امام علي و حرمت انسان

 

روزنامه‏ي بهار (دوشنبه 2 خرداد 1379)، ص  6.

مسلماني در گرو اين باور است که شخصيت ممتاز پيامبر اسلام بي‏همانند و از جمله مکانت والاي او برتر از مقام امام علي (ع) است و در اين نکته، ترديدي نيست. امام علي (ع) برجسته‏ترين و بزرگترين پيرو پيامبر (ص) است و برترين و جامع‏ترين سر مشق زندگي براي راهروان راه محمد (ص). علي (ع) پيشواي مؤمنان با فضيلت است و از اين جهت در تاريخ بشري بي‏همتاست.

اگر پيامبر (ص) آمده‏ بود تا انساني طراز قرآن در جامعه‏اي طراز عدالت بپرورد، علي (ع) همان انسان در خور پيشوايي همان جامعه است. تنها کينه توزان تنگ نظر که تعصب سياه چشم دلشان را کور کرده است، اين حقيقت را انکار مي‏کنند.

امام علي (ع) با اين جلالت قدر و با اينکه انبوهي از انسانها در سراسر تاريخ خود را پيرو و احيانا فدايي او مي‏دانسته‏اند، تنهاترين انسان مظلوم تاريخ است؛ نه در ميان دشمنان که نزد بسياري از دوستان نيز و البته که اين تنهايي خود نشانه‏اي از والايي شخصيت مولاست.

علي (ع) تنهاست، چون از زمان خود بزرگتر بود. نه تنها در کالبد تنگ زمانه‏اي که در آن مي‏زيست نمي‏گنجيد، بلکه جامه‏ي تاريخ با همه‏ي پهنا و ژرفايش بر اندام جان علي (ع) تنگ است.

علي (ع) پيشواي «مدينه‏ي فاضله» انسانيت است و نمونه‏ي انسان خوب، آن گونه که بايد باشد؛ و چنين جامعه‏اي هنوز پديد نيامده است و تک انسانهاي والامنش بزرگ، بغايت اندک بوده‏اند؛ و زندگي طبيعي علي (ع) گرچه در گذشته جريان داشته است، ولي تجلي گاه شخصيت او، آينده‏اي است که آدمي با آن فاصله‏ي زيادي دارد و مگر نه اينکه به باور شيعيان علي (ع)- و بسياري از غير شيعيان- جامعه داد بنياد فضيلت محور، در «آخر زمان» و با سالاري‏پور همانند علي (ع) استقرار خواهد يافت؟ و انسان فاضل، در آن جامعه برتر است که بيش از هميشه امکان ساختن شخصيت خود برابر نمونه شخصيت علي (ع) را خواهد يافت و علي (ع) که متعلق به آينده‏ي بشريت است، تا بر آمدن آفتاب آن روزگاران، همواره مظلوم تنها خواهد ماند.

و مي‏پنداريم که اين مظلوميت و تنهايي فقط ناشي از کينه توزي دشمنان آن بزرگوار است، بلکه علي (ع) نزد دوستداران خود نيز مورد جفاست؛ چرا که هر کس از ظن خود يار اوست و به جاي اينکه خويشتن را با سرمشق شخصيت والاي علي (ع) راست کند، نگاه نارساي او علي (ع) را نيز کج ديده و کوشيده است تا اقيانوس موج خيز شخصيت علي (ع) را در قطره‏ي جان ناتوان خود بنگرد.

البته شخصيت مولا داراي چنان وجوه و شؤون متفاوت و احيانا متضاد است که هر کس با هر سليقه و گرايش و پايبندي ويژه‏اي، علي (ع) را پيشواي خود ديده است. مگر نه اينکه علي (ع)، قطب عارفان و متصوفان، حجت متنسکان و متشرعان، سرمشق داد ورزان و اصلاحگران و مراد پهلوانان و جوانمردان است؟ اما اينان همگي به علي (ع) از زاويه‏اي تنگ که با شخصيت محدودشان متناسب بوده است نگريسته‏اند و لاجرم او را به گونه‏اي ديده‏اند که مي‏پسنديده‏اند.

