فصل چهارم : يك آسمان فضيلت

 

غـديـر جـارى خـروشانى است كه از فضايل بى شمار على (ع ) سرچشمه مى گيرد به حتم اگر در مـيـان اصـحـاب پيامبر گرامى اسلام (ص ) كسى برتر از اميرالمؤمنين (ع ) بود، همو به اين منصب افـتخار مى يافت ولى حق اين است كه پس از پيامبر اكرم (ص ) نه تنها كسى از على (ع ) برتر نيست ، بلكه هيچ يك از امت به پايه آن حضرت نمى رسد ((187)) فضايلى كه از رسول خدا(ص ) و اصحابش بـراى عـلى (ع ) نقل شده است ، بيش از همه فضايلى است كه براى تمامى اصحاب گفته اند اين در حـالـى است كه دست تبهكارسياست ، تا آنجا كه در توان داشت فضايل آن حضرت را پوشاند و براى حفظ موقعيت خود، از آن حضرت بدگويى كرده است 188

امـام احـمـد بـن حنبل مى گويد: ((درباره هيچ يك از اصحاب رسول خدا(ص ) به اندازه على (ع ) فضيلت روايت نشده است )) 189

مـردى در حـضـور ابـن عباس گفت : سبحان اللّه ! چه بسيار است فضايل و مناقب على (ع )! گمان مـى كنم سه هزار فضيلت در او باشد ابن عباس گفت : ((چرا نمى گويى فضايل آن حضرت به سى هزارنزديك تر است )) 190.

سـلـيـمـان اعـمـش در جـواب مـنـصـور دوانـيـقى خليفه عباسى كه از او مى پرسد چند روايت درباره على (ع ) نقل كرده اى ، مى گويد: ((تعداد كمى از فضايل او را توانسته ام روايت كنم حدود ده هزار ياكمى بيشتر)) 191.

ابـن حـجـر در صـواعق مى نويسد: ((در شان هيچ كس به اندازه على (ع ) قرآن نازل نشده است )) 192.

همو مى نويسد: ((درباره على (ع ) سيصد آيه قرآن نازل شده است )) 193.

و از ابـن عـبـاس روايـت كـرده است : ((در هر جاى قرآن يا ايها الذين آمنوا آمده است ، على ، امير و شريف آنهاست خدا در موارد زيادى اصحاب محمد(ص ) را سرزنش كرده است ، ولى از على (ع ) جز به نيكى ياد نكرده است )) 194.

مـا در ايـن بـخـش پـاره اى از فـضـايـلى را كه به آن حضرت شايستگى رهبرى جامعه مسلمين و خلافت رسول خدا را بخشيده است ، برمى شمريم .

1ـ اشتراك گوهرى با رسول مكرم اسلام (ص (

هـر چند ما از كشف حقيقت اين اشتراك ناتوانيم ، ولى از طريق روايات مى توان به وجود آن پى برد ازپـيـامـبـر اكـرم (ص ) روايـات زيـادى بـا بـيـانـهاى مختلف وارد شده كه نشان مى دهد، اصل و گوهراميرالمؤمنين (ع ) با گوهر پيامبر اكرم (ص ) يكى است .

طبق اين روايات :.

الـف ـ نـور پيامبر اكرم (ص ) و نور على (ع ) پيش از خلقت آدم (ع ) وجود داشته و آن دو بزرگوار از يك عنصر آفريده شده اند 195.

مـنـظـور از نـور هـمـان ، عنصر معنوى و طينت ملكوتى است كه در ايجاد ساختار وجودى انبيا و ائمه نقش اساسى دارد.

ب ـ خـداونـد مـردم را از درخـتـهـاى گـونـه گـون آفـريد، ولى پيامبر(ص ) و على (ع ) را از يك درخت آفريد.

قال رسول اللّه (ص ): يا على الناس من شجر شتى و انا و انت من شجرة واحدة 196.

ج ـ خداوند على (ع ) و پيامبر(ص ) را با هم انتخاب كرده است 197.

د ـ على (ع ) چون خود پيامبر است .

اضـافـه بـر آيـه كـريـمه مباهله و رواياتى كه در ذيل آن وارد شده است ، روايات مستقلى در دست است كه بر اتحاد وجود مقدس پيامبر اكرم (ص ) و على (ع ) صحه مى گذارد.

طـبق اين روايات هر وقت لازم مى شد كه پيامبر اكرم گروه يا قبيله اى را تهديد كند، در حالى كه بـه عـلـى (ع ) اشـاره مـى كـرد مـى فـرمود: ((يا دست از اين كارها برداريد، يا كسى را به سراغ شما مى فرستم كه چون خود من است )) 198.

ه ـ گوشت و خون او گوشت و خون پيامبر است .

لحمه لحمى و دمه دمى ، گوشت او گوشت من است و خون او خون من است 199.

وـ على نظير پيامبر است 200.

زـ عـلـى ريـشـه و اصـل پـيـامبر است (على اصلى ) ((201)) منظور از اين كلام شايد اين باشد كه همان طور كه ريشه موجب ثبات درخت مى شود، وجود على (ع ) موجب ثبات و دوام مكتب پيامبر و در نـتـيـجـه زنده ماندن نام آن حضرت است نيز مى تواند به اين معنا باشد كه على از اصل و ريشه پيامبر اكرم است ، و اين تعبيرى است عرفى كه در مورد خويشان نزديك به كار مى رود.

ح ـ على (ع ) همانند سر در بدن رسول خداست .

على منى كراسى من بدنى ، على نسبت به من همانند سر در بدنم مى باشد.

2ـ تربيت على (ع (

بـه اتـفـاق هـمـه مـورخـان ، عـلـى (ع ) از سـن طفوليت در دامن پيامبر(ص ) پروريد و تحت نظر آن بزرگوار تربيت شد 202.

در سالهاى پيش از بعثت پيامبر گرامى اسلام (ص ) در مكه خشكسالى و قحطى روى داد و قريش بـامـشكل مالى مواجه شد جناب ابوطالب فرزندان زيادى داشت ، به همين جهت پيامبر اكرم (ص ) به عمويش عباس پيشنهاد كرد به منظور كمك به ابوطالب هر كدام سرپرستى يكى از فرزندان او را بـه عـهـده گـيرند عباس سرپرستى جناب جعفر را به عهده گرفت و پيامبر اكرم (ص ) سرپرستى على (ع ) را.

ابـن اثـيـر ايـن واقـعـه را از نـعـمـتهاى الهى كه خداوند بر على (ع ) ارزانى داشته مى شمرد و در پايان مى نويسد: ((پس از آن على (ع ) پيوسته در نزد پيامبر بود، تا آن حضرت به رسالت مبعوث شد و على (ع )از او پيروى كرد)) 203.

آن حضرت خود در اين باره مى فرمايد:.

آنگاه كه كودك بودم مرا در كنار خود نهاد و بر سينه خويشم جا داد و مرا در بستر خودمى خوابانيد، چـنانكه تنم را به تن خويش مى سود، و بوى خوش خود را به من مى بويانيد و گاه بود،كه چيزى را مى جويد، سپس آن را به من مى خورانيد 204.

مورخ شهير مسعودى در اثبات الوصيه مى نويسد:.

