرسنگان ستمديده بشتابند، رشته اين کار را از دست مي‏گذاشتم و پايانش را چون آغازش مي‏انگاشتم، و چون گذشته خود را به کناري مي‏داشتم، و مي‏ديديد که دنياي شما را به چيزي نمي‏شمارم و حکومت را پشيزي ارزش نمي‏گذارم.» [9] .

با اين همه آنجا که لازم بود راهنمايي مي‏فرمود. اگر مشکلي پيش مي‏آمد مي‏گشود، و اگر حکمي به خطا صادر مي‏شد، درست را به آنان مي‏نمود. اگر بخواهم در اين باره مختصري بنگارم کتابها خواهد شد. رسول خدا درباره او فرمود:

«من شهر دانشم و علي در آن شهر است».

حضرت رسول، علي را در قضاوت از همه صحابيان برتر شمرد و فرمود: «أقضاکم علي.»

درباره پاسخ او به پرسش‏هايي که همگان در آن مانده بودند يا حکمي که راه بدان نمي‏بردند کتابها به فارسي و عربي نوشته شده. و خوانندگان اين کتاب به يقين همه يا برخي از آن کتابها را خوانده و يا پاره‏اي از مطالب آن را شنيده‏اند. از جمله مجموعه‏اي از داوريهاي آن حضرت است که پنجاه و اند سال پيش مرحوم شوشتري رحمه الله آن را در مجموعه‏اي فراهم آورد و قضاء امير المؤمنين (ع) نام نهاد. و به فارسي هم ترجمه گرديد.

از راهنمايي کساني که پيش از وي مسند خلافت را به خود اختصاص دادند، دريغ نمي‏فرمود. و آنجا که بايست مصلحت را مي‏نمود. و آنان هم بارها گفتند که اگر تو نبودي ما تباه مي‏شديم. عمر مي‏خواست خود همراه سپاهياني که به ايران مي‏رفتند براه افتد. علي بدو گفت:

«تو همانند قطب بر جاي بمان و عرب را چون آسيا سنگ گرد خود بگردان و به آنان آتش جنگ را برافروزان که اگر تو از اين سرزمين برون شوي عرب از هر سو تو را رها کند و پيمان بسته را بشکند، و چنان شود که نگاهداري مرزها که پشت سر مي‏گذاري براي تو مهمتر باشد از آنچه پيش روي داري.» [10] .

و در جنگ با روميان بدو چنين گفت:

«خدا براي مسلمانان عهده‏دار شده است، حوزه مسلماني را نيرومند سازد، تا حرمت‏شان مصون ماند، آن که آنان را ياري کرد حالي که اندک بودند، و کسي نبود که ياري‏شان کند، و دشمنان را از آنان بازداشت حالي که شمارشان کم بود و کسي نبود که بازشان دارد، زنده است و نميرد. هر گاه خود به سوي اين دشمن روي، و با آنان روبرو شوي و رنجي يابي، مسلمانان تا دورترين شهرهاي خود ديگر پناهگاهي ندارند، و پس از تو کسي نيست تا بدو رو آرند. مردي دلير را به سوي آنان روانه گردان و جنگ آزمودگان و خيرخواهان مسلمانان را با او برانگيزان، اگر خدا پيروزي داد چنان است که تو دوست داري و اگر کاري ديگر پيش آمد باري تو جاي خويش مي‏داري.» [11] .

در سالهاي گوشه‏نشيني به گردآوري قرآن، پرداخت و آن را چنانکه بر رسول (ص) نازل شده بود فراهم آورد. علي (ع) در ميان ياران پيغمبر بيگمان در شناخت قرآن و گشودن مشکل‏هاي آن يگانه بود و پيوسته مسلمانان را به خواندن قرآن و دانستن معني آن ارشاد مي‏فرمود. در اين باره چنين فرمايد:

«قرآن بياموزيد که نيکوترين گفتار است و آن را نيک بفهميد که دلها را بهترين بهار است و به روشنايي آن بهبودي خواهيد که شفاي سينه‏هاي بيمار است و آن را نيکو تلاوت کنيد که سودمندترين بيان و تذکاراست.» [12] .

«بر شما باد به کتاب خدا که ريسمان استوار است و نور آشکار است و درماني است سود دهنده و تشنگي را فرو نشاننده چنگ در زننده بدان را نگهدارنده، و در آويزنده را نجات بخشنده. نه کج شود تا راستش گردانند، نه به باطل گرايد تا آن را برگردانند.» [13] .

«از قرآن بخواهيد تا سخن گويد و هرگز سخن نگويد، اما من شما را از آن خبر مي‏دهم. در قرآن علم آينده است و حديث گذشته. درد شما را درمان است و راه سازمان دادن کارتان در آن است.» [14] .

بسا مشکل که پيش آمد و خلفا و صحابه در آن درماندند، سپس علي را خواندند و او آن مشکل‏ها را گشود. ستم‏ها را با شکيبايي تحمل فرمود و گاه مردم را هشدار مي‏داد که:

«آنچه را فرا يادتان آوردند به فراموشي سپرديد، و از آنچه‏تان ترساندند خود را ايمن ديديد. پس انديشه درست از سرتان رفته است، و کارها بر شما آشفته.» [15] .

پی نوشته ها :

[1] طبري، ج 4، ص. 1827.

[2] نهج البلاغه، خطبه. 3.

[3] نهج البلاغه، خطبه. 3.

[4] زينب دختر جحش زن رسول خدا از بني اسد بود.

[5] خطبه. 162.

[6] نامه. 45.

[7] خطبه. 224.

[8] خطبه. 74.

[9] خطبه. 3.

[10] گفتار. 146.

[11] خطبه. 134.

[12] خطبه. 110.

[13] خطبه. 156.

[14] خطبه. 158.

[15] خطبه. 116.