علي (ع)، عارف است اما عارفي که دغدغه‏ي خاطر او نسبت به زندگي انسان در زمين کمتر از اهتمام او به سرنوشت آدمي در جهان ديگر نيست. علي (ع) اهل زندگي است اما آن را براي همه‏ي انسانها بر پايه عدل مي‏خواهد و براي استقرار جامعه‏ي مدني عادل مبارزه مي‏کند و جان خويش را بر سر آن مي‏بازد. حال اين علي (ع) کجا و متصوف دنياگريزي که درک وجودي طبيعي و حقيقي آدمي را در گرو ابطال وجود اين جهاني و همه‏ي لوازم و نتايج آن از جمله زندگي مدني مي‏داند [1]  و از متن زندگي جمعي به انزواي فرديت مسکين مي‏گريزد کجا؟

علي (ع) با دادگري پيوندي استوار دارد و شايد سخن هيچ آفريده‏اي درباره‏ي عدل به زيبايي و شکوهمندي توصيفهاي علي (ع) از آن نباشد، اما علي (ع) حقيقت عدل را نه تنها در مفهوم‏ها و گفتارهاي زيبا و هيجان انگيز که در عينيت زندگي مي‏جويد و آن را به بشر تشنه‏ي دادگري عرضه مي‏دارد.

او داد را در برخورداري برابر همه‏ي انسانها از همه‏ي امکانهاي زندگي مي‏جويد. علي (ع) ثروتهاي فراوان و گزاف را به حلال و حرام تقسيم نمي‏کند، بلکه هر ثروت انباشته شده‏اي را مصداقي از بيداد مي‏داند که هر کجا هست، در کنار آن بايد از حق تباه شده‏ي انساني محروم سراغ گرفت و تنها اين را نمي‏گويد، بلکه چون به‏خواست مردم زمام امور را در دست مي‏گيرد، مبارزه با گرسنگي ستمديده (سغب مظلوم) و شکمبارگي ستمگر را (کظه ظالم) هدف بزرگ حکومت خود مي‏داند و مي‏توان مهمترين ريشه‏ي آشوبها و ستيزها و دشمنکاميهايي را که چون گردبادي ويرانگر دوران کوتاه زمامداري مولا را در بر گرفت در پافشاري آن بزرگوار بر عدالت اجتماعي و دفاع از حقوق محرومان و درماندگان جامعه و گرفتن حق پايمال شده‏ي آنان از فزون خواهان زورگو دانست.

علي (ع) دادگري را در فراهم آوردن زمينه‏هاي رشد مادي و معنوي جامعه و برخوردار شدن افراد از سطح زندگي آبرومند و نيز آموزش و پرورش درست براي دستيابي به آگاهي و اختيار آگاهانه به عنوان دو پايه‏ي اصلي شخصيت ممتاز آدمي مي‏داند و با توجه دادن جامعه به حقي که از اين بابت بر حکومت دارد او را براي گرفتن آن حق بر مي‏انگيزد و به صراحت مي‏گويد:

«... فاما حقکم علي فالنصيحه لکم وتوفير فيئکم عليکم و تعليمکم کيلا تجهلوا وتاديبکم کيما تعلموا» [2] .

و جالب اين است که حق حاکم بر جامعه را از جمله، نصيحت آشکار و نهان مي‏داند؛ يعني جامعه در برابر حکومت موظف به خير خواهي (که انتقاد به معناي امروزي آن از بارزترين مصداقهاي آن است) مي‏داند. يعني آنچه در نظامهاي پيشرفته‏ي مردم سالار، حق مردم به حساب مي‏آيد، در حکومت عدل علي (ع) وظيفه‏ي مردم و طبيعي است که بزرگترين وظيفه‏ي حکومت نيز فراهم آوردن زمينه‏هاي انجام اين وظيفه‏ي اجتماعي و تأمين زمينه‏هاي آزادي بيان و انديشه‏ي خير خواهانه نسبت به حکومت است.

امام علي (ع) با اينکه زندگي اين جهان را اينسان جدي مي‏گيرد و جامعه را زنده و پر نشاط مي‏بيند و مي‏خواهد، در مقام پرستش و عبادت خدا نيز از هر زاهد دنياگريزي جدي‏تر است.

علي (ع) را روحي است بي‏آرام و پرستنده و دستي گشاده و بخشنده و دلي به مهر سرفرازي انسانها تپنده و بازويي توانا و کوبنده و اينها همگي تجليات جان بزرگ علي (ع) است در يک کلمه بنده‏ي خوب و عزيز خداست و همه‏ي انسانها را نيز بندگان سر فراز خداوند و برخوردار از شرافت و عزت مي‏خواهد. و حرمت انسان در نگاه علي (ع) درخشش ويژه‏اي دارد و اين حرمت گذاري نه شعاري است بر زبان انديشمندي تحليل‏گر به انزوا خزيده! که ميزاني است بر رفتار علي (ع) آنگاه که زمامدار امت و در رأس قدرت سياسي است.