رسـول خدا(ص ) سى ساله بود كه على (ع ) متولد شد آن حضرت نسبت به او محبت شديدى داشت بـه خـواسته خودش فاطمه بنت اسد مادر اميرالمؤمنين ، گهواره على را دركنار بستر آن حضرت گذاشت و حضرتش تربيت على (ع ) را به عهده گرفت ، شير دردهانش مى گذاشت و گهواره اش را مى جنبانيد، تا به خواب رود، و چون بيدار مى شد، با اوبازى مى كرد گاه او را به دوش مى گرفت گـاهـى در آغـوش مـى كـشيد و گاهى بر سينه خودمى گذاشت و مى فرمود: ((على برادر، ياور، منتخب ، وصى ، ذخيره ، داماد و امين من است ((

او را بـا خـود به اطراف مكه مى برد و در دشت و دره و كوه مى گرداند، و چنين بود تازمانى كه در مكه خشكسالى شد و ابوطالب كه مردى جواد و بخشنده بود، دستش تهى گرديد.

از آن زمان رسول خدا خود تعليم و تربيت على را به عهده گرفت 205.

3ـ سابقه در اسلام

بـدون شـك على (ع ) اولين مردى است كه اسلام آورده و به پيامبر(ص ) گرويده است ولى قبل از ورود به اين بحث يادآورى دو نكته ضرورى است :.

يـك ) اسـلام حـضـرت امـيرالمؤمنين (ع ) با ساير مردم يك تفاوت اساسى دارد: ساير مسلمانان در صدراسلام ، وقتى به اسلام روى مى آوردند كه سالها بت پرستيده بودند، ولى اميرالمؤمنين (ع ) هيچ گـاه سـر بـه آستانه غير خدا نساييده و هرگز بت نپرستيده بود اگر مى گوييم او اولين مسلمان اسـت ، بـه هـمـان مـعـنـاسـت كه ابراهيم خليل (ع ) فرمود: ((من اولين مسلمانم )) ((206)) اگر مـى گـويـيم او نخستين مؤمن است ، به همان معناست كه حضرت موسى (ع ) فرمود: ((من اولين مـؤمـنـم )) ((207)) اگر مى گوييم على (ع ) اسلام آورد، به همان معناست ، كه قرآن كريم درباره ابـراهـيم (ع ) مى فرمايد: ((ياد آور هنگامى را كه پروردگارش بدو گفت اسلام بياور او گفت : من تسليم پروردگار عالميان شدم )) ((208)) و اگر مى گوييم او ايمان آورد، بدان معناست كه قرآن كـريـم در شـان رسـول مـكـرم اسـلام (ص ) مـى فرمايد: ((رسول ما به آنچه از پروردگارش نازل شده ايمان آورده است )) 209.

دو ـ ايـمـان بـه مـعـنـاى گرايش و باور به چيزى در افراد مختلف متفاوت است ، و همين تفاوت مراتب ايمانى است كه موجب قرب و بعد افراد نسبت به ساحت قدس پروردگار مى شود.

امـيـرالـمؤمنين (ع ) در بالاترين مراتب ايمان و يقين به پروردگار عالم و معارف حقه اسلامى قرار داشـت و خـود مـى فـرمود: ((به خدا اگر پرده ها كنار روند، چيزى بر يقين من افزوده نمى شود)) 210.

و پـيـامـبـر اكرم (ص ) درباره ايمان او مى فرمايد: ((اگر ايمان على در يك كفه ترازو قرار گيرد و آسمان وزمين در كفه ديگر، ايمان على سنگين تر از آنها خواهد بود)) 211.

حتى اگر از دو جهت پيش گفته صرف نظر كرده على را مانند ساير مسلمانان بدانيم ، باز او اولين كسى است كه اسلام آورد، يعنى در همان روزى كه پيامبر اسلام (ص ) به پيامبرى مبعوث شد.

انـس بـن مـالك مى گويد: ((رسول خدا(ص ) روز دوشنبه مبعوث شد و على (ع ) روز سه شنبه با او نـمـازگزارد ((212)) يا به او ايمان آورد ((213)) و همان روزى كه رسالت خود را اعلام كرد اولين كسى كه صريحا اعلام ايمان و پشتيبانى از او كرد، على (ع ) بود گرچه به حسب سن كوچكترين فرد حاضر مجلس به شمارمى رفت ((214)) زيرا ده بهار بيشتر از عمر شريفش سپرى نشده بود ((215)) او خود مى فرمايد: من پيش از همه مسلمان شدم ، در حالى كه نوجوانى نابالغ بودم )) 216.

سـابقه آن گرامى در اسلام چنان مشهور است كه بسيارى از علما و مورخان اهل سنت گفته اند: ((اوليت آن حضرت در اسلام اجماعى است )) 217.

بـسـيارى از صحابه پيامبر(ص ) و تابعين به اين فضيلت اعتراف كرده اند علامه امينى (ره ) پنجاه و يك نفر از صحابه و تابعين و دانشمندان اهل سنت را نام مى برد كه اين فضيلت را روايت كرده اند، و نام پانزده نفر از شعراى صدر اسلام را كه در اين باره اشعارى سروده اند ياد مى كند 218.

عـلاوه بـر ايـن ، احـاديـث فـراوانـى از رسـول مـكـرم (ص ) نـقـل شده است كه على (ع ) را اولين مسلمان شمرده است .

آن حـضـرت فـرمـود: ((اولين كسى كه در كنار حوض بر من وارد مى شود، كسى است كه پيش از همه اسلام آورده است ، يعنى على بن ابى طالب 219.

و فرمود: ((اولين كسى كه با من نمازگزارد على بود)) 220.

و فـرمـود: ((هـفـت سـال جـز عـلـى كـسـى بـا مـن نـمـاز نـگـزارد و ملائكه بر ما دو نفر درود مى فرستادند)) 221.

بـنـا بـه نـقـل مـسـعـودى در اثـبات الوصيه آن حضرت دو سال پيش از بعثت با نبى مكرم اسلام نـمازمى خواند ((222)) تعابيرى كه در روايات مختلف اين معنا را افاده مى كنند، فراوان است براى نمونه به چندتعبير مشهور اشاره مى كنيم :.

1ـ اول من اسلم ، ((223)) يعنى اولين كسى كه اسلام آورد.

2ـ اول من آمن ، ((224)) يعنى اولين كسى كه ايمان آورد.

3ـ اول من صلى ، ((225)) يعنى اولين كسى كه نماز گزارد.

4ـ اقدم امتى سلما، ((226)) يعنى آنكه در اسلام بر همه امتم پيش است .

5ـ اول الـمـؤمـنـيـن ايـمـانا و اولهم اسلاما، ((227)) يعنى آنكه پيش از همه ايمان آورد و پيش از همه اسلام را پذيرفت .

آن حـضـرت خـود نـيـز بـارهـا بـه اين نكته تصريح كرده مى فرمايد: ((من اولين كسى هستم كه به رسول خدا(ص ) ايمان آوردم )) 228.

همچنين مى فرمايد: ((من نخستين كسى هستم كه با رسول خدا نماز خواند)) 229.

در يكى از خطبه هاى نهج البلاغه آمده است :.

مـن در پى او بودم ، در سفر و در حضر، چنانكه شتر بچه در پى مادر هر روز براى من ازاخلاق خود نـشانه اى بر پا مى داشت و مرا به پيروى آن مى گماشت هر سال در حرا خلوت مى گزيد و من او را مـى ديـدم و جـز من كسى وى را نمى ديد آن هنگام جز خانه اى كه رسول خدا(ص ) و خديجه در آن بـود، در هـيچ خانه اى مسلمانى راه نيافته بود، و من سومين آنها بودم روشنايى وحى و پيامبرى را مى ديدم و بوى نبوت را مى شنودم 230.

و مـى فرمود: ((قبل از اينكه كسى از اين امت خدا را پرستش كند، هفت سال در كنار رسول خدا او راپرستش كرده ام )) 231.

