امام علي و حرمت انسان
امام علي و حرمت انسان
روزنامهي بهار (دوشنبه 2 خرداد 1379)، ص 6.
مسلماني در گرو اين باور است که شخصيت ممتاز پيامبر اسلام بيهمانند و از جمله مکانت والاي او برتر از مقام امام علي (ع) است و در اين نکته، ترديدي نيست. امام علي (ع) برجستهترين و بزرگترين پيرو پيامبر (ص) است و برترين و جامعترين سر مشق زندگي براي راهروان راه محمد (ص). علي (ع) پيشواي مؤمنان با فضيلت است و از اين جهت در تاريخ بشري بيهمتاست.
اگر پيامبر (ص) آمده بود تا انساني طراز قرآن در جامعهاي طراز عدالت بپرورد، علي (ع) همان انسان در خور پيشوايي همان جامعه است. تنها کينه توزان تنگ نظر که تعصب سياه چشم دلشان را کور کرده است، اين حقيقت را انکار ميکنند.
امام علي (ع) با اين جلالت قدر و با اينکه انبوهي از انسانها در سراسر تاريخ خود را پيرو و احيانا فدايي او ميدانستهاند، تنهاترين انسان مظلوم تاريخ است؛ نه در ميان دشمنان که نزد بسياري از دوستان نيز و البته که اين تنهايي خود نشانهاي از والايي شخصيت مولاست.
علي (ع) تنهاست، چون از زمان خود بزرگتر بود. نه تنها در کالبد تنگ زمانهاي که در آن ميزيست نميگنجيد، بلکه جامهي تاريخ با همهي پهنا و ژرفايش بر اندام جان علي (ع) تنگ است.
علي (ع) پيشواي «مدينهي فاضله» انسانيت است و نمونهي انسان خوب، آن گونه که بايد باشد؛ و چنين جامعهاي هنوز پديد نيامده است و تک انسانهاي والامنش بزرگ، بغايت اندک بودهاند؛ و زندگي طبيعي علي (ع) گرچه در گذشته جريان داشته است، ولي تجلي گاه شخصيت او، آيندهاي است که آدمي با آن فاصلهي زيادي دارد و مگر نه اينکه به باور شيعيان علي (ع)- و بسياري از غير شيعيان- جامعه داد بنياد فضيلت محور، در «آخر زمان» و با سالاريپور همانند علي (ع) استقرار خواهد يافت؟ و انسان فاضل، در آن جامعه برتر است که بيش از هميشه امکان ساختن شخصيت خود برابر نمونه شخصيت علي (ع) را خواهد يافت و علي (ع) که متعلق به آيندهي بشريت است، تا بر آمدن آفتاب آن روزگاران، همواره مظلوم تنها خواهد ماند.
و ميپنداريم که اين مظلوميت و تنهايي فقط ناشي از کينه توزي دشمنان آن بزرگوار است، بلکه علي (ع) نزد دوستداران خود نيز مورد جفاست؛ چرا که هر کس از ظن خود يار اوست و به جاي اينکه خويشتن را با سرمشق شخصيت والاي علي (ع) راست کند، نگاه نارساي او علي (ع) را نيز کج ديده و کوشيده است تا اقيانوس موج خيز شخصيت علي (ع) را در قطرهي جان ناتوان خود بنگرد.
البته شخصيت مولا داراي چنان وجوه و شؤون متفاوت و احيانا متضاد است که هر کس با هر سليقه و گرايش و پايبندي ويژهاي، علي (ع) را پيشواي خود ديده است. مگر نه اينکه علي (ع)، قطب عارفان و متصوفان، حجت متنسکان و متشرعان، سرمشق داد ورزان و اصلاحگران و مراد پهلوانان و جوانمردان است؟ اما اينان همگي به علي (ع) از زاويهاي تنگ که با شخصيت محدودشان متناسب بوده است نگريستهاند و لاجرم او را به گونهاي ديدهاند که ميپسنديدهاند.