علي (ع) آزاده است و از اين رو نمي‏خواهد و نمي‏تواند جز بر مردمان آزاده فرمانروا باشد و او که سر افراشته‏اش جز در برابر عظمت خداوند فرود نيامده است تنها مي‏تواند سردار سرفرازاني باشد که حق را مي‏شناسند و مختارانه براي دستيابي به آن تلاش مي‏کنند. خداي علي (ع) عزيز است و منشأ هر عزت حقيقي و انسان علي (ع) جانشين چنين خدايي است در زمين و او در اوج قدرت، به رغم سيرت زشت حکم روايان خود کامه نه تنها راه عزت و آزادگي را به روي مردم نمي‏بندد، بلکه بر خلاف بسياري از مدعيان اصلاح گري، عدالت و آزادي را هديه‏اي ارزاني شده از حکومت به مردم نمي‏داند، بلکه به صراحت خطاب به انسانها، حس آزادگي و سرافرازي را در متن جان خدايي آنان بيدار مي‏کند تا خود حق را بشناسند و آزادي را به دست آورند و آن را پاس دارند: «لا تکن عبد غيرک قد جعلک الله حرا؛ بنده‏ي ديگري نباش که خدا تو را آزاد آفريده است. [3] .

امام علي (ع) قدرت خويش را متکي بر خواست مردم مي‏داند و بارها بر اين امر تأکيد مي‏کند و به صراحت اعلام مي‏دارد که اگر رأي و خواست و حضور مردم نبود هرگز قدرت را نمي‏پذيرفت:

«اما والذي خلق الحبه وبرء النسمه، لولا حضور الحاضر وقيام الحجه بوجود الناصر وما اخذ الله علي العلماء ان لا يقاروا، علي کظه ظالم ولا سغب مظلوم لا لقيت حبلها علي غاربها ولسقيت آخرها بکأس اولها...».

علي (ع) عالم خداشناس روشنفکري است که با خدا پيمان بسته است که در برابر بيداد وستم آرام نگيرد. امام حکومت را نيز براي انجام همين رسالت مي‏خواهد. اما اين مردم‏اند که بايد بخواهند و چون خواستند، حجت بر علي (ع) و هر آگاه دادخواهي تمام مي‏شود. اگر عدالت براي مردم است مردم خود بايد آن را بخواهند و پاسدار آن باشند در غير اين صورت نه عدالتي مستقر مي‏شود نه اگر شد پايدار مي‏ماند. حکومت، زمينه‏ساز استقرار عدل و انسانيت است نه صاحب اختيار مردم. و امتياز مهم حکومت علي (ع) که بخصوص در روزگار او درخشندگي بيشتري دارد اين است که در آن انسان حکومت شونده‏ي زبون نيست، بلکه حاکم، خود پيشتاز مبارزه با خواري و زبوني و سرافکندگي مردم است و دلير کننده‏ي آنان براي سرفرازي و تأکيد بر فروتني حاکم و ايجاد اين تلقي در جامعه‏ي استبداد زده که حکومت، خدمتگزار مسؤول است نه خدايگان بي مسئوليت.

با چنين ديدي است که چون در راه شام به «انبار» شهر ايراني تازه به اسلام گراييده مي‏رسد و مي‏بيند که دهگانان و بزرگان قوم که به پيشباز خليفه‏ي خود آمده بودند از اسبها به زير آمدند و پيش روي او به دويدن پرداختند فرمود:

«اين چه کاري است که مي‏کنيد؟ گفتند خوي و عادتي است از ما، نشانه‏ي بزرگداشت فرمانروايان، فرمود خويش را در دو جهان به زحمت مي‏افکنيد بي‏آنکه حکمرانان از اين کار سودي برند و چه دشواري زيانباري است آنکه در پي آن کيفر باشد و چه آرامش سودمند که با آن ايمني از آتش». [4] .

علي (ع) که برتر از زمان خويش است بخوبي متوجه ريشه‏ي اصلي بيماري اجتماعي، که تاريخ اقوام را سياه کرده است مي‏باشد و مي‏کوشد تا در دوران کوتاه حکومت خويش با اين بيماري که سبب اصلي زبوني انسانهاست مبارزه کند.