4ـ علم و آگاهى

يـكى از صفاتى كه بايد در تعيين رهبر مورد نظر قرار گيرد، علم و آگاهى است در تعيين رهبر و امام جامعه اسلامى كه بايد بر مبناى احكام شرع اداره شود، علم و آگاهى تاثير بيشترى دارد.

اگـر عـلـم و آگـاهـى را از شـرايـط رهـبـريت جامعه اسلامى بدانيم ، به اجماع همه علماى فرق اسلامى اميرالمؤمنين على (ع ) آگاهترين و عالمترين فرد امت است .

آن حـضرت در مدت 23 سال ملازمت و همراهى با پيامبر اسلام (ص ) ((232)) چنان به احكام دين احاطه پيدا كرده بود كه هيچ اصل و فرعى از اسلام بر او پوشيده نبود همه اصحاب به علم او محتاج بـودنـد، درحـالى كه او پس از پيامبر(ص ) از همگان بى نياز بود چرا كه در طول 23 سال ، هر گاه سـؤال مـى كـرد، پاسخ ‌مى شنيد و هر وقت سكوت مى كرد بدون سؤال برايش مى گفتند ((233)) پيامبر اكرم بدو مى فرمود: ((من مامورم تو را به خود نزديك كنم و آموزش دهم )) ((234)) .

احـاديـثـى كـه درباره علم سرشار اميرالمؤمنين (ع ) از پيامبر مكرم اسلام (ص ) به دست ما رسيده فراوان است برخى از آنها بدين قرارند:.

ـ بعد از من آگاه ترين افراد امتم على است ،.

اعلم امتى من بعدى على بن ابى طالب 235.

ـ على ظرف علم من است ،.

على اميرالمؤمنين وعا علمى 236.

ـ على باب علم من است ،.

على باب علمى 237.

ـ على صندوق علم من است .

على عيبة علمى 238.

ـ تو گوش شنواى علم منى ،.

انت اذن واعية لعلمى 239.

ـ آگاه ترين و بيناترين اصحاب در قضاوت است 240.

ـ على دانشش از همه بيشتر است 241.

ـ من خانه حكمتم و على در اين خانه است ،.

انا دار الحكمة و على بابها 242.

ـ من شهر حكمتم و على در اين شهر است هر كس كه حكمت مى خواهد، از راه در بيايد،.

انا مدينة الحكمة و على بابها فمن اراد الحكمة فليات الباب 243.

ـ من شهر علمم و على در اين شهر است هر كس مى خواهد وارد شهر شود، از در بيايد،.

انا مدينة العلم و على بابها فمن اراد العلم فليات الباب 244.

مرحوم علامه امينى (ره ) در جلد ششم الغدير (ص 61 تا 77) در ذيل اين شعر شمس الدين مامكى :.

و قال رسول اللّه انى مدينة .

من العلم و هو الباب فاقصد 245.

143 نـفـر از عـلـمـاى اهـل سنت را نام مى برد كه حديث ((انا مدينة العلم و على بابها)) را روايت كـرده انـد وعـلى (ع ) خود مى فرمود: ((رسول خدا هزار باب از علم را به من آموخت كه از هر باب هزارباب گشوده مى شد)) 246.

و فـرمـود: ((از مـن بـپـرسـيـد پيش از آنكه مرا از دست بدهيد، كه هر چه پايين تر از عرش از من بپرسيدپاسخ خواهم داد)) 247.

و مـى فـرمـود: ((بـه خـدا هـر آيـه اى را مـى دانـم درباره چه نازل شده و كجا نازل شده است زيرا پروردگارم به من قلبى متفكر و زبانى پرسشگر داده است )) 248.

 و مـى فـرمـود: ((درباره كتاب خدا از من بپرسيد به خدا قسم مى دانم ، هر آيه در شب نازل شده ، يا درروز، در دشت نازل شده يا در كوه )) 249.

خليفه دوم مى گفت : ((على (ع ) از همه ما به قضاوت آگاهتر است )) 250.

و ابن مسعود مى گفت : ((على از تمام اهل مدينه به قضاوت آگاهتر است ((251.

و مى گفت : ((على (ع ) از همه امت برتر، داناتر و به قضاوت آگاهتر است )) 252.

يـادآور مـى شود كه آگاهى به قضاوت ، عبارت ديگرى از آگاهى به اسلام و سنت رسول خدا(ص ) است .

عايشه مى گفت : ((على (ع ) از همه مردم به سنت آگاهتر است )) 253.

و امـام حـسـن مجتبى (ع ) فرداى شهادت پدر بزرگوارش به مردم فرمود: ((ديروز مردى از ميان شما رفت كه در علم و دانش ، گذشتگان از او پيش نبودند و آيندگان نيز به او نرسند)) 254.

ابـن عـبـاس نـيـز افـزوده اسـت : ((علم شش بخش است : پنج قسمت آن نزد على (ع ) است و يك قـسـمـت به ساير مردم رسيده است كه على در آن نيز با مردم شريك است او از همه بيشتر برده و داناتر است )) 255.

و هم او گفته است : ((حكمت به ده قسمت تقسيم شده است : نه قسمت از آن را به على داده اند و يك قسمت را به همه مردم )) 256.

5ـ فداكارى و دفاع از اسلام

هـركـس بـا مطالعه تاريخ صدر اسلام در مى يابد، كه عمر شريف اميرالمؤمنين على (ع ) در دفاع از اسـلام سـپرى شد اسلام در هيچ زمانى مدافعى والاتر از على (ع ) نداشته است ، و چنانكه ابن عباس مى گويد،هيچ كس به اندازه او خود را در معرض خطر قرار نمى داد 257.

مـا در ايـن مـجـال بـه چند مقطع حساس تاريخ اسلام كه حضور اميرالمؤمنين (ع ) پيروزى حق و حفظاسلام را رقم زده اشاره مى كنيم .

پـس از فـداكـارى هـاى سيزده ساله آن حضرت در مكه ـ كه خود شرحى مفصل و حماسى دارد ـ اولـيـن نمود فداكارى و از خودگذشتگى اميرالمؤمنين (ع ) خوابيدن در بستر پيامبر(ص ) در شب هجرت است اين اقدام شجاعانه و توام با فداكارى باعث شد مشركان متوجه غيبت پيامبر اكرم (ص ) در مـكـه نـشـونـد، وآن حضرت در فرصتى كافى و بدون هراس از تعقيب ، نقشه هجرت خويش را طـراحـى كـنـد ((258)) دراهميت اين شب و ارزش كار على (ع ) كافى است كه بدانيم آيه ذيل در همين رابطه نازل شد:.

و من الناس من يشرى نفسه ابتغا مرضات اللّه واللّه رؤوف بالعباد، 259.

و گـروهـى از مـردم ، آنـانـنـد كـه در راه كسب رضاى خدا از جان خود مى گذرند، و خدا به اين بندگان رئوف و مهربان است 260.

امام سجاد(ع ) فرمود:.

((اولين كسى كه در راه رضاى خدا از جان خود گذشت ، على ابن ابى طالب (ع ) بود،.

ان اول من شرى نفسه ابتغا رضوان اللّه هو على بن ابيطالب 261.

پس از هجرت ، يكى از نمودهاى فداكارى اميرالمؤمنين (ع ) در راه حفظ اسلام ، حضور درجنگ بدر است .

از روايـاتـى كـه در اين باب وارد شده چنين برمى آيد كه حضرتش در روز بدر چنان درخشيد و از جان گذشتگى كرد، كه خاطره حضورش حتى پس از شهادت آن حضرت در اذهان مسلمانان باقى بود، و پس از آن ، كتب اخبار و حديث از ذكر آن مشحون است 262.