علي (ع)، عارف است اما عارفي که دغدغهي خاطر او نسبت به زندگي انسان در زمين کمتر از اهتمام او به سرنوشت آدمي در جهان ديگر نيست. علي (ع) اهل زندگي است اما آن را براي همهي انسانها بر پايه عدل ميخواهد و براي استقرار جامعهي مدني عادل مبارزه ميکند و جان خويش را بر سر آن ميبازد. حال اين علي (ع) کجا و متصوف دنياگريزي که درک وجودي طبيعي و حقيقي آدمي را در گرو ابطال وجود اين جهاني و همهي لوازم و نتايج آن از جمله زندگي مدني ميداند [1] و از متن زندگي جمعي به انزواي فرديت مسکين ميگريزد کجا؟
علي (ع) با دادگري پيوندي استوار دارد و شايد سخن هيچ آفريدهاي دربارهي عدل به زيبايي و شکوهمندي توصيفهاي علي (ع) از آن نباشد، اما علي (ع) حقيقت عدل را نه تنها در مفهومها و گفتارهاي زيبا و هيجان انگيز که در عينيت زندگي ميجويد و آن را به بشر تشنهي دادگري عرضه ميدارد.
او داد را در برخورداري برابر همهي انسانها از همهي امکانهاي زندگي ميجويد. علي (ع) ثروتهاي فراوان و گزاف را به حلال و حرام تقسيم نميکند، بلکه هر ثروت انباشته شدهاي را مصداقي از بيداد ميداند که هر کجا هست، در کنار آن بايد از حق تباه شدهي انساني محروم سراغ گرفت و تنها اين را نميگويد، بلکه چون بهخواست مردم زمام امور را در دست ميگيرد، مبارزه با گرسنگي ستمديده (سغب مظلوم) و شکمبارگي ستمگر را (کظه ظالم) هدف بزرگ حکومت خود ميداند و ميتوان مهمترين ريشهي آشوبها و ستيزها و دشمنکاميهايي را که چون گردبادي ويرانگر دوران کوتاه زمامداري مولا را در بر گرفت در پافشاري آن بزرگوار بر عدالت اجتماعي و دفاع از حقوق محرومان و درماندگان جامعه و گرفتن حق پايمال شدهي آنان از فزون خواهان زورگو دانست.
علي (ع) دادگري را در فراهم آوردن زمينههاي رشد مادي و معنوي جامعه و برخوردار شدن افراد از سطح زندگي آبرومند و نيز آموزش و پرورش درست براي دستيابي به آگاهي و اختيار آگاهانه به عنوان دو پايهي اصلي شخصيت ممتاز آدمي ميداند و با توجه دادن جامعه به حقي که از اين بابت بر حکومت دارد او را براي گرفتن آن حق بر ميانگيزد و به صراحت ميگويد:
«... فاما حقکم علي فالنصيحه لکم وتوفير فيئکم عليکم و تعليمکم کيلا تجهلوا وتاديبکم کيما تعلموا» [2] .
و جالب اين است که حق حاکم بر جامعه را از جمله، نصيحت آشکار و نهان ميداند؛ يعني جامعه در برابر حکومت موظف به خير خواهي (که انتقاد به معناي امروزي آن از بارزترين مصداقهاي آن است) ميداند. يعني آنچه در نظامهاي پيشرفتهي مردم سالار، حق مردم به حساب ميآيد، در حکومت عدل علي (ع) وظيفهي مردم و طبيعي است که بزرگترين وظيفهي حکومت نيز فراهم آوردن زمينههاي انجام اين وظيفهي اجتماعي و تأمين زمينههاي آزادي بيان و انديشهي خير خواهانه نسبت به حکومت است.
امام علي (ع) با اينکه زندگي اين جهان را اينسان جدي ميگيرد و جامعه را زنده و پر نشاط ميبيند و ميخواهد، در مقام پرستش و عبادت خدا نيز از هر زاهد دنياگريزي جديتر است.
علي (ع) را روحي است بيآرام و پرستنده و دستي گشاده و بخشنده و دلي به مهر سرفرازي انسانها تپنده و بازويي توانا و کوبنده و اينها همگي تجليات جان بزرگ علي (ع) است در يک کلمه بندهي خوب و عزيز خداست و همهي انسانها را نيز بندگان سر فراز خداوند و برخوردار از شرافت و عزت ميخواهد. و حرمت انسان در نگاه علي (ع) درخشش ويژهاي دارد و اين حرمت گذاري نه شعاري است بر زبان انديشمندي تحليلگر به انزوا خزيده! که ميزاني است بر رفتار علي (ع) آنگاه که زمامدار امت و در رأس قدرت سياسي است.