در نظر علي (ع)، والياني که رفتارشان چنان است که در نظر مردمان خوب سرگران و فخر فروش و گردن فراز و مستکبر مي‏نمايند، فرومايه‏اند: «من اسخف حالات ولاه عند صالح الناس ان يظن بهم حب الفخر ويوضع امرهم علي الکبر». [5]  و نفرت خويش را از تملق و ستايشهاي گزاف ابراز مي‏دارد: «وقد کرهت ان يکون جال في ظنکم اني احب الاطراه‏ي و استماع اسثناء» [6]  و خطاب به مردمي که آنان را عزيز مي‏خواهد مي‏فرمايد: «فلا تکلموني بماتکلم به الجبابره ولا تتحفظو امني بما يتخفظ به عند اهل البادره ولا تخالطوني بالمصانعه؛ «با من چنان سخن مگوييد که با جباران گفته مي‏شود و چنان کساني که چون با خشمگينان تندخو روبرو مي‏شوند خود را نگاه مي‏دارند و حقيقت را مي‏پوشانند با من رفتار نکنيد و چاپلوسانه و سازش کارانه با من نياميزيد» [7] .

«ولا تظنوابي استثقالا في حق قيل ولا التماس عظام لنفسي فانه من استثقل الحق ان يقال له او العدل ان يعرض عليه، کان العمل بهما اثقل عليه، فلا تکفوا عني فمقاله بحق، او مشوره بعدل فاني لست في نفسي بفوق ان اخطي ولا امن ذلک من فعلي، الا ان يکفي الله من نفسي ما هو املک به مني فانما انا وانتم عبيد مملکون لرب لارب غيره؛

مپنداريد که من خود را بزرگ مي‏شمرم و اگر سخن حقي گفته شود بر من گران مي‏آيد؛ زيرا آن کس که گفتار حق و نمودن داد بر او گران باشد، عمل به آنها برايش دشوارتر است. مبادا که از گفتن حق به من يا رايزني درباره‏ي عدل خودداري کنيد؛ چرا که در جان و کردار خود از خطا مصون نيستيم، مگر اينکه خداوند، با قدرت برتر خود مرا نگاه دارد. همانا من و شما بندگان هستيم در دست پروردگار که جز او خدايي نيست:» [8] .

طبيعي است که نه جامعه‏اي که مردم محروم آن با جاهليت، فاصله‏ي بسيار اندکي دارند و جانشان با زبوني و تبعيض خو گرفته است توان پذيرش چنين بينش و منش والايي را دارد و نه آنان که عزت خود را در زبوني توده‏هاي مردم مي‏بينند و کاخ اشرافيت ننگين و پنداري خود را بر ويرانه‏ي شخصيت آزاد مردم استوار مي‏کنند تاب تحمل صاحب اين بينش و منش را، و علي (ع) که در واقع با آينده‏ي تاريخ سخن مي‏گويد در زمان خويش تنها مي‏ماند. و بدرستي آينده‏ي تلخ امت اسلامي را پيش بيني و علت آن را نيز بيان مي‏کند: «اي مردم! اگر در ياري حق کوتاهي و در پشت کردن به باطل سستي نمي‏کرديد آن کس که چونان شما (در خور شما) نيست در شما طمع نمي‏کرد و آن کس که امروز بر شما نيرو گرفته است توانمند نمي‏شد، ولي چونان فرزندان اسرائيل سر گردان شديد و سوگند به جانم که پس از من آن سرگرداني چند برابر خواهد شد، چرا که حق را پشت سر افکنديد و از نزديکتر بريديد و به دورتر پيوستيد.» [9] .

و در جاي ديگر: «آگاه باشيد که در نظر من ترسناکترين فتنه بر شما، آشوب بني‏اميه است که فتنه‏اي است کور و تاريک و بلايي خاص که همه جا و همه کس را فرا مي‏گيرد- به خدا سوگند که پس از من بني‏اميه را خدايگاني بد (ارباب سؤ) خواهيد يافت- و از شما کسي را به خود رها مي‏کنند که براي (مقاصد) آنان سود داشته باشد يا دست کم زياني نداشته باشد و بلاي آنان همچنان دوام خواهد داشت (و کار به آنجا خواهد رسيد) که دادخواهي شما از آنان چونان دادخواهي برده از آقاي خود و پيرو از صاحب اختيار خواهد بود.» [10] .