در روز جـنـگ احـد بـه حـدى در راه حـفـظ جان پيامبر(ص ) پاى فشرد كه بعضى از اهل حديث گفته اند:((گشايش روز احد با صبر على ميسر شد.

او خـود فـرمـود: ((مـن در روز جـنگ احد شانزده ضربت خوردم )) ((263)) ابن اثير در اسدالغابه مى نويسد:.

در روز احـد، شانزده ضربت خورد كه هر يك او را به زمين مى افكند، ولى جبرئيل اورا بلند مى كرد 264.

و در روايتى است :.

كسى كه در روز احد علمداران مشركان را به هلاكت رساند، على (ع ) بود وقتى آنها راكشت پيامبر گـروهى از مشركان را ديد، فرمود: على جان ! به آنها حمله كن حضرت حمله كرد، آنها را پراكنده سـاخـت و تـعـدادى از آنـهـا را كشت پس از آن پيامبر(ص ) گروه ديگرى راديد دستور حمله داد عـلى (ع ) حمله كرد، آنها را پراكنده ساخت و تعدادى از آنها را كشت و چون اين ماجرا براى بار سوم تكرار شد، جبرئيل به پيامبر اكرم (ص ) عرض كرد: يا رسول اللّه فداكارى اين است .

حضرت فرمود: آرى چون او از من است و من از اويم .

جبرئل عرض كرد: و من نيز از شمايم .

آنگاه صدايى شنيدند كه مى گفت : لا سيف الا ذوالفقار و لا فتى الا على ، 265.

شمشير اگر هست ، ذوالفقار است و جوانمرد اگر هست ، على است .

در روز خندق ، ضربت اميرالمؤمنين (ع ) بود كه سرنوشت جنگ را تعيين كرد، و عمرو بن عبدود را كه نزديك بود با هياهو لشكر اسلام را دچار تزلزل كند، بر زمين افكند پس از آن كفار مهاجم ، چنان دچارترس و وحشت شدند كه بى اختيار پراكنده شده مدينة النبى از شر آنان در امان ماند پاداش آن دلـيـرى ،نـشـانى بود كه پيامبر(ص ) براى هميشه بر سينه او آويخت : ضربت على در روز خندق از اعمال همه امتم تاروز قيامت برتر است 266.

و هـنـگـامـى كـه حـضـرت عـلـى (ع ) به ميدان مى رفت فرمود: ((تمام اسلام به ميدان تمام كفر مى رود)) 267.

و فرشته وحى فرود آمده در شان او قرائت كرد:.

ورد اللّه الذين كفروا بغيظهم لم ينالوا خيرا و كفى اللّه المؤمنين القتال ، 268.

خداوند مشركان را خشمگين برگرداند، در حالى كه به هيچ خيرى دست نيافتند و خداوندمؤمنان را از جنگيدن بى نياز كرد.

نـزول ايـن آيـه در شـان امـيـرالـمـؤمنين به قدرى مشهور و مسلم بود كه بنا به نقل سيوطى در درالـمـنـثـور ابـن مسعود، صحابى بزرگ پيامبر و قارى قرآن اين آيه را چنين مى خواند و كفى اللّه المؤمنين القتال بعلى ((269)) ، يعنى خداوند با على ، مؤمنان را از جنگيدن بى نياز كرد.

پـيـوسـت ايـن كـلـمـه بـه آيـه قـرآن از سـوى ابـن مـسعود، نشان مى دهد كه نزول آيه در شان اميرالمؤمنين (ع )در نزد او مسلم بوده است .

خـيـبـر، يـكى ديگر از صحنه هاى حضور تعيين كننده على (ع ) بود، به اين معنا كه بدون حضور او اسـلام در پـشت درهاى بسته خيبر متوقف مى شد و لشكر اسلام ناكام به مدينه باز مى گشت آنگاه مـعـلـوم نـبوديهود با اسلام و مسلمانان چه مى كرد دو روز متوالى لشكر اسلام از مقابل سپاه يهود شكست خورده به اردوگاه خود بازگشته بود.

پـيـامبر(ص ) در حضور همه سپاهيان فرمود: ((فردا پرچم جنگ را به دست كسى مى دهم كه خدا ورسول را دوست مى دارد و خدا و رسولش او را دوست مى دارند، مهاجمى كه هرگز فرار را تجربه نكرده است )) آن شب را همه اصحاب با اين آرزو به سر بردند كه فردا پيامبر(ص ) احضارشان كند و پـرچم را به دستشان دهد ولى با طلوع خورشيد رسول گرامى (ص ) على (ع ) را خواست گفتند: يا رسـول اللّه ! على درد چشم دارد فرمود: او را بياوريد على را آوردند حضرت آب دهان به چشمانش مـالـيـد و پـرچم را به دستش داد و راهى ميدان كرد و آن فتح نمايان كه در تاريخ مشهور است به دست او انجام شد و مشكل حضور يهود در جزيرة العرب براى هميشه حل شد 270.

آن روز سـپـر از دسـت حـضـرت افـتاد، يكى از درهاى قلعه را بر كند و تا پايان جنگ به مثابه سپر دردست داشت پس از جنگ سپاهيان آزمودند و دانستند كه براى حمل آن در، چهل نفر ((271)) و براى برگرداندن آن 8 نفر لازم بود 272.

در حنين هنگامى كه همه لشكر گريختند، و رسول مكرم اسلام (ص ) را تنها گذاشتند، جز سه نفر كـسـى در مـيدان باقى نماند: عباس بن عبدالمطلب عموى پيامبر، ابوسفيان بن حارث پسر عموى پـيـامبر واميرالمؤمنين على بن ابى طالب (ع ) و او بود كه شجاعانه در كنار پيامبر جنگيد و از جان شريفش دفاع كرد، تا جنگ به نفع اسلام مغلوبه شد 273.

پـيـش از آن نـيـز، در روز فـتح مكه ، على (ع ) بود كه پا بر دوش پيامبر نهاده كعبه را از لوث وجود بت تطهير نمود 274.

و خلاصه آنكه على (ع ) جز در جنگ تبوك كه به دستور پيامبر در مدينه ماند، در تمام جنگهاحضور داشت 275.

ابن عباس مى گويد: ((در تمام حملات ، پرچم رسول خدا بر دوش على (ع ) بود)) 276.

و چنين بود كه وجود على (ع ) به عنوان تاييد وجود شريف پيامبر گرامى اسلام (ص ) به شماررفت .

پيامبر اكرم (ص ) فرمود:.

لـمـا عـرج بـى رايـت عـلـى سـاق الـعـرش مكتوبا لا اله الا اللّه محمد رسول اللّه ايدته بعلى نصرته بعلي ، 277.

آنـگـاه كـه مرا به معراج بردند، ديدم بر پايه عرش نوشته است : خدايى جز خداى يكتانيست محمد رسول خداست او را با على تاييد كردم ، او را با على يارى كردم .

6ـ قرابت

قـرابـت بـا رسـول خـدا(ص ) يكى از امتيازاتى است كه در طول تاريخ براى تصدى منصب خلافت مـورداسـتـناد قرار گرفته است تا آنجا كه شايد نتوان كسى را يافت كه در حال تصدى اين منصب ادعاى قرابت بارسول گرامى اسلام (ص ) را نداشته است .

ايـن امـتياز در سقيفه بنى ساعده ، ملاك عمل قرار گرفت مهاجرانى كه در سقيفه حضور داشتند بـه خـويـشـاوندى خود با رسول اكرم (ص ) استدلال مى كردند و با همين دليل ، انصار را از بيعت با سعدبن عباده باز داشتند 278.