علي (ع) آزاده است و از اين رو نميخواهد و نميتواند جز بر مردمان آزاده فرمانروا باشد و او که سر افراشتهاش جز در برابر عظمت خداوند فرود نيامده است تنها ميتواند سردار سرفرازاني باشد که حق را ميشناسند و مختارانه براي دستيابي به آن تلاش ميکنند. خداي علي (ع) عزيز است و منشأ هر عزت حقيقي و انسان علي (ع) جانشين چنين خدايي است در زمين و او در اوج قدرت، به رغم سيرت زشت حکم روايان خود کامه نه تنها راه عزت و آزادگي را به روي مردم نميبندد، بلکه بر خلاف بسياري از مدعيان اصلاح گري، عدالت و آزادي را هديهاي ارزاني شده از حکومت به مردم نميداند، بلکه به صراحت خطاب به انسانها، حس آزادگي و سرافرازي را در متن جان خدايي آنان بيدار ميکند تا خود حق را بشناسند و آزادي را به دست آورند و آن را پاس دارند: «لا تکن عبد غيرک قد جعلک الله حرا؛ بندهي ديگري نباش که خدا تو را آزاد آفريده است. [3] .
امام علي (ع) قدرت خويش را متکي بر خواست مردم ميداند و بارها بر اين امر تأکيد ميکند و به صراحت اعلام ميدارد که اگر رأي و خواست و حضور مردم نبود هرگز قدرت را نميپذيرفت:
«اما والذي خلق الحبه وبرء النسمه، لولا حضور الحاضر وقيام الحجه بوجود الناصر وما اخذ الله علي العلماء ان لا يقاروا، علي کظه ظالم ولا سغب مظلوم لا لقيت حبلها علي غاربها ولسقيت آخرها بکأس اولها...».
علي (ع) عالم خداشناس روشنفکري است که با خدا پيمان بسته است که در برابر بيداد وستم آرام نگيرد. امام حکومت را نيز براي انجام همين رسالت ميخواهد. اما اين مردماند که بايد بخواهند و چون خواستند، حجت بر علي (ع) و هر آگاه دادخواهي تمام ميشود. اگر عدالت براي مردم است مردم خود بايد آن را بخواهند و پاسدار آن باشند در غير اين صورت نه عدالتي مستقر ميشود نه اگر شد پايدار ميماند. حکومت، زمينهساز استقرار عدل و انسانيت است نه صاحب اختيار مردم. و امتياز مهم حکومت علي (ع) که بخصوص در روزگار او درخشندگي بيشتري دارد اين است که در آن انسان حکومت شوندهي زبون نيست، بلکه حاکم، خود پيشتاز مبارزه با خواري و زبوني و سرافکندگي مردم است و دلير کنندهي آنان براي سرفرازي و تأکيد بر فروتني حاکم و ايجاد اين تلقي در جامعهي استبداد زده که حکومت، خدمتگزار مسؤول است نه خدايگان بي مسئوليت.
با چنين ديدي است که چون در راه شام به «انبار» شهر ايراني تازه به اسلام گراييده ميرسد و ميبيند که دهگانان و بزرگان قوم که به پيشباز خليفهي خود آمده بودند از اسبها به زير آمدند و پيش روي او به دويدن پرداختند فرمود:
«اين چه کاري است که ميکنيد؟ گفتند خوي و عادتي است از ما، نشانهي بزرگداشت فرمانروايان، فرمود خويش را در دو جهان به زحمت ميافکنيد بيآنکه حکمرانان از اين کار سودي برند و چه دشواري زيانباري است آنکه در پي آن کيفر باشد و چه آرامش سودمند که با آن ايمني از آتش». [4] .
علي (ع) که برتر از زمان خويش است بخوبي متوجه ريشهي اصلي بيماري اجتماعي، که تاريخ اقوام را سياه کرده است ميباشد و ميکوشد تا در دوران کوتاه حکومت خويش با اين بيماري که سبب اصلي زبوني انسانهاست مبارزه کند.