آنچه علي (ع) از آن سخن مي‏گفت پديده‏ي شومي بود که پس از دوران کوتاهي که در تاريخ اسلام به دوران خلافت راشده مشهور شده است بر زندگي امت اسلامي مستولي شد و سياه بختي تاريخي او را رقم زد؛ يعني خودکامگي اموي و تبديل حکومت خدمتگزار و مردم‏داري که به هر حال با رأي مردم يا نمايندگان طبيعي آنان (اهل حل و عقد) و در جريان بيعتي دو جانبه ميان فرمانروا و مردم و مشروط به تأمين مصلحت عمومي روي کار مي‏آمد و همواره حق نظارت و انتقاد مردم مورد احترام بود به حکومت جبارانه يکسويه‏اي بدل شد که در آن حاکم متکي بر شمشير به سرور مطلق العنان و مردم به بندگي که فقط وظيفه بندگاني و فرمانبرداري و اطاعت بي‏چون و چرا داشتند.

بعد از امام علي (ع) توفان سياه سياست خود کامه که فارابي آن را تغلب ناميده است بر سرنوشت امت مسلمان مستولي شد، تغلبي که شرط اول و آخر استقرار آن زبوني مردم تحت حکومت بود. و با کمال تأسف با استقرار چنين وضعي يکسره تجربه تازه‏اي از سياست که حکومت علي (ع) درخشانترين مظهر آن بود و با آنچه در جاهليت عرب و در ميان نظامهاي سياسي دنياي متمدن آن دوران چون ايران و روم مي‏گذشت تفاوت ماهوي داشت از ميان برداشته شد، بلکه با احياي سنت استبدادي شاهان و امپراطوران پيش از اسلام و به طور خاص شاهنشاهي ساساني و تطهير و توجيه آن با اسلام، سياست در سراسر تاريخ اسلام تنها يک صورت پيدا کرد که عبارت بود از «تغلب رنگ دين گرفته» و چنين سياستي نه تنها زندگي را بر مردم عادي تنگ کرد، بلکه راه هر گونه خرد ورزي و تأمل در سرشت سياست و سرنوشت جامعه را بر روي اهل نظر بست و به همين دليل است که پس از مؤسس فلسفه‏ي اسلامي فارابي که سياست مدني، بخش مهمي از فلسفه‏ي اوست، فلسفه از يک سو به جهان لا انتهاي ما بعدالطبيعه رانده شد و اجازه‏ي ورود به حوزه‏ي زندگي اين جهاني و اجتماعي انسان مسلمان را نيافت و از سوي ديگر تأمل گراني که وضع ناگوار را بر نمي‏تافتند ولي راه برون رفتن از آن را نمي‏يافتند براي رهايي خود از آن بحران روحي، با نفي موضوع سياست يعني «دنيا» و سر فرو بردن به جيب فرديت صوفيانه خويش مردم را در چنگال خونبار حاکمان زورگو رها کردند و هرجا که انديشه از صحنه رخت بر بندد، ظاهر بيني و سطحي نگري حاکم خواهد شد و در ميان امت اسلامي نيز چنين شده، يعني به شومي استيلاي تغلب در جهان اسلام برداشتهاي ظاهربينان سطحي‏نگر از دين در برابر بينش عرفاني و هرگونه خودورزي در امر دين به عنوان حقيقت ديانت نزد بيشتر حاکمان و متشرعان در آمد. و نگونساري بزرگتر از واقعيت تغلب مستولي، عبارت بود از ذهنيت بيمار جامعه اسلامي در سراسر تاريخ که در اثر آن سياست زور بنياد خود کامگان را به عنوان تقديري الهي يا طبيعي پذيرفت و در نتيجه جامعه اسلامي هم در ذهن و هم در واقع، محکوم به انحطاط شد.

و مخالفان حکومت زور بنياد نيز چون صورتي جز تغلب را نمي‏شناختند در مقابل حاکمان يا خود به ابزار زور و تغلب متوسل شدند و تا آن گاه که قدرت کمتري داشتند به قتل و نهب براي بر هم زدن امنيت حکومت اسلام اقدام کردند و آن‏گاه که قدرت بيشتري يافتند حکومت متغلب و زورگوي ديگري را به جاي حکومت مستبد پيشين نشاندند و حکمروايي را چون گويي در دستهاي بي‏هنر و پر زور خود گرداندند.