مـا نـيـز مـعـتـقـديـم قـرابـت بـا رسـول اكـرم (ص ) شـرط خـلافـت و جـانشينى است ، ولى نه خويشاوندى ظاهرى كه اهل سقيفه در نظر داشتند، هر چند اميرالمؤمنين على (ع ) از نظر ظاهرى هم نزديك ترين فردبه رسول خدا(ص ) بود او پسر عمو، داماد و برادر رسول خدا(ص ) بود و در ميان مـسـلـمـانـان هـيچ كس اين سه نسبت را يكجا نداشت على (ع ) پسر عموى پيامبر بود، پسر جناب ابـوطـالب كه نسبت به وجودمقدس پيامبر اكرم (ص ) سمت پدرى داشت ، و عمر شريف خود را در راه دفـاع از اسـلام و پـيـامـبراسلام (ص ) سپرى كرده و در سخت ترين ، شرايط حاضر نشد دست از حـمـايـت آن بزرگوار بردارد ((279)) داماد پيامبر بود، شوهر حضرت صديقه اطهر كه نزد پيامبر اسـلام مـحبوبترين انسانها بود ((280)) هركدام ازاصحاب كه او را خواستگارى مى كردند، حضرت جـواب مـنفى مى داد، تا اينكه او را به عقدعلى بن ابى طالب (ع ) در آورد ((281)) و فرمود: ((خدا به من دستور داده است : فاطمه را به ازدواج على درآورم )) 282.

و بـرادر پـيـامـبـر اكـرم (ص ) اسـت كـه حضرتش از ميان تمام مهاجر و انصار او را به برادرى خود برگزيد ((283)) و فرمود: در دنيا و آخرت تو برادر منى ، انت اخى فى الدنيا و الاخرة 284.

و فرمود: تو برادر و همراه منى ، انت اخى و صاحبى 285.

پـيـامـبر اكرم (ص ) گاهى او را برادر خود مى خواند گاهى خويش خود مى ناميدش و گاه او را از اهل بيت خود مى شمرد.

هـنگامى كه قرآن شريف مسلمانان را موظف كرد تا به عنوان اجر رسالت خويشان رسول اكرم (ص ) رادوست بدارند ـ و فرمود: قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة فى القربى ، ((286)) يعنى : اى رسول ما بـه مـسـلمانان بگو در مقابل رسالت خويش مزدى نمى خواهم جز آنكه با خويشان من دوستى كند پرسيدند:يا رسول اللّه خويشان تو كيانند؟

فرمود: ((على ، فاطمه و دو پسر ايشان )) 287.

آرى عـلـى (ع ) بـا پـيـامـبـر اكـرم نسبتى بس نزديك دارد كه هم خود بدان افتخار مى كند، و هم همه اصحاب به آن اعتراف دارند در روز شورى اهل شورى را مخاطب قرار داده فرمود: ((شما را به خـدا قـسـم مـى دهم ! آيا در بين شما كسى هست كه در خويشى به رسول خدا(ص ) از من نزديكتر باشد؟ )) همه گفتند:نه به خدا 288.

ولـى قـرابـت عـلـى (ع ) بـا پـيـامـبر اكرم (ص ) از اين هم نزديكتر است آن حضرت نه تنها خويش رسول خدا، بلكه از اهل بيت اوست 289.

هـنگامى كه آيه مباهله ((290)) نازل شد، حضرت ، على ، فاطمه و حسن و حسين را نزد خود خواند وعرض كرد: ((الهى اينان اهل منند)) 291.

بـراى ايـنـكـه هـمه مسلمانان بدانند كه اهل بيت پيامبر چه كسانى هستند، وقتى آيه شريفه و امر اهـلـك بالصلاة واصطبر عليها ((292)) (خانواده خويش را به نماز فرما و خود در اداى آن پايمردى كن نازل شد،) تاچند ماه هر روز صبح به در خانه آنها مى آمد، مى ايستاد و مى فرمود:.

الصلاة رحمكم اللّه ((انما يريد اللّه ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا((

يـعـنـى : وقـت نماز است خدايتان رحمت كند به درستى كه خدا اراده كرده است ، از شماخانواده ، پليدى را دور كند و شما را پاك و پاكيزه فرمايد.

خـوانـدن ايـن آيـه شريفه ، خود بيان و توضيح ديگرى بود، براى اينكه همگان بدانند خانواده پيامبر كيانند.

آنـگـاه كـه عـلـى (ع ) را فرستاد تا سوره برائت را از ابوبكر گرفته خود براى ابلاغ در مراسم حج به مكه ببرد، در توضيح اين كار خود فرمود: ((اين سوره را جز مردى از خانواده ام كسى ابلاغ نمى كند، لا يبلغها الارجل من اهلى 293.

آرى على هم خويش پيامبر است ، هم از اهل اوست ولى او فراتر از اين معنا قرابتى بارسول اكرم (ص ) دارد، كـه مـا آن را شـرط خـلافـت مى دانيم : قرابتى شرط خلافت است كه دو طرف نسبت را يكى مى كند، تا آنجا كه دوگانگى نمى ماند تا بحث از نسبت و قرابت لازم شود.

قرآن مجيد فرمود: قل تعالوا ندع ابنائنا و ابناكم و نسانا و نساكم و انفسنا و انفسكم 294.

بـه فـرمـان الـهـى ، پـيـامـبـر مى بايست ، پسرانش را بخواند، زنانش را دعوت كند و خودش را نيز بـخـوانـد،آنگاه با مسيحيان نجران مباهله كند و او با حسن و حسين (ع ) و با فاطمه اطهر(س ) و با عـلى (ع ) آمد تاهمه بدانند آن ((خود)) كه بايد دعوت شود على است كه على خود ـ نفس ـ پيامبر است 295.

در روز شـورا فـرمـود: ((شما را به خدا قسم مى دهم ! آيا در بين شما كسى هست كه پيامبر او را به منزله خويش قرار داده باشد؟ )) همه گفتند: نه به خدا 296.

و چـنـيـن بود كه پيامبر اكرم (ص ) مى فرمود: ((على از من است و من از على جز من و على كسى پيام مرا نمى رساند((

على منى و انا منه لا يؤدى عنى الا انا او على 297.

و مى فرمود: ((گوشت و خونش از گوشت و خون من است

لحمه لحمى و دمه دمى 298.

و در تهديد كفار مى فرمود: ((كسى را به سوى آنان مى فرستم كه چون خود من است )) 299.

و در جـواب كـسـى كـه از مـنـزلـت عـلـى در قـلـب رسـول مكرم مى پرسد، رو به اصحاب كرده مى فرمايد:((اين شخص از منزلت خودم در قلب خودم مى پرسد)) 300.

 و چنين است كه در مقايسه آن بزرگوار با وجود مقدس رسول اكرم (ص ) هر كسى بيگانه مى نمايد و اگـرقرابت با رسول مكرم اسلام (ص ) يكى از شرايط خلافت باشد، با وجود على بن ابى طالب (ع ) نوبت به ديگران نمى رسد.

7ـ زهد

خـليفه و جانشين رسول خدا در جامعه اسلامى در راس هرم قدرت قرار دارد تمام ثروتهاى ملى و امـوال عـمـومى در اختيار اوست ، و هموست كه مى تواند به هر صورتى در اين اموال دخل و تصرف كـنـد انـدكـى گرايش به دنيا كافى است كه رهبر جامعه اسلامى را از طريق عدل و انصاف خارج كـرده به سؤ استفاده ازقدرت و موقعيت خود، زياده طلبى و مال اندوزى كشاند جامعه اسلامى در ايـن بـاب تـجربه هاى تلخى دارد افراد زيادى به نام خليفه رسول خدا بر مسند رهبرى جامعه تكيه زدنـد، ولـى بـا مـردم بـه شـيوه قيصر وكسرى رفتار كردند بنابراين يكى از صفاتى كه براى رهبر جامعه اسلامى ضرورى و اجتناب ناپذير است ،زهد و بى رغبتى به دنياست .