در نظر علي (ع)، والياني که رفتارشان چنان است که در نظر مردمان خوب سرگران و فخر فروش و گردن فراز و مستکبر مينمايند، فرومايهاند: «من اسخف حالات ولاه عند صالح الناس ان يظن بهم حب الفخر ويوضع امرهم علي الکبر». [5] و نفرت خويش را از تملق و ستايشهاي گزاف ابراز ميدارد: «وقد کرهت ان يکون جال في ظنکم اني احب الاطراهي و استماع اسثناء» [6] و خطاب به مردمي که آنان را عزيز ميخواهد ميفرمايد: «فلا تکلموني بماتکلم به الجبابره ولا تتحفظو امني بما يتخفظ به عند اهل البادره ولا تخالطوني بالمصانعه؛ «با من چنان سخن مگوييد که با جباران گفته ميشود و چنان کساني که چون با خشمگينان تندخو روبرو ميشوند خود را نگاه ميدارند و حقيقت را ميپوشانند با من رفتار نکنيد و چاپلوسانه و سازش کارانه با من نياميزيد» [7] .
«ولا تظنوابي استثقالا في حق قيل ولا التماس عظام لنفسي فانه من استثقل الحق ان يقال له او العدل ان يعرض عليه، کان العمل بهما اثقل عليه، فلا تکفوا عني فمقاله بحق، او مشوره بعدل فاني لست في نفسي بفوق ان اخطي ولا امن ذلک من فعلي، الا ان يکفي الله من نفسي ما هو املک به مني فانما انا وانتم عبيد مملکون لرب لارب غيره؛
مپنداريد که من خود را بزرگ ميشمرم و اگر سخن حقي گفته شود بر من گران ميآيد؛ زيرا آن کس که گفتار حق و نمودن داد بر او گران باشد، عمل به آنها برايش دشوارتر است. مبادا که از گفتن حق به من يا رايزني دربارهي عدل خودداري کنيد؛ چرا که در جان و کردار خود از خطا مصون نيستيم، مگر اينکه خداوند، با قدرت برتر خود مرا نگاه دارد. همانا من و شما بندگان هستيم در دست پروردگار که جز او خدايي نيست:» [8] .
طبيعي است که نه جامعهاي که مردم محروم آن با جاهليت، فاصلهي بسيار اندکي دارند و جانشان با زبوني و تبعيض خو گرفته است توان پذيرش چنين بينش و منش والايي را دارد و نه آنان که عزت خود را در زبوني تودههاي مردم ميبينند و کاخ اشرافيت ننگين و پنداري خود را بر ويرانهي شخصيت آزاد مردم استوار ميکنند تاب تحمل صاحب اين بينش و منش را، و علي (ع) که در واقع با آيندهي تاريخ سخن ميگويد در زمان خويش تنها ميماند. و بدرستي آيندهي تلخ امت اسلامي را پيش بيني و علت آن را نيز بيان ميکند: «اي مردم! اگر در ياري حق کوتاهي و در پشت کردن به باطل سستي نميکرديد آن کس که چونان شما (در خور شما) نيست در شما طمع نميکرد و آن کس که امروز بر شما نيرو گرفته است توانمند نميشد، ولي چونان فرزندان اسرائيل سر گردان شديد و سوگند به جانم که پس از من آن سرگرداني چند برابر خواهد شد، چرا که حق را پشت سر افکنديد و از نزديکتر بريديد و به دورتر پيوستيد.» [9] .
و در جاي ديگر: «آگاه باشيد که در نظر من ترسناکترين فتنه بر شما، آشوب بنياميه است که فتنهاي است کور و تاريک و بلايي خاص که همه جا و همه کس را فرا ميگيرد- به خدا سوگند که پس از من بنياميه را خدايگاني بد (ارباب سؤ) خواهيد يافت- و از شما کسي را به خود رها ميکنند که براي (مقاصد) آنان سود داشته باشد يا دست کم زياني نداشته باشد و بلاي آنان همچنان دوام خواهد داشت (و کار به آنجا خواهد رسيد) که دادخواهي شما از آنان چونان دادخواهي برده از آقاي خود و پيرو از صاحب اختيار خواهد بود.» [10] .