و در حوزه‏ي نظر نيز به جاي انديشيدن در ماهيت تغلب و جستجوي راه رهايي از آن فرقه‏هاي متعدد اسلامي در حوزه‏ي بحثهاي کلامي تاريخي غرقه شدند. حوزه‏اي که مع الاسف در بيشتر مواقع به جاي حاکميت ابزار منطق، کينه و نفرت از يکديگر را ميان فرقه‏هاي مختلف حاکم کرد.

حکومت اگر ناپسند بود بحث درباره‏ي آن به دو قطب تاريخي بر مي‏گشت که از زمان حال و دوران سياه فعلي امت مسلمان فاصله داشتند. يکي در آغاز تاريخ اسلام و بحث کلامي درباره‏ي امامت و ديگري در آخرالزمان که حکومت عدل و داد به دست امام معصوم استوار خواهد شد؛ و آنچه متروک ماند حال و روزگار مردماني بود که در ميان اين دو نقطه تاريخي در چنگال خون آلود زورگوياني که بيداد خود را توجيه شرعي و عقلي مي‏کردند گرفتار بودند.

آنچه حاکم شد، خود کامگي ديني بود و آنچه در همه جا و هميشه مظلوم و از صحنه غايب بود مردم بودند. تا هنگامي که جهان اسلام در ذيل تمدن به باد رفته‏ي خود و در دوران انحطاط کامل با پديده‏اي به نام غرب برخورد پيدا کرد؛ برخوردي که منشأ دو تحول در ذهن و زندگي او بود: از يک سو واقعيت استبداد تاريخي حاکم بر زندگي مسلمان با پيدايش استعمار غربي دگرگون شد و از آن پس استبداد ديگر نه متکي بر توان و تعصب قوم و قبيله‏اي سلحشور بود که مؤسس سلسله‏اي شاهي و اميري مي‏شد، بلکه خودکامگان وابستگان به قدرت استعماري جهاني بودند و از سوي ديگر با ورود مفاهيم تازه انساني و سياسي که تمدن نوپاي غرب آنها را تجزيه مي‏کرد به ميان مسلمانان بحران تازه‏اي در ذهن انسان مسلمان پديد آمد که منشأ حرکتها و تحولهاي فراوان شد که انشأالله بايد در جاي خود به تفصيل مورد بررسي قرار گيرد.

علي (ع) در ميان امت مسلمان ناشناخته و تنها ماند و مظلوم واقع شد اما مظلومتر از او همه‏ي مسلمانان در سراسر تاريخ بودند که به خاطر محروميت از بينش و منش علي (ع) گرفتار تاريخي سياه و سخت شدند. اما با اين همه علي (ع) متعلق به آينده‏ي بشر است و شيعيان راستين او با عبرت‏گيري از گذشته، رو به سوي آينده‏اي دارند که گوشه‏اي از آن را مي‏توان در انقلاب اسلامي که به نام خدا و با حضور مردم و اعتبار بخشيدن به رأي و تصميم آنان پيروز شد، ديد.

انقلاب ما روزنه‏اي است اميدبخش از غار تاريک تغلب و استبداد تاريخي که امت در آن گرفتار بوده است به فضايي روشن که در آن انسان خليفه‏ي خود سر افراز و مطمئن، مسؤول سرنوشت خويش باشد و در اين لحظه حساس تاريخ حاکمان مردمي و مردمان انقلابي در گشوده شدن هر چه بيشتر آن روزنه و انتقال کامل زندگي اجتماعي به آن فضاي روانبخش و روشن وظيفه‏اي دشوار دارند.

پي نوشته ها :

[1] آراء اهل المدينه الفاضله، فارابي، دارالعراق، بيروت، 1995م، ص  126 -125.

[2] نهج‏البلاغه صبحي صالح، خطبه‏ي 34، ص 79.

[3] نهج البلاغه‏ي صبحي صالح، وصيت به امام حسن (ع)، ص401.

[4] نهج البلاغه‏ي صبحي الصالح، کلمات قصار، شماره 37، ص 475.

[5] نهج البلاغه‏ي صبحي صالح، خطبه‏ي 216، ص 339.

[6] همان، ص335.

[7] همان.

[8] نهج البلاغه‏ي صبحي الصالح، خطبه 216، ص 335.

[9] نهج البلاغه‏ي صبحي صالح، خطبه 166، ص 241.

[10] نهج البلاغه‏ي صبحي صالح، خطبه 93، ص 138 -137.