صفت زهد در وجود مقدس اميرالمؤمنين على (ع ) چنان است كه پيامبر اكرم (ص ) فرمود:.

يـا عـلى ان اللّه قد زينك بزينة لم يزين العباد بزينة احب منها و هى زينة الا برار عند اللّه و هى الزهد فى الدنيا فجعلك لا ترز من الدنيا شيئا و لا ترز الدنيا منك شيئا، 301.

اى عـلـى ! خـداونـد تـرا زينتى داده كه محبوبتر از آن ، زينتى به بندگانش نداده است و آن زينت نـيـكـان اسـت ، كه همان زهد در دنياست خداوند تو را چنان آفريد كه از دنيا بهره اى ندارى و دنيا چيزى ازتو نمى كاهد.

زهـد آن حـضـرت چه در زمان خلافت و چه پيش از آن ، چنان ظهورى داشت كه اسطوره ها آفريد اينك به چند نمونه از تجلى زهد و بى اعتنايى آن امام همام به دنيا و مظاهر آن اشاره مى كنيم .

امـيـرالـمـؤمـنين على (ع ) در زمان خلافت خود و در حالى كه تمام ثروتهاى جامعه اسلامى را در اخـتـيـارداشـت ، لـباس وصله دار مى پوشيد، ((302)) نان خشك و غذاى ساده مى خورد، و معاش خانواده خود را ازدست رنج خود اداره مى كرد.

سـويـد بـن غـفـلة مى گويد: ((در دارالاماره ، خدمت على بن ابى طالب (ع ) رسيدم ديدم حضرت نـشـسته وكاسه اى شير ترش كه بوى ترشى آن از دور به مشام مى رسد، پيش رو دارد و تكه اى نان خـشـك در دسـت گـرفـته كه تكه هاى پوست جو در سطح آن به چشم مى خورد نان را با دست و گـاهى با كمك زانو تكه تكه مى كند و در شير مى اندازد وقتى مرا ديد فرمود: نزديك بيا و از غذاى مـا بـخـور مـن عـرض كـردم : روزه دارم فرمود: از رسول خدا شنيدم كه هر كس به خاطر روزه از خـوردن آنـچـه مـيل دارد چشم بپوشد بر خداسزاوار است كه از طعام و شراب بهشت بهره مندش كند((

سـويـد مـى گـويـد: ((كـنيز حضرت آنجا ايستاده بود به او گفتم چرا در حق اين پيرمرد، از خدا نـمـى ترسيد؟

چرا آرد نانش را صافى نمى كنيد و اين دانه هاى درشت را از آن نمى گيريد؟

گفت : حـضـرت بـه مـا دسـتورداده است هيچ گاه آرد نانش را الك نكنيم حضرت متوجه صحبت ما شد فـرمود: به او چه مى گويى ؟

من سخن خود را براى او باز گفتم حضرت در پاسخ من فرمود: پدر و مـادرم فداى آنكه هيچ گاه آرد نانش الك نشد و هرگز سه روز پى درپى خود را از نان گندم سير نكرد، تا خدايش به نزد خويش برد)) 303.

منظور حضرت از اين كلام اشاره به سيره رسول مكرم اسلام است .

ديگرى مى گويد: ((در روز عيد قربان ، خدمت اميرالمؤمنين على (ع ) رسيدم حضرت ، آبگوشتى به ماتعارف كرد گفتم : با اين همه نعمت كه خدا عنايت كرده خوب بود گوشت اردك برايمان فراهم مـى كـردى حضرت فرمود: از رسول خدا(ص ) شنيدم كه مى فرمود: خليفه از مال خدا جز دو كاسه حقى نداردكاسه اى كه خود و خانواده اش بخورد و كاسه اى كه به مردم تعارف كند 304.

از ايـن كـلام شـريـف اسـتـفـاده مـى شـود، حـضـرت ، روش حـكـومـت و مردمدارى را از رسول خـدا(ص )آموخته در تمام مواضع خود از آن بزرگوار پيروى مى كرد تمام آنچه از حضرتش چه در زندگى شخصى وچه در زندگى اجتماعى مشاهده مى شد، هر كدام درسى بود از درسهايى كه در مدت بيست و سه سال همراهى با رسول گرامى اسلام فرا گرفته بود.

نـوشـتـه انـد: بـراى حضرت فالوده اى هديه آوردند ظرف فالوده را پيش رو نهاد، به آن نگريست و فـرمـود:((خوش رنگ و بويى و طعم خوبى دارى ، ولى من خود را به چيزى كه عادت ندارم عادت نمى دهم 305.

در زمـان خـلافـتـش او را ديـدنـد كـه در مـيـدان كوفه شمشيرى را به معرض فروش گذاشته ، مـى فـرمـايد:((خريدار اين شمشير كيست ؟

به خدا با اين شمشير بارها غبار غم از چهره رسول خدا زدوده ام و اگر پول يك تكه لباس داشتم ، اين را نمى فروختم )) 306.

در هـمـان حـالـى كـه درآمد سالانه املاكى كه وقف كرده بود به چهل هزار دينار مى رسيد، خود ازگرسنگى سنگ به شكم مى بست 307.

او را در بـازار كـوفـه ديدند، خرمايى را كه براى مصرف خانواده خويش خريده در پارچه اى ريخته ، بردوش حمل مى كند علاقه مندان به يارى وى شتافتند و از حضرتش خواستند كه اجازه دهد آن را به خانه برسانند.

فرمود: ((پدر خانواده به حمل اين بار سزاوارتر است )) 308.

براى همين است كه وقتى نزد عمر بن عبدالعزيز خليفه اموى سخن از زهد مى گويند و زاهدان را نام مى بردند او مى گويد: ((زاهدترين مردم در دنيا على بن ابى طالب (ع ) است ((

در تـوضـيـح درآمـد امـلاك وقـفـى حضرت ، گفتنى است كه هر دينار معادل 18 نخود طلاست بنابراين40 هزار دينار معادل 30 هزار مثقال طلا مى باشد و اگر طلا را به حداقل قيمت روز، يعنى هـر مـثـقال000 /160 ريال فرض كنيم ، درآمد سالانه اوقاف آن حضرت معادل 000/000/000/800/4 ريال بوده است .

پی نوشته ها :

 

188- تاريخ دمشق ، ج 3، ص 127، حديث 1149 والصواعق المحرقه ، ص 186.

189- الـمـسـتـدرك عـلـى الـصـحيحين ، ج 3، ص 107 والصواعق المحرقه ، ص 186، فصل دوم و فرائدالسحطين ، ج 1، ص 379، باب 69،حديث 309 و تاريخ دمشق ، ج3 ، ص 83، حديث 1117.

190- فرائدالسحطين ، ج 1، ص 364، باب 66، حديث 292.

191- مناقب ابن مغازلى ، ص 145، حديث 188.

192- الصواعق المحرقه ، ص 196 و تاريخ دمشق ، ج 2، ص 430، حديث 940.

193- الصواعق المحرقه ، ص 196 و تاريخ دمشق ، ج 2، ص 431، حديث 941.

194- الصواعق المحرقه ، ص 196، و كنزالعمال ، ج 13، ص 108، حديث 36353 و تاريخ دمشق ، ج 2، ص 429، حديث 938.