آنچه علي (ع) از آن سخن ميگفت پديدهي شومي بود که پس از دوران کوتاهي که در تاريخ اسلام به دوران خلافت راشده مشهور شده است بر زندگي امت اسلامي مستولي شد و سياه بختي تاريخي او را رقم زد؛ يعني خودکامگي اموي و تبديل حکومت خدمتگزار و مردمداري که به هر حال با رأي مردم يا نمايندگان طبيعي آنان (اهل حل و عقد) و در جريان بيعتي دو جانبه ميان فرمانروا و مردم و مشروط به تأمين مصلحت عمومي روي کار ميآمد و همواره حق نظارت و انتقاد مردم مورد احترام بود به حکومت جبارانه يکسويهاي بدل شد که در آن حاکم متکي بر شمشير به سرور مطلق العنان و مردم به بندگي که فقط وظيفه بندگاني و فرمانبرداري و اطاعت بيچون و چرا داشتند.
بعد از امام علي (ع) توفان سياه سياست خود کامه که فارابي آن را تغلب ناميده است بر سرنوشت امت مسلمان مستولي شد، تغلبي که شرط اول و آخر استقرار آن زبوني مردم تحت حکومت بود. و با کمال تأسف با استقرار چنين وضعي يکسره تجربه تازهاي از سياست که حکومت علي (ع) درخشانترين مظهر آن بود و با آنچه در جاهليت عرب و در ميان نظامهاي سياسي دنياي متمدن آن دوران چون ايران و روم ميگذشت تفاوت ماهوي داشت از ميان برداشته شد، بلکه با احياي سنت استبدادي شاهان و امپراطوران پيش از اسلام و به طور خاص شاهنشاهي ساساني و تطهير و توجيه آن با اسلام، سياست در سراسر تاريخ اسلام تنها يک صورت پيدا کرد که عبارت بود از «تغلب رنگ دين گرفته» و چنين سياستي نه تنها زندگي را بر مردم عادي تنگ کرد، بلکه راه هر گونه خرد ورزي و تأمل در سرشت سياست و سرنوشت جامعه را بر روي اهل نظر بست و به همين دليل است که پس از مؤسس فلسفهي اسلامي فارابي که سياست مدني، بخش مهمي از فلسفهي اوست، فلسفه از يک سو به جهان لا انتهاي ما بعدالطبيعه رانده شد و اجازهي ورود به حوزهي زندگي اين جهاني و اجتماعي انسان مسلمان را نيافت و از سوي ديگر تأمل گراني که وضع ناگوار را بر نميتافتند ولي راه برون رفتن از آن را نمييافتند براي رهايي خود از آن بحران روحي، با نفي موضوع سياست يعني «دنيا» و سر فرو بردن به جيب فرديت صوفيانه خويش مردم را در چنگال خونبار حاکمان زورگو رها کردند و هرجا که انديشه از صحنه رخت بر بندد، ظاهر بيني و سطحي نگري حاکم خواهد شد و در ميان امت اسلامي نيز چنين شده، يعني به شومي استيلاي تغلب در جهان اسلام برداشتهاي ظاهربينان سطحينگر از دين در برابر بينش عرفاني و هرگونه خودورزي در امر دين به عنوان حقيقت ديانت نزد بيشتر حاکمان و متشرعان در آمد. و نگونساري بزرگتر از واقعيت تغلب مستولي، عبارت بود از ذهنيت بيمار جامعه اسلامي در سراسر تاريخ که در اثر آن سياست زور بنياد خود کامگان را به عنوان تقديري الهي يا طبيعي پذيرفت و در نتيجه جامعه اسلامي هم در ذهن و هم در واقع، محکوم به انحطاط شد.
و مخالفان حکومت زور بنياد نيز چون صورتي جز تغلب را نميشناختند در مقابل حاکمان يا خود به ابزار زور و تغلب متوسل شدند و تا آن گاه که قدرت کمتري داشتند به قتل و نهب براي بر هم زدن امنيت حکومت اسلام اقدام کردند و آنگاه که قدرت بيشتري يافتند حکومت متغلب و زورگوي ديگري را به جاي حکومت مستبد پيشين نشاندند و حکمروايي را چون گويي در دستهاي بيهنر و پر زور خود گرداندند.
و در حوزهي نظر نيز به جاي انديشيدن در ماهيت تغلب و جستجوي راه رهايي از آن فرقههاي متعدد اسلامي در حوزهي بحثهاي کلامي تاريخي غرقه شدند. حوزهاي که مع الاسف در بيشتر مواقع به جاي حاکميت ابزار منطق، کينه و نفرت از يکديگر را ميان فرقههاي مختلف حاکم کرد.
حکومت اگر ناپسند بود بحث دربارهي آن به دو قطب تاريخي بر ميگشت که از زمان حال و دوران سياه فعلي امت مسلمان فاصله داشتند. يکي در آغاز تاريخ اسلام و بحث کلامي دربارهي امامت و ديگري در آخرالزمان که حکومت عدل و داد به دست امام معصوم استوار خواهد شد؛ و آنچه متروک ماند حال و روزگار مردماني بود که در ميان اين دو نقطه تاريخي در چنگال خون آلود زورگوياني که بيداد خود را توجيه شرعي و عقلي ميکردند گرفتار بودند.
آنچه حاکم شد، خود کامگي ديني بود و آنچه در همه جا و هميشه مظلوم و از صحنه غايب بود مردم بودند. تا هنگامي که جهان اسلام در ذيل تمدن به باد رفتهي خود و در دوران انحطاط کامل با پديدهاي به نام غرب برخورد پيدا کرد؛ برخوردي که منشأ دو تحول در ذهن و زندگي او بود: از يک سو واقعيت استبداد تاريخي حاکم بر زندگي مسلمان با پيدايش استعمار غربي دگرگون شد و از آن پس استبداد ديگر نه متکي بر توان و تعصب قوم و قبيلهاي سلحشور بود که مؤسس سلسلهاي شاهي و اميري ميشد، بلکه خودکامگان وابستگان به قدرت استعماري جهاني بودند و از سوي ديگر با ورود مفاهيم تازه انساني و سياسي که تمدن نوپاي غرب آنها را تجزيه ميکرد به ميان مسلمانان بحران تازهاي در ذهن انسان مسلمان پديد آمد که منشأ حرکتها و تحولهاي فراوان شد که انشأالله بايد در جاي خود به تفصيل مورد بررسي قرار گيرد.
علي (ع) در ميان امت مسلمان ناشناخته و تنها ماند و مظلوم واقع شد اما مظلومتر از او همهي مسلمانان در سراسر تاريخ بودند که به خاطر محروميت از بينش و منش علي (ع) گرفتار تاريخي سياه و سخت شدند. اما با اين همه علي (ع) متعلق به آيندهي بشر است و شيعيان راستين او با عبرتگيري از گذشته، رو به سوي آيندهاي دارند که گوشهاي از آن را ميتوان در انقلاب اسلامي که به نام خدا و با حضور مردم و اعتبار بخشيدن به رأي و تصميم آنان پيروز شد، ديد.
انقلاب ما روزنهاي است اميدبخش از غار تاريک تغلب و استبداد تاريخي که امت در آن گرفتار بوده است به فضايي روشن که در آن انسان خليفهي خود سر افراز و مطمئن، مسؤول سرنوشت خويش باشد و در اين لحظه حساس تاريخ حاکمان مردمي و مردمان انقلابي در گشوده شدن هر چه بيشتر آن روزنه و انتقال کامل زندگي اجتماعي به آن فضاي روانبخش و روشن وظيفهاي دشوار دارند.
پي نوشته ها :
[1] آراء اهل المدينه الفاضله، فارابي، دارالعراق، بيروت، 1995م، ص 126 -125.
[2] نهجالبلاغه صبحي صالح، خطبهي 34، ص 79.
[3] نهج البلاغهي صبحي صالح، وصيت به امام حسن (ع)، ص401.
[4] نهج البلاغهي صبحي الصالح، کلمات قصار، شماره 37، ص 475.
[5] نهج البلاغهي صبحي صالح، خطبهي 216، ص 339.
[6] همان، ص335.
[7] همان.
[8] نهج البلاغهي صبحي الصالح، خطبه 216، ص 335.
[9] نهج البلاغهي صبحي صالح، خطبه 166، ص 241.
[10] نهج البلاغهي صبحي صالح، خطبه 93، ص 138 -137.