195- مـيـزان الاعـتـدال ، ج 1، ص 235 و تـاريـخ بغداد، ج 6، ص 58 و حلية الاوليا، ج 1، ص 84 و فرائدالسحطين ، ج 1، ص 40، باب 1،حديث 5 تا 7 و تاريخ دمشق ، ج 1، ص 152، حديث 186.

196- المستدرك على الصحيحين ، ج 2، ص 241 و ج 3، ص 160 و الصواعق المحرقه ، ص 190، ج 12 و فرائدالسحطين ، ج 1، ص 52، باب 5 حديث 17 و تاريخ دمشق ، ج 1، ص 139، حديث 173 و 176.

197- الـمستدرك على الصحيحين ، ج 3، ص 129 و اسدالغابه ، ج 4، ص 42 و كنزالعمال ، ج 13، ص 108، حديث 36355.

198- المستدرك على الصحيحين ، ج 2، ص 120 و تفسير كشاف ، ج 3، ص 360 و الصواعق المحرقه ، ص 194، حديث 40.

199- مجمع الزوائد، ج 9، ص 111.

200- الرياض النضره ، ج 2، ص 108.

201- فيض القدير، ج 4، ص 356.

202- المستدرك على الصحيحين ، ج 3، ص 576 و مناقب خوارزمى ، ص 51، حديث 13.

203- تاريخ كامل ، ج 2، ص 58، تاريخ طبرى ، ج 2، ص 58.

204- نهج البلاغه ، ترجمه دكتر سيد جعفر شهيدى ، ص 229، بخشى از خطبه 192 معروف به خطبه قاصعه .

205- اثبات الوصيه ، ص 140.

206- سوره انعام ، آيه 163.

207- سوره اعراف ، آيه 143.

208- سوره بقره ، آيه 131.

209- سوره بقره ، آيه 285.

210- بحارالانوار، ج 40، ص 153، حديث 54، باب 93 مرحوم مقرم در كتاب السيدة سكينة ، ص 35 در ذيـل اين حديث شريف نوشته است :((اين كلام را آلوسى در تفسير روح المعانى ، ج 3، ص 27 در ذيـل آيـه شريفه كيف تحى الموتى و ابوالسعود در تفسيرش در حاشيه تفسيررازى ، ج 4، ص 570، ذيـل آيـه شـريفه و اذا تليت عليهم آياته زادتهم ايمانا در سوره انفال از اميرالمؤمنين على (ع ) نقل كرده اند)).

211- تاريخ دمشق ، ج 2، ص 364، حديث 871 و 872 و مناقب ابن مغازلى ، ص 289، حديث 330.

212- اسـدالـغابه ، ج 4، ص 93 و الصواعق المحرقه ، ص 185، فصل اول و فرائدالسحطين ، ج 1، ص 243، باب 47، حديث 188 و تاريخ ‌دمشق ، ج 1، ص 48، حديث 70.

213- سـنـن تـرمـذى ، ج 5، ص 598 و فـرائدالـسـحـطـين ، ج 1، ص 246، باب 47، حديث 189 و اسدالغابه ، ج 4، ص 93 و كنزالعمال ، ج 13،ص 128، حديث 34407.

214- كـنـزالـعمال ، ج 13، ص 114 و 129 و 133 و تاريخ دمشق ، ج 1، ص 97، حديث 133 تا 138 و تاريخ كامل ، ج 2، ص 63.

215- اسدالغابه ، ج 4، ص 92 و تاريخ دمشق ، ج 1، ص 43، حديث 62.

216- كنزالعمال ، ج 13، ص 111، حديث 36363.

217- الـصـواعـق الـمـحـرقه ، ص 185، فصل اول همچنين علامه امينى از حاكم نيشابورى و ابن عبدالبر اين اجماع را نقل كرده است (الغدير 3/238).

218- الغدير، ج 3، ص 219 تا 236.

219- تاريخ دمشق ، ج 1، ص 82، حديث 115 تا 118 اين حديث در كنزالعمال ، ج 13، ص 144، شماره 36452 از جناب سلمان فارسى نقل شده .

220- اسدالغابه ، ج4 ، ص 93 و كنزالعمال ، ج 13، ص 124.

221- اسـدالـغابه ، ج 4، ص 94 و المستدرك على الصحيحين ، ج 3، ص 112 و فرائدالسحطين ، ج 1 ص 242 باب 47 حديث 187 و تاريخ ‌دمشق ج 1، ص 71، حديث 94 تا 100.

222- اثبات الوصيه ، ص 141.

223- اسـدالـغـابـه ، ج 4، ص 92 و الـمستدرك على الصحيحين ، ج 3، ص 136 و مسند امام احمد حنبل ، ج 4، ص 368 و 371 و كنزالعمال ، ج13 ، ص 144 و سنن ترمذى ، ج 5، ص 600 والاحبابه ، ج ، ص 183.

224- اسدالغابه ، ج 4 ص والاحبابه ج 7 ص 167.

225- سـنـن تـرمـذى ، ج 5، ص 600 و الـمـستدرك على الصحيحين ، ج 3، ص 111 و مسند احمد بن حنبل ، ج 1، ص 99 و اسدالغابه ، ج 4، ص 93 و فرائدالسحطين ، ج 1، ص 245، باب 47، حديث 190.

226- مسند احمد بن حنبل ج 5 ص 26.

227- كنزالعمال ج 13 ص 123 حديث 36392 و ص 124 حديث 36395.

228- تاريخ بغداد، ج 4،ص 233.

229- كنزالعمال ، ج 13، ص 124، حديث 36396.

230- نهج البلاغه ترجمه دكتر سيد جعفر شهيدى ، ص 229، بخشى از خطبه شماره 192 معروف به خطبه قاصعه .

231- كنزالعمال ، ج 13، ص 122، حديث 36390 و ص 126، حديث 36400 و اسدالغابه ، ج 4، ص 93 و فرائدالسحطين ، ج 1، ص 247 باب 48، حديث 191.

232- اين مدتى است ، كه پس از بعثت با حضرت رسول (ص ) ملازم بوده و علاوه بر اين سالها پيش از بعثت نيز در دامن پيامبر تربيت شده است .

233- كـنـزلاعـمال ، ج 13، ص 128، حديث 36405 و 36406 و ص 120 حديث 36387 و الصواعق المحرقه ، ص 189، حديث 11.

234- فـرائدالـسـحـطين ، ج 1، ص 200، باب 40، حديث 156 و كنزالعمال ، ج 13، ص 135، حديث 36426.

235- فرائدالسحطين ، ج 1، ص 97، باب 18، حديث 66.

236- فرائدالسحطين ، ج 1، ص 150، باب 29، حديث 113.

237- الصواعق المحرقه ، ص 189،حديث 9.

238- فـرائدالـسـمـطين ، ج 1، ص 332، باب 61، حديث 257 وتاريخ دمشق ، ج 2، ص 482، حديث 1010.

239- فـرائدالـسـمـطـين ، ج 1، ص 200، باب 40، حديث 156 و كنزالعمال ، ج 13، ص 177، حديث 36525.

240- حلية الاوليا، ج 1، ص 65.

241- مسند امام احمد بن حنبل ، ج 5، ص 26 و اسدالغابة ، ج 5، ص 520.

242- سنن ترمذى ، ج 5، ص 598 و حيلة الاوليا، ج 1، ص 64 و الصواعق المحرقه ، ص 189، حديث 9 و فرائدالسحطين ج 1، ص 99،.

باب 19، حديث 68.

243- تاريخ بغداد، ج 11، ص 204.

244- الـمـستدرك على الصحيحين ، ج 3، ص 126 و الصواعق المحرقه ، ص 189، حديث 9 و تاريخ بغداد، ج 4، ص 348 و اسدالغابه ، ج 4،ص 100 و فرائدالسحطين ج 1، ص 98، باب 18، حديث 67.

245- و رسول خدا فرمود: من شهر علمم و او در اين شهر است پس از راه در وارد شويد.

246- فرائدالسحطين ، ج 1، ص 101، باب 19، حديث 70 و تاريخ دمشق ، ج 2، ص 483، حديث 1012.

247- كنزالعمال ، ج 13، ص 165.

248- حيله الاوليا، ج 1، ص 67 و كنزالعمال ، ج 13، ص 128، حديث 35404 و فرائدالسحطين ، ج 1، ص 201، باب 40، حديث 157 والصواعق المحرقه ، ص 197، فصل چهارم .

249- المستدرك على الصحيحين ، ج 3، ص 135 و الصواعق المحرقه ، ص 195، فصل سوم .

250- حليه الاوليا، ج 1، ص 65 و الصواعق المحرقه ، ص 195، فصل سوم .

251- المستدرك على الصحيحين ، ج 3، ص 135 و الصواعق المحرقه ، ص 195، فصل سوم .

252- تاريخ دمشق ، ج 3، ص 44، حديث 1072 تا 1078.

253- فـرائدالـسـحـطين ، ج 1، ص 368، باب 68، حديث 297 و تاريخ دمشق ، ج 3، ص 61، حديث 1087 تا 1090 و الصواعق المحرقه ،ص 196، فصل سوم .

254- مـسـنـد امام احمد بن حنبل ، ج 1، ص 199 و فرائدالسحطين ، ج 1، ص 234، باب 46، حديث 182.

255- فرائدالسحطين ، ج 1، ص 369، باب 68، حديث 298.

256- فرائدالسحطين ، ج 1، ص 94، باب 18، حديث 63.

257- مناقب ابن مغازلى ، ص 71، حديث 102.

258- مسند امام احمد بن حنبل ، ج 1، ص 348 و مستدرك الصحيحين ، ج 3، ص 4.

259- سوره بقره ، آيه 207.

260- تفسير قرطبى ، ج 3، ص 21 و تفسير كبير، ج 3، ص 223 و تفسير فرات ، ص 65 و اسدالغابه ، ج 4، ص 99.

261- فرائدالسحطين ، ج 1، ص 330، باب 60، حديث 256 و مناقب خوارزمى ، ص 127، حديث 141.

262- حلية الوليا، ج 9، ص 145.

263- الصواعق المحرقه ، ص 186، فصل اول .

264- اسدالغابه ، ج 4، ص 97.

265- تاريخ دمشق ، ج 1، ص 167، ج 213 و 214 و تاريخ طبرى ، ج 2، ص 197.

266- المستدرك على الصحيحين ، ج 3، ص 120 و مقتل خوارزمى ، ج 1، ص 45.

267- اقبال الاعمال ، ص 467، سطر 15.

268- سوره احزاب ، آيه 25.

269- در المنثور، ج 5، ص 192، سطر 35.

270- كـنـزالـعـمـال ، ج 13، ص 162، حـديث 36493 تا 36496 و فرائدالسحطين ، ج 1، ص 261 و الـصـواعـق الـمـحرق ، ص 187، حديث 2، باب 50، حديث 201 و تاريخ دمشق ، ج 1، ص 174 تا 246 حديث 217 تا 290 و مناقب ابن مغازلى ، ص 176، تا 189، حديث 213 تا 224.

271- تاريخ بغداد، ج 11، ص 324 و كنزالعمال ، ج 13، ص 136، حديث 36431 و الصواعق المحرقه ، ص 186.

272- مسند امام احمد بن حنبل ، ج 6، ص 8 و الصواعق المحرقه ، ص 186.

273- البدايه و النهايه ، ج 4، ص 325.

274- مناقب ابن مغازلى ، ص 202، حديث 240.

275- الصواعق المحرقه ، ص 185، فصل اول .

276- فرائدالسحطين ، ج 1، ص 363، باب 66، حديث 289.

277- تاريخ بغداد، ج 11، ص 173 و فرائدالسحطين ، ج 1، ص 235، باب 46، حديث 183 تا 185.

278- الامامة و السياسة ، ص 6 و 11.

279- تاريخ طبرى ، ج 2، ص 58 و 67 و 68.

280- كنزالعمال ، ج 13، ص 118، حديث 36379 و ص 145 حديث 36457 و الصواعق المحرقه ، ص 187، حديث 2.

281- كـنـزالاعمال ، ج 13، ص 114، حديث 36370 و فرائدالسحطين ، ج 1، ص 88، باب 17، حديث 68.

282- الصواعق المحرقه ، ص 192، حديث 36.

283- كنزالعمال ج 13 ص 105 حديث 36345 و 120 حديث 36348 و فرائدالسحطين ، ج 1 ص 111 تا 120 حديث 79 تا 83.

284- الصواعق المحرقه ، ص 188، حديث 7 و فرائدالسحطين ، ج 1، ص 150، باب 29، حديث 113 و مناقب ابن مغازلى ، ص 37، حديث 57 و ص 38، حديث 39.

285- مسند امام احمد بن حنبل ، ج 1، ص 230 و كنزالعمال ، ج 13، ص 150، حديث 36468.

286- سوره شورى ، آيه 23.

287- مناقب ابن مغازلى ، ص 307، حديث 352 و ذخائر العقبى ، ص 25.

288- تاريخ دمشق ، ج 3، ص 116، حديث 1140.

289- الصواعق المحرقه ، ص 194، حديث 40 و كنزالعمال ، ج 13، ص 163، حديث 36496 و ص 115 حديث 36374.

290- سوره آل عمران ، آيه 61.

291- الصواعق المحرقه ، ص 187، حدث 3.

292- سوره طه ، آيه 132.

293- تاريخ دمشق ، ج 2، ص 376، حديث 878 تا 880.

294- سوره آل عمران ، آيه 61.

295- تفسير كشاف ، ج 1، ص 368.

296- تاريخ دمشق ، ج 3، ص 116، حديث 1140.

297- الـصـواعـق الـمحرقه ، ص 188، حديث 6 و فرائدالسحطين ، ج 1، ص 58 و ص 258، باب 50، حديث 198 و سنن ابن ماجه ، ج 1، ص 44،باب 11، حديث 119 و تاريخ دمشق ، ج 2، ص 378، حديث 883 تا 893 و مناقب ابن مغازلى ، ص 226، حديث 272 تا 274.

298- مجمع الزوائد، ج 9، ص 111.

299- المستدرك على الصحيحين ، ج 2، ص 120 و تفسير كشاف ، ج 3، ص 360.

300- كنزالعمال ، ج 13، ص 143، حديث 36446.

301- فرائدالسحطين ، ج 1، ص 136، باب 22، حديث 100 و مناقب ابن مغازلى ، ص 105، حديث 148.

302- كنزالعمال ، ج 13، ص 185، حديث 36552.

303- مناقب خوارزمى ، ص 118، حديث 130 فرائدالسحطين ، ج 1، ص 352، باب 66، حديث 277.

304- مسند امام احمد بن حنبل ، ج 1، ص 78.

305- كنزالعمال ، ج 13، ص 184، حديث 36552.

306- كنزالعمال ، ج 13، ص 178، حديث 36531 و مناقب خوارزمى ، ص 121، حديث 135.

307- تاريخ دمشق ، ج 2، ص 450، حديث 975 و 976.

308- كنزالعمال ، ج 13، ص 180، حديث 36573.